راننده اتوبوس زرد رنگ

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره ۴۹



"راننده اتوبوس زرد رنگ"


راننده اتوبوس زرد رنگ برای اینکه روی راننده اتوبوس آبی رنگو کم کنه و زودتر برسه ایستگاهو مسافر به مسافرهاش اضافه کنه، سرعتشو زیاد کرد و هی با ویراژهای ترسناکش مسافراشو به وحشت می انداخت. اما راننده اتوبوس آبی به اون اندازه تقلا نمی کرد. به محض نزدیک شدن به ایستگاه اتوبوس،کنترل از دست راننده اتوبوس زرد رنگ در رفتو از بغل زد به بدنه اتوبوس آبی و یه جورایی بدنه رو داغون کرد! با این تصادف، همه مسافرای دو تا اتوبوس پیاده شدند. یه سری از اونا قید اتوبوسو زدند و اومدن کنار جاده، دنبال سواری. اما یه سریشون موندند تا نظرات کارشناسانه شونو ارائه بدن! توی این گیرودار، راننده های لجباز اتوبوسها با هم گلاویز شدند و چند لحظه بعد کار به زدو خورد کشید! البته مسافرا هم بیکار ننشستن که فیلم سینمایی دعوای این دو رو نیگاه کنن! فوری دست بکار شدندو هر دوشونو جدا کردند! خلاصه با تجمع بیشتر و معطلی مسافرا، مسیر عبور ماشینای دیگه باریکتر شد و رفته رفته ترافیک سنگینی اونم توی گرمای چهل درجه پدید اومد. این ترافیک طولش به دو سه کیلومتر رسید، اما چه میشد کرد؟ هر کدوم از راننده ها اون یکی رو مقصر می دونست. به هر شکل، بعد از کلی اسارت و انتظار، جناب افسر عزیز با اون موتور یوقورش از میون ماشینای بهم تنیده، لایی کشیدو خودشو رسوند به محل حادثه. راننده ها هر کدومشون دلایل خودشونو آوردنو و برای خودشون کارشناس شدند. اما افسر به حرفای اونا هیچ اهمیتی نمیداد! فقط گاهی به حرفای مسافرا گوش میداد که چی دیدن و حقیقت قضیه چی بوده؟!. سرآخر راننده اتوبوس زردو که با ویراژهاش همه مسافراشو عصبی کرده بود صدا کردو گفت:
_ مقصری آقای محترم!...
راننده اتوبوس زرد تا این حرفو شنید دو دستی به سرش کوبیدو داد زد:
_ من؟ من چرا؟ خدا شاهده من اصلا توی زندگیم آزارم به یه مورچه هم نرسیده چه برسه به این اتوبوس!
افسر جولوتر اومدو با دستاش ترافیک سنگینو نشون راننده اتوبوس زرد دادو گفت:
_ راه دور نرو. آزار اون مورچه بیچاره رو ولش کن. به آزار دادن این همه راننده بیچاره فکر کن که کیلومترها زیر گرما افتادن توی ترافیکی که حضرت آقا باعثش شدید.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مهرانه محمدی ,بهار بهرامي ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مهرانه محمدی (31/6/1392),حسن ایمانی (31/6/1392),فهيمه مهدوي (31/6/1392),ابوالحسن اکبری (31/6/1392),سنامحمودی (31/6/1392),سید مهدی موسوی فاضل (31/6/1392),الهام توکل (31/6/1392),نریمان م (31/6/1392),احسان کاظمی (31/6/1392),موژان تقوی (31/6/1392),کیمیا مرادی (31/6/1392),مهساعبدلی (31/6/1392),حسن منصوری (1/7/1392),حسن ایمانی (22/2/1394),

نقطه نظرات

نام: امیر   ارسال در یکشنبه 31 شهريور 1392 - 08:32

حسن جان داستانت تکرارروزگاره باغلط املایی.میتونستی جذابترش کنی بهتر بود...جولوتر:جلوتر


نام: بهار بهرامي کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 شهريور 1392 - 13:23

نمایش مشخصات بهار بهرامي زيبا بود @};- @};-


@بهار بهرامي توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 08:22

نمایش مشخصات حسن ایمانی @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 شهريور 1392 - 13:48

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 08:22

نمایش مشخصات حسن ایمانی @};- @};- @};-


نام: سید مهدی موسوی فاضل کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 شهريور 1392 - 15:20

نمایش مشخصات سید مهدی موسوی فاضل سلام
داستانتون خیلی زیبا بود
لطفا از داستان های من هم دیدن کنید و نظر بدهید
ممنون:)


@سید مهدی موسوی فاضل توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 08:22

نمایش مشخصات حسن ایمانی @};- @};- @};-


نام: الهام توکل کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 31 شهريور 1392 - 16:28

سلام
@};- @};- @};-


@الهام توکل توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 1 مهر 1392 - 08:22

نمایش مشخصات حسن ایمانی @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.