یه اتفاق خوب

(از سری داستانهای کوتاه بیست خطی)

داستان شماره ۲۸



" یه اتفاق خوب"


همونطور که به سراغ ذهن خیلی ها، فکرای رنگی و سیاه و سفید میاد، ذهن منم حسابی درگیر افکار پیچیده بود. همش با خودم کلنجار میرفتم که چرا نباید یه اتفاق خوب برام بیوفته؟ تا کی باید روزمره گیو یکنواختیو قیافه داغونو تکراری همکارارو تحمل کنم؟ روز دوشنبه سر کار نرفتم. بعد از صرف صبحونه، پدر رو بردم بیمارستان. توی اونجا دکتر بهم گفت:
_ شکر خدا، سنگ کلیه پدرتون خودش دفع شده. دیگه جای نگرانی نیست.
با پدر به خونه برگشتیم. بعد از ظهر اونروز، فرشاد همین که از باشگاه اومد، خودشو انداخت بغلم. بعد یه مدال طلایی رنگ نشونم دادو گفت:
_ بابا، قهرمان شدم. قهرمان...
خبر خوبی بود! شب، موقع شام، باز ذهنم درگیر بود. برخلاف روزهای قبل کم حرف شده بودم. همون لحظه همسرم گفت:
_ راستی احمد، یادم رفت بهت بگم! سمیه دستیار مربی والیبال شده. دیدی گفتم آخرش دخترمون توی والیبال خودشو میکشه بالا. من میدونستم که از سر تا پای دخترم استعداد میباره!
با این خبر، یه لحظه حس خوبی سراغم اومد و دستی به سر سمیه کشیدمو بهش لبخند زدم. آخر شب بالاخره فرصتی پیش اومد تا با همسرم بشینیم پای حرفهای خصوصی! اول بحث، همسرم بحثو شروع کرد:
_ هیچ معلومه چته احمد؟ یه مدته بدجوری توی خودتی! مگه کشتی هات غرق شده مرد؟!
فوری جواب دادم:
_ بی حوصله ام خانوم! منتظر یه اتفاق خوبم! خسته شدم از این همه روز مره گی! همش تکرار! همش تکرار! همش تکرار!
همسرم نگاه عمیقی بهم انداختو گفت:
_ واقعا که! خجالت داره والله! لازم نکرده دنبال یه اتفاق خوب باشی! دنبال یه چشم درستو حسابی باش تا این همه اتفاق خوبی که دوروبرت میوفته رو ببینی! تو به اونجور چشم نیاز داری نه یه اتفاق خوب!



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سنامحمودی ,نیلوفر روشن ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (3/6/1392),حسن ایمانی (3/6/1392),رویارحیمی (3/6/1392),نریمان م (3/6/1392),احسان رضايي (3/6/1392),علي طرهاني نژاد (3/6/1392),محمد اكبري (3/6/1392),سنامحمودی (3/6/1392),مهدی قاسمی (3/6/1392),میر حسن علوی (3/6/1392),فاطمه مظفری (3/6/1392),بهناز باران خواه (3/6/1392),نیلوفر روشن (3/6/1392),بهناز باران خواه (3/6/1392),ارشاد پشنگیان (3/6/1392),مرضیه دستگرد (3/6/1392),آرش شهنواز (3/6/1392),فرزانه بارانی (3/6/1392),مسلم نوری (4/6/1392),مریم مقدسی (4/6/1392),صالح نظریان (4/6/1392),سیدجوادحسینی (4/6/1392),فاطمه عظیمی منفرد (11/6/1392),حسن ایمانی (22/2/1394),نیما موذن (20/11/1394),حسن ایمانی (7/10/1398),

نقطه نظرات

نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 10:55

این روزا کمتر به این اتفاقای خوب توجه می کنیم
شاید چون تو مشکلات غرق میشن!
نکته خوبی بود جناب ایمانی@};-


نام: علي طرهاني نژاد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 13:55

نمایش مشخصات علي طرهاني نژاد سلام

1- داستان هیجان نداشت.

2- نکات خوبی داشت.

3- کلیشه ای نبود.

4- در کل خوب بود.

با تشکر.


نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 14:12

نمایش مشخصات سنامحمودی قوی نبود:( :-/


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 19:16

نمایش مشخصات نیلوفر روشن چشم ها را باید شست ...با خوندن این داستان یه لحظه منم از روزمرگی ها و تکرار دل زده شدم اما الان حس بهتری دارم مچکرم .راستی داستانی که اصلاح کردید بیشتر به دلم نشست...اینطوری نسبت به قبل تاثیر گذار تر شده ...
موفق باشید


نام: فاطمه مظفری   ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 19:17

جالب نوشتید. واقعا بعضی اوقات چیزهای خوبمون رو فراموش می کنیم. چون زیادی دنبال اتفاق های بدیم . دیدمون اگه بازتر بشه همه اتفاقات خود به خود خوب می شند حتی اگه بد باشند. @};-


نام: مرضیه دستگرد کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 21:17

نمایش مشخصات مرضیه دستگرد سلام آقای ایمانی به نظر من بجای‏"‏توی اونجا دکتر بهم گفت "اگه فقط دکتر بهم گفت رو میگفتید بهتر بود؛شاید اگه حرفای بین احمد و همسرشو فقط مینوشتید همین مفهوم رو خلاصه تر میشد بیان کرد؛به نظر من بقیه اش توصیفات اضافه بود؛@};-


نام: آرش شهنواز   ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 21:57

سلام حسن جان. زیبا و تاثیر گذار بود. سپاس.


نام: فرزانه بارانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 21:57

نمایش مشخصات فرزانه بارانی زیبا بود
معمولا ما آدم ها توجه نمیکنیم شرایطی که الان در اون هستیم ممکنه یه اتفاق خوب باشه.همیشه نباید منتظر به معجزه بود.
تشکر


نام: مسلم نوری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1392 - 00:14

نمایش مشخصات مسلم نوری سلام آقای ایمانی عزیز.
استفاده کردیم.


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 10:54

خوب بود خسته نباشید @};-


نام: صالح نظریان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 11:29

نمایش مشخصات صالح نظریان سلام.کاش کاراکترهای قصه بیشتر شخصیت پردازی میشند.اما فینال جالبی داشت.ممنونم


نام: سیدجوادحسینی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1392 - 19:07

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی خوب بود
موفق باشید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.