ناهید

ناهيد



    شش تا آدم جورواجور برایش تصمیم می گرفتند. برای هیچ کدام از این شش تا آدم مهم نبود که این بچه بینوا دختر است. ده سال دارد و اسمش هم ناهيد است. چه بخواهد چه نخواهد بايد بزرگ شود. مهم انگار چیز دیگری بود.
     یکی از این شش آدم اسمش مدینه بود. يك مادر همیشه داغون و تودار. آدمی که سه تا بچه قد و نیم قد غیر از ناهید هم داشت. تازه دو سه هفته ای می شد که از خاله صفورا شنیده بود مدينه بچه دیگری هم توی شکم دارد و بهتر است کمتر کار کند. تازه فهميد چرا مدينه زود از کار دست می کشد و می رود خانه! پس غرغرهای کریم افغانی بي خود نبود. واسه همین بود که بیشترين کارهای سنگين توي کارگاه آجرپزی به او سپرده مي شد! مي خواست تلافي غيبت هاي مادرش را دربياورد! توی همین دو سه روز نحس ، از کله سحر تا ساعت ده - دوازده یك ریز بايد قالب هاي سنگين خشت زني كه هي دست به دست مي شد را از اين كارگر بگيرد برساند به دست آن كارگر! خيلي طاقت فرساست. آن هم پشت سر هم! تنها کسی که به خوبی از پس این کار برمی آمد ، فقط خود مدينه بود.

      آدم دوم توی زندگی ناهید که بيشتر وقت ها دلش برای او و سه تا داداش شلخته اش می سوخت ، خاله صفورا بود. او هم توی کارگاه آجرپزی کار می کرد. يك پير دختر قلدر! دهانش چاك و بست نداشت. توي كارگاه لاتي بود براي خودش! خوب گوش کریم افغانی و فاروق _ پسرخاله کریم _ و دو سه تا كارگر ديگر را مي پيچاند. فقط تنها كسي كه مي توانست خاله صفورا را سر جایش بنشاند ، حاج اصلان بود! صاحب کارگاه. به جز حاج اصلان ، هيچ كس جرات نمي كرد به خاله صفورا چپ نگاه کند. جاي پدر نباشد ، تكيه گاه خوبي بود براي ناهيد! یک بار از سر لج با پاره آجر کوبید کمر فاروق که چرا سرخود دوست های ولنگارش را دور هم جمع می کند و توي گودال هاي خشت خشك كني شیره می کشد!
     شیره چیز خوبی نبود اما ناهيد نمی توانست بفهمد برای چه آدمی مثل فاروق باید بابت آن هي کتک بخورد. ناهید خيلي فاروق را دوست داشت. نه بخاطر اینکه قد و هیکل دارد ، بخاطر اینکه پسر مهرباني است. فاروق با همه آدم های دیگر فرق داشت. بي نظير بود! یک وقت هایی که هیچ کسی توی کارگاه نبود ، می آمد بغلش می کرد. بوسش می کرد! از آن بوس هايي كه يك دقيقه طول مي كشيد تا كنده شود! حس و حال آدم را قلقک می دهد! اصلا بغل کردن ها و بوس هایي كه يهويي برمي داشت شبيه بغل کردن ها و بوس های مدینه نبود. زمين تا آسمان فرق داشت. عجیب ترین فرقش هم این بود که مادر جلوی همه اين كارها را با او مي كرد اما فاروق دور از چشم همه! در جاي خلوتي كه از نگاه ها مخفي مي ماند! بیشتر هم پشت رج آجرهايي كه قبل از كوره داغ شدن ، روي هم تلمبار بودند!
بماند كه چند بار هم گوشش توسط خاله صفورا كشيده شده بود كه:
_نبينم توي دست و پاي ناهيد بچرخي ها افغاني!!
خاله صفورا حواسي داشت جمعِ جمع! ششدانگش هم جمع بود! خيلي از كارهايي كه شبيه رئيس بازي بود را حاجي اصلان به او سپرده بود. همين كه اين آدم شماره دو مثل جغد حواسش به ناهيد باشد خوب است. نگراني هاي مدينه كمتر مي شد.

       آدم سوم توی زندگی ناهید که هيچ وقتِ خدا پيدايش نبود اما يك جورهايي سايه اش سنگيني مي كرد ، كاظم آقا بود. پدر ناهيد. مردي كه قبل تر ها ، براي همين حاجي اصلان كار مي كرد اما به خاطر اينكه شندغاز حقوق كارگاه آجرپزي ، زندگي اش را نمي چرخاند، رفته بود توي كار پارك باني! مي گفت حقوق يك ميليون و نيمي كه از پارك باني در مي آورد خيلي بهتر از كنترات توي آجرپزي است. مدينه بي نوا هم از اينكه درآمدشان يك تكاني بخورد مخالفتي با پارك باني كاظم آقا نداشت. خودش هم چند ماهي مي شد كه آستين غيرت بالا زده و جاي دو تا مرد يوغور توي كارگاه كار مي كرد. كارش هم اين بود كه خشت هاي خاك رس را توي قالب هاي مستطيلي بريزد آن هم كنترات. هر چه بيشتر قالب بگیرد ، بيشتر در می آورد. بعضي وقت ها خود ناهيد هم مي آمد كمك مدينه. ولی حالا كه مدينه بچه توي شكم دارد ، قوز بالاي قوز شده است.

     آدم چهارم توی زندگی ناهید كه در غیاب خاله صفورا هی دستورهای الکی می داد ، كريم افغاني بود. از كريم خيلي مي ترسيد. هر وقت سر و كله كريم پيدا مي شد ، ضربان قلبش شديد تر مي شد. انگار مي خواهد بلايي به سرش بياورد. اين ها خيالاتي بود كه ناهيد از اين مرد افغاني داشت اما غائله همه اش با يك دستور و يك خشم ختم به خیر می شد. این ترس زمانی شديدتر می شد که نه خبری از خاله صفورا بود نه فاروق!

آدم پنجم توی زندگی ناهید حاج اصلان بود. رئیس و صاحب همه تشکیلات. مرد خوبی بود. یکی از اتاق های خانه کارگري را به پدر و مادر و داداش هایش داده بود و اجاره هم نمی گرفت. اتاق شيك و پيكي نبود اما براي گذران يك زندگي بخور نمير كافي بود. با اینکه خود کاظم آقا صبح مي رفت مركز شهر و شب مي آمد و اصلا توي كارگاه آجرپزي كار نمي كرد. حاج اصلان مرد خوبي به نظر مي رسيد. او هم گه گداری حواسش به ناهید بود. چندبار به خود مدینه گفته بود بیشتر مواظب دختر ده ساله اش باشد كه یک وقت هايي بلایی به سرش نیاید. هم کار توي کارگاه سخت است هم اينكه اعتمادي به کارگرهای توی كارگاه نيست. همه كه سالم نیستند. ناهید دل نگرانی های حاج اصلان را خوب می فهمید. حتی بیشتر از مدینه. آن هم بخاطر اینکه وسط گود خطر داشت زندگی می کرد!

آدم ششمی که بیش از همه توی زندگی ناهید پرسه می زد ، فاروق بود. بدجور پر و پای ناهید می پیچید! به قول خاله صفورا ، شک برانگیز. بیشتر وقت ها درست موقعی که با دو سه گِرم زهرماری حالی به حالی می شد ، می رفت سراغ ناهید! کافی بود دورروبر ناهید کسی نباشد. فی الفور دستش را می گرفت و دختر بینوا را می کشید پشت رج آجرها! وای اگر پای خاله صفورا به انبار آجرها باز شود. وای اگر ببیند فاروق چه فکرهای بدی در سر دارد. وای اگر بفهمد توی همین هول و ولا چندین و چندبار برجستگی های تن نحیف ناهید دستمالی می شود! فاروق خوب بلد بود با دو سه تا جوک آبدار و دو سه بار خوشمزه گی دل دختربچه را بدزدد! از قیافه مظلومش پیدا نبود اما از خیلی چیزهای دیگر معلوم بود که دنبال چه چیزهایی است!
ناهید یک جورهایی سر از کار فاروق درآوده بود اما درد این نبود! درد این بود که داشت به کارهای فاروق خو می گرفت. برایش مهم نبود که بدنش دستمالی می شود ، برایش اين مهم بود که فاروق دوستش دارد! پندارهای دختربچه از فاروق ، پندارهایی نبود که خاله صفورا در سر می پروراند. شک خاله صفورا هم شکی نبود که از یک مخ معیوب سرچشمه گرفته باشد. یک شک درست بود. مخ خیلی از زن ها اگر توی سه جا کار نکند در یک جا کاری می کند به اندازه آن دو جا! درست وقتی که دست راست فاروق داشت روی سینه ناهید سر می خورد و مي رفت كه كار به جاهاي باريك كشيده شود ، سر و کله خاله صفورا پیدا شد. تا چشم های ورقلمبیده خاله صفورا به فاروق خورد ، رنگ از رخش پرید! یک جاهایی دل آدم بدجوری می لرزد و قدرت تصمیم گیری به صفر می رسد. یکی از آن جاها جایی است که در آن شک به یقین بدل می شود.

توی یک چشم بر هم زدن ، خاله صفورا مثل ماده شیری خشمگین ناهید را از آغوش فاروق بیرون کشید و بي معطلي با دو تکه آجر شكسته و تيز به جان فاروق افتاد. خدا نیارد روزی را که خاله صفورا خونش به جوش بیاید. آنقدر با آجر بر سر و صورت فاروق می کوبید که انگار قاتل پدرش را گیر انداخته و دارد تلافي مي كند! فاروق داشت به منتها عليه مرگ نزديك مي شد! به معناي واقعي ، زیر دست و پای خاله صفورا له شد. نه نایی برایش مانده بود برخیزد نه نفسی! بعد از کلی التماس و تقلا توانست خودش را از زیر چنگال ها و آجرهای زمخت برهاند و به گوشه ای پناه ببرد. از لای موهای چروکش خون بود که فواره می زد. انگار آجرها حسابي کار خود را کرده بودند. سکوت انبار از ناله های فاروق شکسته شد. خاله صفورا كه ديگر افسار دستش افتاده بود ، بعد از اينكه دستي به سر و روي خود كشيد ، فریاد زد:
_همین الان گورتو گم كن برو از اینجا حروم زاده عوضي. وگرنه میرم مآمور میارم...

فاروق بعد مكثي كوتاه ،ل دست روي زانو گذاشت و از جا برخاست. تی شرت قرمز رنگش را درآورد. بدجور ناله مي زد. درست مثل آدم هايي كه دمار از روزگارشان درآمده باشد. تا حالا اينجوري از يك دختر كتك نخورده بود. بعد از اينكه ناله كنان دو سه قدم به سمت پله هاي خروجي انبار برداشت ، تي شرت را روي سرش انداخت. تي شرت كه خودش قرمز بود ، قرمزتر شد! نفس ناهيد توي سينه حبس شده بود. چه مي خواست بگويد؟ مگر جرات مي كرد لب بجنباند! فاروق جلوي چشم هاي بهت زده ناهيد و نگاه هاي به خون نشسته خاله صفورا ، لنگ لنگان به پله ها رسيد. درست توي قدم دهم. ناله بيست و هشتم را كه سر داد ، توانست با زور و فشارِ درد خود را بالا بكشد. اينجا بود كه سر و کله کریم افغانی و دو سه تا کارگر دیگر پيدا شد. هيچ كسي جرات نمي كرد حرفي بزند. شوك مثل بختك توي انبار سنگيني مي كرد! توي همين شوك و ترس ناشي از خشم خاله صفورا ، فاروق از انبار زد بيرون. اين روز نحس ، آخرین روزی شد که کارگرهای آجرپزی فاروق را می دیدند.




پایان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,بهار قمر ,حمید جعفری (مسافر شب) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (10/11/1397),بهار قمر (14/11/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/11/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (15/11/1397),متین یحیی زاده (16/11/1397),آرش شهنواز (16/11/1397),محمد اکبری هشترودی (17/11/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.