تازه دارم حرفهاتو می فهمم!

( از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره ۴۰



"تازه دارم حرفهاتو می فهمم!"



عجب دورانی بود. هیچوقت نشده بود حسابی به حرفهات گوش بدمو اذیتت نکنم. حسابی بفهممت! حرفهای خوبی می زدی، ولی کی بود که گوش کنه! بهم میگفتی این کار درسته، اون کار غلطه. ولی... ولی کو آدم چیز فهم؟!... وقتی باهات دعوام میشد، با یه فحش آبدار از دستت فرار میکردمو تو دنبالم میوفتادی. یادمه وقتی دستت بهم می رسید، به جای کتک، اخم میکردی! واقعا عجیب آدمی بودی تو! یا اونوقتها که بزرگتر بودم، تا جروبحثمون بالا میگرفت، با اینکه می دونستم زورم بهت میرسه ها، ولی چون نمیتونستم بزنمت! میرفتم و ظرفهای خونه رو میشکستم!!
یه بار ولی، یه سیلی محکم ازت خوردم! خب معلوم بود برای چی؟... برای اینکه من بدی کردم. من بد بودم و تو خوب بودی. تو خیلی خوب بودی. خوبی تو وقتی برام ثابت میشد که بعد همه دعواهایی که با هم داشتیم، بعد اون سیلی محکم، میومدی و سرمو به سینه ت میچسبوندی. آخرش یه بوسه سفت از پیشونیم میگرفتی. باور کن هنوزم جای بوسه هات گرمه! چه بامزه بود وقتی روی شیشه عقبی مینی بوس آبی رنگت اسم منو، خیلی کوچولو گوشه راست شیشه چسبونده بودی! هی میگفتم من دیگه بزرگ شدم. اون اسمو پاک کن. ولی تو دست روی شونه م میذاشتیو با صدای کلفت میگفتی:
_ مگه عشق پاک شدنیه پسر؟...
حرفهاتو نمی فهمیدم. عشق رو نمی فهمیدم. بوسه هاتو نمی فهمیدم. اگر می فهمیدم، هیچ وقت تورو اذیت نمی کردم. ولی یه چیزو می فهمیدم. اینکه توی کشتی با من، اون موقع ها که خیلی کوچیکتر بودم، خودتو الکی می زدی زمین! آره الکی! میفهمیدم که تو میخوای من قهرمان باشم. قهرمان باشم و قهرمان بمونم. اگه همه چی رو فراموش کنم، مطمئن باش این کشتی هارو فراموش نمیکنم. اون دعواهارو هم فراموش نمیکنم. من فقط میخوام بدونی که من نمی فهمیدم و منو ببخشی. اما تازه دارم حرفهاتو میفهمم. تازه می فهمم عشقت چه رنگی بود!
یهو دو تا دست کوچولو بازومو چسبیدو یه صدای ریز توی گوشم پیچید:
_ پاشو باباجون. پاشو دیگه... چقدر رو قبر بابابزرگ می شینی آخه؟ پاشو بریم خسته شدم!





شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

بهناز باران خواه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

موژان تقوی (19/6/1392),نادیابزرگی نژاد (19/6/1392),سنامحمودی (19/6/1392),بیژن کیا (19/6/1392),احسان کاظمی (19/6/1392),نریمان م (19/6/1392),مرضیه دستگرد (19/6/1392),حسن ایمانی (19/6/1392),بهناز باران خواه (19/6/1392),موژان تقوی (19/6/1392),کیمیا مرادی (19/6/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (19/6/1392),بهناز باران خواه (19/6/1392),ملودی (19/6/1392),بهناز باران خواه (19/6/1392),ابوالحسن اکبری (19/6/1392),میر حسن علوی (19/6/1392),علي طرهاني نژاد (19/6/1392),جعفر عباسی (19/6/1392), ساسان فرهادی (19/6/1392),عباس عابد (19/6/1392),آرش شهنواز (19/6/1392),فرشته شهرابی (19/6/1392),حوریا شیری (20/6/1392),علي طرهاني نژاد (20/6/1392),مریم السادات فاطمی (20/6/1392),حسن ایمانی (20/6/1392),حامدعلی پور (20/6/1392),احسان رضايي (21/6/1392),علی خدادادیان (24/6/1392),مهرانه محمدی (25/6/1392),علی خدادادیان (5/7/1392),حسن ایمانی (22/2/1394),م.ماندگار (3/5/1394),

نقطه نظرات

نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 12:38

نمایش مشخصات علی خدادادیان سلام.
آقای ایمانی شما خیلی زیبا و روان می نویسی. اما بنظرمن داستانای شما حرف جدیدی واسه گفتن ندارن و دغدغه های زندگی امروز ما نیستن.
نه اینکه اصلن نباشن. هستن ولی از بس فیلم و داستان و مجله ازشون استفاده کردن که دیگه واقعن کهنه و قدیمی شدن.


@علی خدادادیان توسط حسن ایمانی Members  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 13:56

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام علی جان.
ممنونم، ممنونم که اینقدر به موضوع و استراتژی داستان های من دقت داری.
میدونی عزیزم، دغدغه های زندگی ما کم نیستن و کم هم نخواهند بود. اما ما واقعا باید بدونیم تعریفمون از دغدغه های زندگی چیه؟
آیا مشکلات روزمره اقتصادیه؟ که خب این مشکلات در تمام ممالک وجود داره. اگر دغدغه ما فرهنگیه، خب این هم باز یه موضوع طبیعیه و در تمام زندگی های خرد و کلان جاریه. به این دست دغدغه ها، دغدغه های اجتماعی میگن که خب در برخی از داستانهام به جرات میگم که با قدرت بهشون اشاره کردم. حتما به لیست 40 داستان من در این سایت مراجعه کنی برخیشونو می بینی...
اما به اعتقاد من، دغدغه واقعی انسان از درون خودش نشات میگیره. وقتی از خودمون غافل باشیم، وقتی نتونیم بر شرایط خودمون مسلط باشیم، خانواده مون از دستمون در میره! پس اونوقت، چطور می تونیم بر جامعه اطرافمون مسلط بشیم، این منشاء بروز دغدغه میشه. وقتی این وضعیت در فرد فرد مردم به یه شکل جریان داشته باشه، یعنی همه بشن مبدع این دغدغه های جزیی، جامعه به کل در دغدغه گرفتار میشه. داستانهای من از دغدغه های فردی و درونی افراد آغاز کرده و بعدش به مواردی از دغدغه های جامعه هم اشاره میکنه. مثل داستانهای بیست خطی من به نامهای:"دروغهای آراد-بقیه پول-کتونی-مثل حضرت نوح-مرد، یه مرد واقعی-ماجرای رنگ آمیزی قو!-بازگشت-و...". مثلا در این داستان بالا، گاهی برگشت به گذشته و اینکه نتونسته باشیم دل پدر رو از خودمون راضی نگه داریم، یه دغدغه روحی فکری در مدیریت فردای ما به حساب میاد. آیا این به نظر شما دغدغه نیست؟ آیا به نظر شما دغدغه یعنی پرداختن به علت کسری در پرداخت یارانه ها؟... علت افزایش دلار و کاهش تومان؟... طولانی بودن صف مستمری بگیران؟... درسته که اینا هم درده، اما چیزهای مهمتری که مشتق بر اینها هستند بسیار جالبتر به نظر میاد که من دارم بهشون میپردازم. البته منکر حرف شما نیستم. اتفاقا اشراف خوبی به دغدغه های جامعه دارم مثل: اعتیاد جوانان به اینترنت!... مواد مخدر... مصائب بیکاری... گرانی... افزایش آمار طلاق و...
منتها درونمایه داستانهای من بیشتر به دغدغه های فردی و درونی میپردازه و قطعا تلاشم هم این بوده که از دغدغه های مورد اشاره شما دور نباشه. علی ایحال امیدوارم منظور نظر بنده رو دریافت کرده باشید...
ممنونم
حسن ایمانی@};- @};- @};-


نام: بی بی فردوس سید آسیابان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 16:11

آقای ایمانی سلام و خسته نباشید .
حرفها تون کاملا صحیحه وداستانهاتون هم خیلی زیباست .
مشکل ما اینه که هر وقت در مورد چیزی نظر میدیم فقط از یک دیدگاه بهش میپردازیم در صورتی که عمق نگاه به یک مساله باید از چند جهت مختلف باشه . @};- @};-


نام: علی خدادادیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 16:27

نمایش مشخصات علی خدادادیان آقای ایمانی من کاملن متوجه منظور شما شدم.
(امیدوارم جسارت منو ببخشید) اما بیشتر داستان های شما داستان هایی هستن که من خودم به شخصه شاید بارها با همچین موضوعی برخورد کردم.درسته که همه ی داستانای شما شاید دغدغه ی هر کدوم از ما باشه اما واقعن شاید به جرأت بتونم بگم که دیگه نخ نما شدن. مثل داستان تشویق های پدر. داستان رویای شیرین. داستان کتونی.داستان آسایشگاه سالمندان. دو پیر زن در پارک
بنظر من حیف که شما این همه زیبایی و قدرت در نوشتن رو صرف چیزهایی کنید که هر کسی در ابتدای راهش دست به دامان اونا میشه. من به هیچ وجه قصد جسارت ندارم چون شما واسه خوده من می تونی در حد یه استاد باشی ولی بنظر من با انتخاب این نو نوشتن استعداد و قدرتتون در نوشتن اون طور که باید استفاده نمی شه.


نام: نرگس حسینی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 17:04

نمایش مشخصات نرگس حسینی از این جور پایان ها خوشم میاد


نام: عاطفه آشیانی   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 18:58

سلام.بنده کوچکتر از اونم که بخوام نظری بدم اما حیفم میاد که قلم های رسایی چون شما رو بی انتقاد رها کنم.قبلا و قلبا عذر خواهم.
نوشته ی بسیار زیبایی دارید و به دل مینشینه قلم زیباتون.مشکل اینجاست که این نوشته آیا داستان هست یا خیر. داستان نیست چونکه:کوچکترین المان (نشانه)های داستان داشتن نقطه ی اوج\ماجرا(هرچند ساده)\گره و گره گشایی و... هست که متاسفانه طرح شما این ها رو نداشت.در تکمیل نظر دوست عزیزمون باید عرض کنم که نیازی نیست داستان حتما دغدغه ی جوان امروز باشه بلکه باید طرحی کهنه با زاویه ی دیدی نو عنوان بشه .چنانکه خواننده رو جذب کنه و اونو ببره به داستان و بتونه به عبارتی خودش رو در قالب قهرمان داستان ببینه.
ممنون.


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 19:33

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام جناب ایمانی ایده ی خوبی تو داستان هایت موج می زنه .بیشتر به دغدغه های فرهنگی توجه دارید که باید ازخانواده ها شروع شود که شما خوب به اون ها می پردازید .اگر درجامعه اخلاق آدم ها درست بشه یعنی واقعن عاشق ودوست هم باشن می توندبرمشکلات اجتماعی پیروز شوند . موفق باشید .@};- @};- @};-


نام: جعفر عباسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 21:40

نمایش مشخصات جعفر عباسی با سلام و خسته نباشید
قلم نوشتاری داستان قوی بود. لحن داستان دلچسب و روان بود. ولی باید بگم به لحاظ موضوعی، هیچ حرف تازه ای نداشت. نوآوری در داستان وجود نداشت. رابطه عمیق پدربزرگ و نوه موضوعی نیست که بعد از خواندن داستان، فکری رو به خودش مشغول کنه...
پیروز باشید.


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 21:53

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- این داستانه شما با بقیه فرق داشت.

2- موضوعه داستان تکراری بود. (هرچند که ما هرچقدر هم درمورد پدر ومادرمون بنویسیم کمه).

3- داستان هیجان داشت، اما کم.

4-آخرش جالب تموم شد.

با تشکر.


نام: عابد ساوجی   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 22:38

سلام
سوژه تکراری است اما اگر خوب پرداخت شود مسلما جذاب خواهد شد. یک مقدار هم تکرار درش زیاد بود. با کلمات کم ، عمق بیشتری داشته باشد بهتر از تکرار است.
پایان خوبی داشت . تا اواسط داستان فکر می کردم همسری برای همسرش حرف می زند و یکباره به، پاشو پسر که رسیدم مسیر عوض شد.@};-


نام: آرش شهنواز   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 22:47

"دغدغه واقعی انسان از درون خودش نشات می گیرد." ما با این جمله بسیار موافقم. این عبارت دستمایه اصلی داستان های خوب شماست.پاینده و پیروز باشی حس جان


نام: آرش شهنواز   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 22:47

"دغدغه واقعی انسان از درون خودش نشات می گیرد." من با این جمله بسیار موافقم. این عبارت دستمایه اصلی داستان های خوب شماست.پاینده و پیروز باشی حس جان


نام: امیر ولا   ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1392 - 23:22

درود.خیلی قشنگ بود.خوش امد.دوستان درست میگن رو موضوعات بروزهم کارکن.اشکالی نداره کارکن@};-


نام: مریم السادات فاطمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 شهريور 1392 - 13:59

داستان زیبایی بود و زیبا هم بیان شده بود. فقط این که از اول داستان می شد حدس زد که راجع به فردی از دست رفته است وبهتر بود با ابهام آغاز می شد تا با احساس افسوس در پایان،خواننده را غافلگیر کند.@};-


نام: حامدعلی پور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 شهريور 1392 - 22:24

نمایش مشخصات حامدعلی پور خدمت دوستان منتقدعارضم که اگرقلم یک نویسنده ترمزکنه تاایده های بکر ونو به ضمیر ش الهام بشه هیچوقت موفق نخواهدشد.اگرفروغ فرخزاد دفتهای اسیر ودیوارو...نمیموشت به تولدی دیگرنمیرسید
بنویس حسن آقا بنویس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.