خال

"خال"



دیگر به سنی رسیده بود که خیلی ها می گفتند سن کنجکاوی! یعنی درست سنی که دوست دارد از هر چیزی سر دربیاورد! مثل کارآگاه های ذره بین به دست! دوره پرسش و پاسخ و به قول بابا: دوره پدر درآری!
از هر چه که می گذشت و به جواب می رسید یا نمی رسید ، از خال کمرش نمی توانست بگذرد. یک خال بیضی شکل چهار در پنج! هر چند یک بار که با بابا حمام می رفت این سوال را می پرسید:
_بابا ، نیگاه کن ببین خالم کوچیکتر نشده؟
بابا هم جوابی می داد که عقل جن به آن نمی رسید:
_اگه پسر خوبی باشی و کمتر شلوغ کنی ، خالت کوچولوتر میشه! ولي اگه هی شلوغ کنی ، پدر منو مامانو درآری ، اونوقت خالت گنده تر میشه! گفته باشم!

معلوم نبود چه رابطه ای بین شلوغ بازی این پسربچه بینوا و خال قهوه ای کمر وجود داشت که فقط بابا می دانست! هر چه که بود کذب محض بود و یکی از شرط های عجیب و غریبی که پدر و پسر با هم داشتند! بين پدرها و پسرها پر است از شروطي كه بيشترشان از طرف پدرها ناديده گرفته مي شود! بیچاره پسر که مانده بود گنده شدن خال را کنترل کند یا شلوغ بازی خودش را. وقتی کیسه سورمه ای و زمخت سفیدآب نشست پشت کمر ، آه از نهاد پسر بلند شد:
_محکم نکش بابا! خالم درد می کنه!
بابا خندید و گفت:
_چیکار با خال دارم آخه پسر جون! آروم کیسه می کشم. هنوز پشت شونه هاتو دارم مي كشم. خال اینجا نیست ، وسط کمره.
این جواب را دو سه بار شنیده بود اما نمی دانست چرا وقتی کیسه پشت کمرش می نشیند خال کمرش خودبخود مور مور می شود! خيلي عجيب است كه قبل از اينكه اتفاقي بخواهد رخ دهد ، حسش سراغ آدم مي آيد. اين خودش رازي است بين آدم ها و كائنات! توی همین غرغرها یک بار به بابا گفت:
_اگه روی خالو محکم بکشی دیگه باهات نميام حموم. با مامان میام!
بابا لب پائینی اش را گاز گرفت و گفت:
_وای ی ی ، چي داري ميگي؟... تو دیگه قد کشیدی. پنج ساله شدی. خوب نیست با مامان بیای حموم پسر. با من باید بیای.

هر چقدر هم که بابا درست گفته باشد ولی برای اینکه حواسش را از سر دادن کیسه سفيدآب روی خال پرت کنی ، این تهدید لازم به نظر می رسید. با همین ترفندهای کودکانه خیلی وقت ها توانسته بود خرش را از روی پل رد کند! رد كردن خر از روي پل زور نمي خواهد ، زيركي مي خواهد. زيركي هم خودش صد تا ترفند دارد كه نود تاي آن را آدم هاي بد بلد هستند!

هر چه بزرگ تر مي شد و يا قواره اش قد مي كشيد ، خال كمر هم بيشتر از قبل ، مخش را قلقلك مي داد! يك روز وقتی بابا زیر دوش رفته بود ، چهارپایه کوچولوي پلاستيكي را از گوشه حمام برداشت و انداخت زیر پا. با ایستادن روی چهارپایه ، قدش کمی بلندتر می شد. چیزی حدود ده سانت! همین ده سانت برای اینکه فکر کند روی قله ایستاده و در حال فتح دنیاست ، کافی بود! اینجوری دستش به وسط شیشه مشجر می رسید و می توانست نقاشی های خوشگلی روی بخارهای شیشه بکشد. کاری که چندین و چندبار انجام داده بود و بیشتر از قایق بازی توی لگن آب برایش لذت داشت. این بار یک دایره کج و معوج کشید. بابا سرش را از زیر دوش بیرون داد و پرسید:
_خورشید می کشی یا عکس ماشین؟... نكنه عكس منو؟
لب هایش را به سمت راست کج کرد و گفت:
_نخیرم! خال کمر خودمه!
بابا پرسید:
_مگه تا حالا خال کمرتو دیدی كه داري مي كشيش؟ هیشکی نمی تونه کمرشو ببینه پسرجون. تو چطوری می تونی؟
یک خرده فکر کرد و گفت:
_دیدمش. از آینه! مامان نشونم داد.
بابا برای بار دوم نیم کفِ دست شامپو روی سر خالی کرد و گفت:
_خب پس ، دیدیش. عجب خال خوشگلیه؟ هدیه فرشته مهربونه!!
با شنیدن اسم فرشته مهربون فوری گفت:
_نخیرم. فرشته مهربون صبح ها زیر بالشتم شکلات میذاره. هر وقت بخوابم! دروغ نگو!!

بابا پنجه هایش را لای موهای فر انداخت و شروع کرد به کف مالی. چیزهایی هم زیر لب داشت زمزمه می کرد که بیشتر خودش سر در می آورد تا پسربچه پنج ساله! یک وقت هایی هم زمزمه هایش شبیه لالایی های مامان مریم می شد! البته نه به آن اندازه دوست داشتنی. وقتی تصویری از یک آدم با موهای پریشان کنار تصویر دایره ای خال کشید ، کار کف مالی سر بابا هم تمام شد. حالا وقت آن رسیده بود که سر بابا زیر دوش برود. اما انگار چیزی مهم تر از شستن سر رفته بود توی مخ بابا.
به فاصله ای که می رفت دو تا خط دیگر به نقاشی اضافه شود ، سر و صورت کف مالی بابا را کنار صورتش حس کرد. لب هایش خودبخود جمع شد. بدون توجه به بابا کارش را ادامه داد. بابا پرسید:
_ببینم ، این ديگه عکس کیه؟ نکنه اين يكي منم! اگه منم چرا اینقدر موهام شلخته ست؟
نچ ریزی از چاک لب هایش شنيده شد و پشت بند نچ هم یک جواب آبدار:
_نخیرم! این مامانه. داره خال کمر منو مي ماله!
بابا با حیرت لبخند کف آلودی زد و گفت:
_وای وای وای... چقدر مامانو خوشگل کشیدی پسر! خب ببینم ، دستاش کو؟ مگه نگفتی داره خال کمرتو مالش می ده؟

با انگشت اشارهِ دست راست ، رفت سراغ خال روی شیشه. یک خرده مكث کرد و زیر لب چیزهایی گفت. انگار داشت عادتش مي شد که بلند بلند فکر کند! با اين كه سني نداشت اما فهميده بود كه بهتر است خوب فكر كند. همين بابا يك بار به مامان مريم گفته بود:
_مهم فكر بلند نيست ، خود فكر است كه خيلي ها كركره اش را پايين داده اند!

توي همين فكرها بود كه يك آن انگشت اشاره دست بابا ، سمت چپ خال را نشانه گرفت. بابا گفت:
_اینجا خوبه. اینجا مي توني دست های مامانو بکشي!
پیشنهاد خوبی بود. با یک خرده این پا آن پا کردن و دو سه تا خط تودرتو ، یک دست کشید. دستی که به همه چیز شبیه بود الا دست مامان! خب اين هم نظر بابا بود اما عقیده خودش كه نبود. یاد وقت هایی افتاد که برای هر مصرع از لالایی های مامان باید يكي دو دور خال كمرش ماليده می شد. درست آن موقع هایی که به پهلوي راست ، سر روی زانوی مامان می گذاشت و به خواب می رفت. بیشتر وقت ها الکی می گفت:
_خالم میخاره! بخارونش مامان!
مامان می گفت:
_وقتی نمی خاره چرا بخارونم پسر خوشگلم؟
فوری جواب می داد:
_نخیرم! میخاره. اگه نخارونی نمی خوابم!

وقتی دست های نرم مامان از زیر لباس روی خال می نشست ، حظ می کرد. چهار ستون تنش گرم می شد. دست هاي مامان خیلی بهتر از پتوی آبی رنگی بود که گاه گداری رویش کشیده می شد یا کیسه زمخت سفیدآبی که توی حمام دیده بود.
نقاشي روی بخار شیشه حمام به پایان رسید و دست های مامان هم روی خال دایره ای نشست. دیگر چیزی کم نگذاشته بود. ولي انگار دست کفی بابا دنبال چیزي توي نقاشي مي گشت. هی داشت توی چهارگوشه شيشه مشجر وول می خورد و براي خودش مي چرخيد! کلافه کننده شده بود. با ابروهای در هم کشیده پرسید:
_چیکار می کنی بابا. الان نقاشیم پاک میشه!
بابا بلافاصله دستش را سمت راست خال دایره ای نشاند و یک مربع کشید! با تعجب پرسید:
_این دیگه چیه بابا؟ خونه می کشی؟
بابا خندید و گفت:
_نه پسرم. این عکس کیسه سفیدآبه! خوب دقت كن. دست مهربون مامان سمت چپ خال ، كيسه سفيدآب منم سمت راست خال! چطوره؟
از این جواب عجیب و غریب ، مغز کوچکش هنگ كرد اما نیشش تا بناگوش کشیده شد و برای دو سه دقیقه ، رگباری خندید.


پایان


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

ابوالحسن اکبری ,آرش شهنواز ,شیدا محجوب ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مجتبی صمدیار (30/10/1397),ابوالحسن اکبری (30/10/1397),آرش شهنواز (30/10/1397),حسن ایمانی (30/10/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (2/11/1397),هاجر سادات رضائی (13/11/1397),بهار قمر (16/11/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.