راز نگهدار

راز نگهدار


می خواهند ریشه من را بزنند! می خواهند دستگيره و قفل و لولایم را دربیاورند و بیاندازند توی جعبه ابزار! با این کار وانمود می کنند که به فکر روز مبادا هستند. طوری نیست. همین که به فکر روز مبادا باشند خوب است. تمام گرفتاری ها حاصل نادیده گرفتن روز مباداست. اگر صدایی نداشتم که شنیده شوم ، بجایش دلی دارم که کلی راز و رمز با خود دارد. شاید آدم های این خانه کلنگی و همین اتاق فکسنی خیلی میانه اشان با من خوب نبود اما من یکی از رازنگهدارترین ها برایشان بودم و خودشان خبر نداشتند!
می دانم که توی همین اتاق فکسنی چه حرف هایی پشت این و آن زده شد و بی بی سکینه چه دعواها که با اسمال خان نگرفت. دیدم که ایرج _ پسر اول اسمال خان _ که الان برای خود مردی شده ، چه قرارهایی با نامزدش مهین توی همین اتاق فکسنی داشت و چه حرف ها که نزد و چه کارهایی که نکرد! ای پسرک بد!!

حالا برای خود زندگی ای به هم زده که نگو و نپرس. ولی حیف! حیف که سالی یک بار هم نمی شود جمال مبارکش را دید چه رسد به ماهی یک بار! اصلا به رو نمی آورد که پدر پیری دارد ، بي بي علیلی دارد ، خانه پدری دارد ، اتاق فکسنی دوران کودکی دارد... من را دارد. اگر حساب ، حساب تحویل گرفتن باشد ، برای همان پدر پیر ، بی بی علیل ، خانه کلنگی و اتاق فکسنی است. هیچ کس به من محل سگ هم نمی گذارد چه رسد به اینکه دستی سر و رویم بکشد یا بخواهد صداي جيرجير لولاهايم را بخواباند يا دستگیره های زهوار در رفته ام را تعمیر کند.

هر چه باشم و هر شکلی که باشم ، آنقدر حرف توی سینه دارم که سال ها باید درباره اش بحث کرد. مگر تمام می شود؟ یاد آن روزهایی بخیر که دیدم مهتاب _ دختر اول اسمال خان _ چه جواب دندان شکنی به کاظم آقا نامزدش توی همین اتاق فکسنی داد! این ها منهای خوش و بش اولشان و دو سه تا بوس آبداری بود که از چشم خیلی ها دور می ماند الا من!
یا همین فرنگیس _ دختر ته تغاری اسمال خان _ را بگو که اتاق فکسنی را کرده بود خوابگاه شخصی و دو سه تا پوستر پر زرق و برق عشقي - هندی روی تن من چسبانده بود! آن هم با سریش! هنوز یادم نرفته که گوشه اتاق فکسنی ولو می شد و واسه احمد آقا نامه می نوشت و برای خودش بلند بلند می خواند:
_... احمد جان ، سلام. اگر احوال من را بخواهی ، خوب هستم. ملالی نیست جز دوری شما. ای کاش جنگ تمام شود و تو صدام را بکشی و دل همه ما شاد شود. کی مرخصی می آیی پس؟ یک وقت شهید نشوی قربون قد و بالات شوم!!...
یا تورج _ پسر دوم اسمال خان _ را بگو که هر وقت از کوره در می رفت ، لگد جانانه ای نثارم می کرد که آه از نهادم بر می خواست. صدای بي بي سکینه هم پشت بند لگد ، توی هوا بلند می شد:
_دیوونه شدی مگه به در لگد می زنی لندهور؟! در شکست! عصبانی هستی برو سرتو بزن دیوار! با در چیکار داری!!
هر چقدر درد لگد ، نفسم را بگیرد بیشتر لذت می برم! بخاطر اینکه یکی حداقل پیدا مي شود که من را به حساب مي آورد! مي فهمد که من هم هستم. دیده می شوم. بماند که حالا جزو رازنگهدارترین اشیاء خانه ام. مهم دیده شدن است! حالا این دیده شدن می خواهد با روغن کاری لولاهایم توسط اسمال آقا باشد یا دستمال کشیدن تنم توسط بی بی سکینه یا لگد پرانی تورج گور به گور شده! یک وقت هابی دیده شدن آنقدر مهم می شود که حاضری کلی برایش خرج کنی! حاضری از جان مایه بگذاری! و آن زمانی است که هم حرف برای گفتن داری هم ابزاری برای دفاع.

همه این ها را دیدم ، شنیدم و فهمیدم! فهم من البته فهمی نیست که خیلی ها پزش را می دهند. فهم زلالی است که می توان از یک شیء ساده توقع داشت. همین فهم زلال و چوبکی من ارزشمندتر از آدم هایی است كه ادعا می کنند می فهمند درحاليكه چیزی جز سر درد نیستند. یادم می آید یک روز توی همین اتاق فکسنی ، اسمال خان سر سهیلا _ دختر وسطی _ که از شوهرش طلاق گرفته بود ، فریاد زد:
_همه تقصیرهارو گردن شوهرت ننداز دختر! تو هم تقصیر کاری!
و آن وقت من را نشانه گرفت و گفت:
_ولله اگه اندازه این درِ اتاق بفهمی!

چه جالب! آن روز با این حرف اسمال خان کلی کِیف کردم! چون این بار ، هم به حساب آمدم و هم دیده شدم. یک مورد دیگر از دیده شدنم بر می گردد به روزی که عمو مظفرخان عطارباشی توی همین اناق فکسنی من را نشانه گرفت و به برادر کوچکترش _ اسمال خان _ گفت:
_نصیحت کردن راه داره برادر من! باید به در بگی ، دیوار بشنوه! نه اینکه مستقیم بزنی توی ذوقش!
فکر کنم منظور عمو مظفرخان عطارباشی این بود که اینقدر با تورج شارلاتان یک و دو نکند و یا هی به سهیلا سرکوفت نزنند که چرا زندگیت از هم پاشید! راست مي گويد خب. گير سه پيچ دادن ، كار را بدتر مي كند. آخرش از يك جايي مي زند بيرون!

وقتي حوالي ظهر ، توي سه دقيقه دستگيره هايم باز شد ، وقتي پيچ گوشتي دوسو زير چكش مرد معمار جا گرفت و با يكي دو ضربه سهمگين ، لولاهايم از هم گسسته شد ، آه از نهادم برخاست. ديگر كِيف بي كِيف! نه لذتي حس كردم نه نشاطي! ديگر كار از ديده شدن هم گذشت. داشتم نابود مي شدم با كوله باري از خاطراتي كه ايرج ، تورج ، مهتاب ، فرنگيس ، سهيلا و بي بي سكينه دوست داشتند تكرار شود و يا خود همين اسمال خان. نشان به آن نشان كه هرگز راضي نمي شد خانه كلنگي را بفروشد! فقط قرار بر اين شد كه دستي سر و رويش بكشد. اين قرار مدارها را توي همين اتاق فكسني با بچه هايش گذاشته بود. با باز شدن لولاهايم مي رفت كه فاتحه ام خوانده شود.

در واپسين لحظات ، تنها حسي كه حالم را يك مقدار خوب كرد ، سُر خوردن دست هاي چروك اسمال خان روي تنم بود كه با اين كار به مرد معمار گفت:
_جنس اين چوب حرف نداره. اگه اختيار با من بود حاضر نبودم دست بهش بزنم!
مرد معمار محكم در آغوشم گرفت و از چهارچوب آهني كه سال ها با هم خاطره داشتيم جدايم كرد و گفت:
_عمر خودشو كرده پدر جون. دلبستگي هم حدي داره خب! تَرَك هاشو نمي بيني؟
بعد از اين جوابي كه قبلا توي آستين قايم كرده بود با يك فن سالتو به گوشه ديوار تكيه ام داد و رفت سراغ چهارچوب آهني! خدا به دادش برسد. معلوم نبود چه خوابي براي اين دوست قديمي ام ديده بود. هر چه كه بود خواب خوبي نبود. مرگي بود سرشار از خاطرات به ياد ماندني.


پايان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,رضا فرازمند ,ابوالحسن اکبری ,ماریه آزاد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نادیابزرگی نژاد (13/10/1397),مجتبی صمدیار (14/10/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (15/10/1397),ابوالحسن اکبری (15/10/1397),ماریه آزاد (15/10/1397),نگین پارسا (15/10/1397),رضا فرازمند (16/10/1397),فرناز بابایی (16/10/1397),ابوالحسن اکبری (16/10/1397),آیدا فتوحی ابوابی (17/10/1397),سید محمد علی وکیلی شهربابکی (17/10/1397),آرش شهنواز (22/10/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (24/10/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (15/11/1397), ツفریماه آرام فر ツ (3/2/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 11:01

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 12:09

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر حميد عزيز...
ممنونم از حضور گرمت. ساختار داستان برمي گشت به اينكه مي شود از يك زاويه ديد ديگر به جهان نگريست. زاويه ديدي كه خيلي ناديده گرفته مي شود. همانطور كه ديديد و خوانديد ، مي شود گفت صحبت ها و خاطرات يك درب چوبي اتاق (در قالب پي رنگ داستان) كه به عنوان عنصري خنثي و بعضا دور از تصور در زندگي همه ما وجود دارد ، چقدر مي تواند جذابيت داشته باشد.
به نظر من گاهي لازم است برای شخصیت‌های داستانمان اشیای گوناگون خلق کنیم تا هرچه بیشتر با زندگی واقعی پیوند پیدا کنند و این امکان را به ما بدهند که دربارۀ آنها نیز داستان‌های مختلفی بنویسیم. يكبار بياييم به همۀ اشیای حاضر در خانه‌ امان نگاه کنیم ، گذشته از اینکه دور و برمان خلوت است یا از اشیاء زیادی در طراحی داخلي منزل استفاده می‌کنیم ، بی‌شک می‌توانیم گنجینه‌ای از اشیاء را در اطرافمان بیابیم. قطع به يقين با اين پيش فرض ، به اکتشافات سودمندی مي رسيم...

برای تلنگرزدن به ذهن و رفتن به گذشته ، خيلي خوب است كه یک شیء می‌تواند دروازۀ ورود به ذهن آدم‌ها باشد؛ مثل شیرینی‌های خوشمزه مادلین در رمان "در جست‌وجوی زمان از دست رفته" (۱۹۱۳- ۱۹۲۷) اثر مارسل پروست که خاطرات کودکی را به یاد شخصیت اصلی می‌آورد و عنصر اصلی رمان را به دست می‌دهد.

در وافع ، اشیاء معمولا محرک های خوبی برای داستان به شمار می‌روند. شخصیت‌ها می‌توانند پیدایشان کنند، گم کنند، بگیرند، به کسی بدهند، آنها را بدزدند، دنبالشان بگردند، مثل گنجینه دوستشان داشته باشند، ازشان غفلت کنند، در جای امنی بگذارند، نابودشان کنند یا دور بیندازند.

ازت سپاسگزام كه وقت گذاشتي و خواندي...
حسن ايماني


نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 14:54





آقای ایمانی
سلام و عرض ادب!

مدتیست که توجه ویژه ای به درها پیدا کرده ام. مثلا خانه ای را می شناسم که بیشتر درهایش خراب شده است.
یا از جا در آمده اند و یا می خواهند از جا در بیاییند.
یا قفلشان خراب است یا صدای جیر جیر پیدا کرده اند...
خلاصه اینکه حتی امروز هم وقتی از کنار تالاری می گذشتم دیدم درهای بزرگش را کنده اند و دارند تعمیر میکنند.
داستانتان را خواندم. دری که رازهای زیادی در دل چوبیش داشت و بعد در پایان دار فانی را با جهان خانه اسمال خان وداع گفت.
داستان خوبی بود و از خواندنش لذت بردم

برایتان آرزوی شادی دارم
موفق باشید.


@متین یحیی زاده توسط حسن ایمانی Members  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 15:40

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و سپاس فراوان از حضور گرم شما...
خيلي ممنونم كه از فرصت هاي ارزشمندتون براي خوانش داستان بنده هزينه مي كنيد. در خصوص بحث استفاده از زبان اشياء در داستان در جوابيه به آقا حميد (پست بالا) نكاتي را اشاره كردم كه خوشحال مي شم بخوانيد...
شما هم داستان هاي جديدتان را بگذاريد تا بخوانيم...
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 20:58

سلام دوباره

جناب ایمانی ممنون از لطف شما. اما داستانی ندارم که قابل خواندن باشد.


نام: نگین پارسا   ارسال در شنبه 15 دي 1397 - 21:32

سلام دوست عزیز با دقت کامل داستانتون رو خوندم زیبا بود و برای یه لحظه من رو برد به سمت چیز هایی که خیلی خاطره همون اونها هم بودن اما ما بهشون توجه نکردیم و چقدر زود عادی شدند مثل خوده ما ...زیاد به حاشیه نمیروم داستانتون به دلمون نشست موفق و پیروز باشید


@نگین پارسا توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 17 دي 1397 - 10:14

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و وقت بخير...
خيلي ممنونم از دقت نظر شما در خصوص اين داستان...
خوشحالم كه مورد پسند واقع شد...


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 دي 1397 - 20:11

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و عرض ادب خدمت جناب استاد ایمانی عزیز.ذرود . خلاقیت یعنی همین که یک نویسنده بتواند اشیا و ابزار ی را که در اطراف خود می بیند به او جان بدهدو از زبان آن اشیا حرف بزند مثل جناب استاد ایمانی که به خوبی توانسته بود این کار را انجام بدهد .@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 17 دي 1397 - 10:18

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب خدمت استاد اكبري...
بي نهايت از حضور شما سپاسگزارم... مدت ها نبودم به جهت گرفتاري هاي كاري...
با حضور مجدد وقتي كه پست هاي شما رو ديدم ، خيلي خرسند شدم... اميدوارم همچنان بنويسيد...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.