عبور

"عبور"


ترس را می فهمید. درست مثل ترس آدم هایی که یک جای کارشان می لنگد! تا پنجه های منحني اش به سنگریزه های حاشيه جاده خورد ، تن مچاله اش لرزید. حس نبود که به او فرمان ایست می داد ، غریزه بود. چه کارهایی که از دست غریزه بر می آید! كارش را خوب بلد است. نیشگونی از تو می گیرد که فریاد مخمورت به هوا بر می خیزد. این نیشگون از حرص نیست ، برخاسته از حس شگرفیست که منشآ مشخصی دارد. نیشگون يعني مراقب باش یهو وارد جايي نشوی که هیچ بوته وحشي در آن نروییده است! آنجا که بوته نباشد ، آنجا که گل نشكفته باشد ، آنجا كه درخت نباشد ، آنجا که در آن رویشی نيست ، زندگی هم نیست.
این جا سفت و زمخت است و وقتی آفتاب بالا آمده و به سرحد تابش می رسد ، پوسته اش داغ می شود. مگر می توان پا رویش گذاشت و به آن طرفش رسيد؟ پوستت جزغاله می شود. جانت گرفته می شود قبل از اینکه چیزی از رویت رد بشود! يا باید مثل خرگوش چالاك دمت را روي كولت بگذاري و بدوی يا اگر ایستاده اي ، در لاکت فرو روی. این جوری آسیبي به تو وارد نخواهد شد. این ها را غریزه می گفت. هماني که در نیشگون گرفتن استاد است! راجع به دویدن که خب حرفی برای گفتن نداشت. چون اهل دویدن نبود! نه اینکه دویدن را دوست نداشته باشد ، نه. دویدن او دویدنی نبود که به مزاج همه خوش بیاید. همه آن موجوداتي که در نظرش حرف زدن بلد بودند ، مي خنديدند و می گفتند:
_تو را چه به دویدن؟! تو خلق شده ای که در لاک خود فرو روی و هیچ نگویی. سر از لاک وقتی درآوری که گرسنه ات باشد و لای بوته هاي وحشي و خود رو دنبال غذا و میوه هاي لهیده بگردی! تو حتی نمی توانی از درخت بالا بروی چه رسد به اینکه خیال دویدن برت دارد. یا خیال پرواز به سرت بزند!

با فرمانی که از قبل دریافت کرد ، روی سنگریزه ها از حرکت ایستاد. تنها چیزی که توی گوشش وز وز می کرد ، زوزه باد ملایمی بود كه از سینه ستبر کوه پایین مي آمد و توی مرغزار می چرخید. بوته ها و علف هایی که بعضی از آن ها تا نیم متر ارتفاع داشتند ، از وزش ملایم باد به رقص درآمده بودند. انگار همه آن ها داشتند بخاطر شجاعتی که از خود نشان می داد ، جشن می گرفتند. به چپ و راست خم می شدند و می رقصیدند و توی دلشان فریاد می زدند:
_تو می تونی رد بشی! تو می تونی رد بشی!
خیلی مهم نبود که چه چیزی و چه نوع موجودی او را تشویق می کند. مهم این بود که هنوز قدم از قدم برنداشته و مستآصل است! با گذشت چند دقیقه ، پلک هایش سنگین شد. چهار پنج بار پلک ها را روی دو چشم فندوقی اش خواباند. با این کار ، سوزش چشم ها که حاصل فوت هاي ملايم باد بود ، فروکش می کرد. این هم شده بود یکصد و سیزدهمین درس از غریزه. شاید هم سیصد و پنجاهمین درس!

سرش را یک بار به راست و یک بار به چپ چرخاند و تا ته جاده را دید زد! اگر می دانست که اول باید به چپ و بعد به راست نگاه کند که خیلی خوب بود! ولی حیف که به اندازه آدم ها درک نداشت. فقط غریزه داشت و یک جو حس خوب! قرار نیست که همه چیز در هم قاطی شوند. قرار نیست که همه چیز دور هم جمع شوند و تو کامل شوی. همین که یک جو حس خوب داشته باشی ، یک من سرزندگی داری. وقتی سکوت جاده ، وهم انگیز شد ، ترجیح داد قدم اول را بردارد. ایستادن در جایی که بلاتکلیفی به همراه دارد ، مرگ است! باید چشم به مقابل دوخت و پیش رفت. چه کارهايي که فقط از دست غریزه بر می آید. با هر قدمی که بر می داشت دو سه بار پلک می زد. اینجوری تسلطش بر شرایط بهتر می شد. در یازدهمین پلک ، سوسک گوگاري سخت پوستي دید که داشت یک تکه سرگين سنگين وزن تر از خودش را غلت می داد جلو. نه با شاخک های ريزي که مثل آنتن روی کله اش نصب شده بودند ، بلکه با پا! آن هم برعکس و چپکی! شک نداشت اگر سرگين غلتان درگیر يك گلوله مدفوع تيره رنگ است ، غریزه هم درگیر سرگين غلتان است!

کله مار گونه اي را چرخاند به جلو و هیکل گنده اش را تکان داد‌. زورش به هر چه كه نرسد ، به جابجا کردن لاک زمختش می رسد. اصلا برای همین کار آفریده شده است انگار! کار بزرگ همین است. اينكه بار زندگی خود را یک تنه به دوش بکشی و محناج این و آن نباشی! با قدم هشتم ، از سرگين غلتان فاصله گرفت. زوزه باد شدیدتر شد. انگار اینجا هوایش با مرغزار فرق می کند‌‌. هم بادش گزنده است هم زمینش سفت. ساخت چنین چیز شاقی ، کار موجوداتی است که برای آسایش خود ، همه چیز را به نابودی می کشند. می خواهد بریدن درخت های بلوطی باشد که در دوردست ها سر به آسمان کشیده اند یا مرغزاری که توسط جاده باریک آسفالته به دو نیم مساوی تقسیم شده است. نابودی ، نابودی است. چه فرقی می کند. بریدن درخت یا آسفالت دشت!

در قدم بیست و سوم به وسط جاده رسید. داشت همه چیز را تحمل می کرد. غریزه هر جا که بوی تحمل بیاید ، سر و کله اش پیدا می شود. کمکش می کند تا بر شرایط مسلط شود. شدت باد مجبورش کرد سر جای خود متوقف شود. بی آنکه دست خودش باشد سرش را توی لاك فرو برد. چشم های گرد شده اش را در تاریکی لاک باز کرد. وقتی باد فروکش کند غریزه خودش کلون لاک را می زند و وادارش می کند که از وسط جاده کنده شود. درد عجیبی لاي ناخن هاي فولادينش حس كرد. جوری که ناچار شد چند بار پنجه ها را به داخل لاک كشيده و قایمشان کند. کاری که خیلی وقت ها به هنگام وقوع دردسر ، ناچار بود انجامش دهد. شدت باد هر لحظه که فروکش كند می تواند به بیرون سرک بکشد. اما نه برای همیشه. توی مرغزار شرایط خیلی بهتر از کف جاده بود. یک وقت هایی غریزه کاری که از تو می خواهد را باید انجام دهی. غريزه كارش را خوب بلد است. این بار صلاح در این است که بی هیچ تصمیمی تابعش شوی و حرکت کنی. قدم برداشتن منشآء رشد است و رشد منشآء زندگی. سر از لاک بیرون کرد و يك بار به سمت راست و يك بار به سمت چپ خيره شد. بعد از كمي مکث ، پنج شش قدم ديگر به جلو برداشت. توی قدم هجدهم بود که ناگهان صدای خوفناکی از سمت چپ جاده بلند شد.
اين صدا آنقدر وهم انگیز بود که _ با فرمان غريزه و به سرعت جت _ سر در لاک فرو برد. توی یک چشم بر هم زدن ، دست و پایش را هم جمع کرد توی لاک. دیگر چیزی از پیکرش باقی نمانده بود جز یک لاک زمخت چروک! صدای وهم انگیز ، بسیار بلندتر از قبل تنش را به رعشه انداخت. اين اولين بار نبود كه صداي خوفناك سرعتش را مي گرفت! هر وقت كه پايش به اين جا باز مي شد ، از اين دست صداها مي شنيد. اما نه ديگر به اين شدت. با گذشت لحظات خوف آور ، صداي مهيب بسيار بيشتر از قبل به گوشش اصابت كرد. اما غريزه كاري كه لازم بود انجام دهد را انجام داده بود. هم به اندازه كافي فرمان داده بود و هم كنترل فرمان دستش بود! سر در لاك كردن و دست و پا به داخل لاك فرو بردن ، بهترين راه حل ممكن بود. در ازدحام نعره اي كه تمامي نداشت _ در دل تاريكي لاك _ پلك هايش را روي دو چشم فندوقي اش خواباند. ضربان قلبش تا حالا اينقدر شدت نگرفته بود. ناخن هايش را در پهلوها فرو برد. درست مثل اينكه مي خواهد خودكشي كند!

ديگر نه گوشش مي شنيد نه مي توانست تصميم جديدي بگيرد. از آن دست تصميم هايي كه تابع فرمان غريزه بود. توي قفل شدن غريزه و فرمان هاي ممتد ، يك آن فشار سنگيني روي لاكش حس كرد. فشاري كه اگرچه ماندني نبود اما دو بار تكرار شد و هر دو بار هم آه از نهادش درآورد. فشار دومي به شدت فشار اولي نبود! سنگين تر و غضبناك تر! انگار آمده بودند تا با كوفتن و كوبيدن عقده هايشان را خالي كنند و بروند! حس كرد براي دو بار له شد و رفت! حس كرد جز يك لاشه لهيده ، چيزي از او روي كف جاده باقي نمانده است! درد شديدي زير پوسته چند تكه لاكش حس كرد. بدتر از دردي كه قبل از آن ناخن هاي فولادينش را مي آزرد. زبانش را از دهان بيرون آورد و براي سه بار دور دهان منقارگونه اش چرخاند. با ليسيدن دور دهان داشت يك جورهايي تمركز قبلي اش را به دست مي آورد. شايد هم مي خواست به خود بفهماند كه هنوز زنده است و دوباره هيچ اتفاقي نيوفتاده! اينكه در شرايط سخت بتواني كنترل اوضاع را به دست بگيري مهم است. وگرنه شرايط عادي نيازي به كنترل ندارد. در شرايط سخت بايد تمركز كرد. قدرت تمركز دست كمي از قدرت غريزه ندارد.

كم كم سكوتي كه به آن نياز داشت بر محيط جاده حاكم شد. حالا مي توانست كاري انجام دهد كه لازم به نظر مي رسيد. به دستور غريزه ، تمركزش را روي شرايط بد بيشتر كرد. با يك زور چند برابري ، هم سر و هم دست و پايش را از لاك بيرون انداخت. اين بار ، زوري كه داشت مي زد يك زور واقعي بود. خيلي توانمندانه! كمتر پيش مي آمد اينجوري به خود فشار بياورد. لاكش از زمين كنده شد و چند سانتي بالاتر از كف جاده قرار گرفت. حالا همه چيز به حال اول برگشت. از شدت ضربان قلبش كاسته شد. پلك هايش را دوباره روي چشم ها بازي داد و بعد از يك مكث كوتاه ، گوش به فرمان غريزه شد! اين بار از او خواسته شده بود كه اول به چپ و بعد به راست نگاه كند. هر موجودي كه حواسش جمع تر باشد احتمال آسيب ديدنش كمتر است.
وقتي چشم از سمت چپ جاده شست ، به سمت راست خيره شد. تنش را هم به سمت راست كج كرد. در فاصله چندين متري سمت راست جاده - درست روي سنگريزه هاي لغزان حاشيه جاده _ ماشين واژگون شده اي ديد كه لهيده تر از لاكش به نظر مي رسيد. نمي دانست چطور و چگونه اين لندهور توي كف جاده سبز شده است! شايد نسيم از دور دست ها پرتش كرده اينجا يا اينكه قبلا بوده و متوجه اش نشده است. هر چه باشد ، خوردني نيست! غريزه با اين پيش فرض ها كاري ندارد. او فقط فرمان مي دهد:
_هر چه كه پيش روي خود مي بيني ، اگر خوشمزه نيست حتما دشمن است! مراقب خودت باش و از آن فاصله بگير!

كنجكاوي خوب است اما نه به اندازه اي كه كار دستت دهد! دود سفيد و بدبويي از لاي چرخ هاي ماشين به هوا برخاسته بود. بي هيچ واكنشي ، زبانش را براي بار ششم دور دهان چرخاند. شايد اين بار هم مي خواست به خود بفهماند هنوز زنده است و هيچ اتفاقي نيوفتاده. قدم سي و ششم را به جلو برداشت. تنش را چرخاند به سمت چپ. جايي كه راحت تر مي شد به آن طرف جاده رسيد و از مهلكه گريخت. دود سفيد با وزش باد بر آسمان جاده به پرواز درآمد. ديگر نمي شد يك متر جلوتر را ديد! بوي تند دود سفيد را هم نمي شد تحمل كرد. هر چقدر هم كه غريزه دستور دهد ، باز نمي شود تحملش كرد! رفته رفته به آن طرف جاده رسيد. جايي كه پر بود از بوته هاي نورس و علف هاي خود رو. غريزه مي گفت علف ها دارند فرياد مي زند:
_تو پيروز شدي! تو پيروز شدي!...
اگر به فريادشان ادامه دهند يعني خود را نشان داده اند و اين به منزله دريده شدنشان است. چه ساده لوحانه! چه احمقانه! كمتر كه فرياد كني ، كمتر ديده مي شوي ، كمتر هم آسيب مي بيني. وقتي هيكل لهيده و خسته اش به توده به هم فشرده بوته ها رسيد ، از شدت باد هم كاسته شد.

دستور غريزه اين بار خيلي دلچسب تر از دستورهاي ديگر بود:
-بخور تا جان بگيري!
سرش را بيشتر از عادت هميشگي لاي بوته ها بازي داد و چند گاز سنگين از تن نازك ساقه هاي شكوفه دار برداشت. بوي تازه گي گل هاي وحشي در بوي بد دود سفيد قاطي شده بود. اصلا تنها تفاوت واقعي زيبايي و نازيبايي در همين است. اما اين برايش خيلي مهم نبود. شكم كه گرسنه باشد فكرت كار نمي كند. هر چقدر هم مغزت كوچك باشد. شكم كه گرسنه باشد كاري نمي شود كرد. خيلي خراب كاري ها از دست شكم گرسنه بر مي آيد! خطرناك است! در همان حاشيه جاده ناخن هايش را در دل مرطوب خاك فرو كرد و ايستاد. سرش را براي بار دوم لاي بوته ها بازي داد و اين بار بدون هيچ مكثي شروع كرد به خوردن شكوفه هايي كه تازه رنگ و لعاب گرفته بودند. برايش الان همه چيز بوي خوراكي مي داد. هر چه به چشم مي آيد ، بايد خورده شود. مثل يك كرم خاكي سرخ رنگ و خوشمزه كه ميان گل و لاي لميده است. آو... مثل حلزوني كه روي تن مرطوب ساقه نيمه زردي به خواب رفته است. آو... با بالا آمدن آفتاب و شدت گرفتن تابش آن بر سطح جاده ، قدم چهل و پنج را به جلو برداشت و لاي بوته هاي نيم متري گم شد.


پايان




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

شیدا محجوب ,سبحان بامداد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (26/9/1397),بهروز علی پور (27/9/1397),شیدا محجوب (27/9/1397),نگین پارسا (2/10/1397),زهرا میرزایی (2/10/1397), زینب ارونی (7/10/1397),سبحان بامداد (7/10/1397),مجتبی صمدیار (8/10/1397),ابوالحسن اکبری (15/10/1397),حسن ایمانی (13/5/1398),

نقطه نظرات

نام: نگین پارسا   ارسال در شنبه 1 دي 1397 - 00:42

ابتدا باید اعتراف کنم که اولین بار بود همچین داستانی با این سبک خوانده ام...خیلی زیبا طعم موفقیت رومیشد حسش کرد با تک تک سلولهای بدن و شعار خواستن توانستن است این روزها افکار منفی هست که مارو از همه چی دور میکنه در حالی که ما از قدرت خودمون خبر نداریم مثلا لاکپشتی که بر انسان پیروز شد!!خیلی زیبا بود فقط نیاز به درک عمیقی داشت جای نقصی نمونده بود لذت بردم قلمتان سبز


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 2 دي 1397 - 09:14

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و تشكر فراوان از شما كه براي خوانش اين داستان وقت گذاشتيد خانم پارسا...

خدمت شما عرض كنم ، همونطور كه دريافتيد اين داستان وصف و شرح ماجراي رد شدن يك لاك پشت از عرض خيابان بود. همين.
در حاليكه در همين موضوع ساده و كوتاه ، مباحث انرژيك و اجتماعي زيادي همچون:
... نيروي غريزه ، نيروي كائنات ، حس خوب سرزندگي ، روحيه بالا ، تلاش و كوشش ، حس آزادي طلبي ، استقلال و عدم وابستگي به غير ، كنترل شرايط و زيبايي ها و نازيبايي هاي زندگي در اين داستان گنجانده شده بود.

در واقع نگارش و ساخت داستان در قالب يك موضوع ساده با فرض انتقال چندمنظوره پيام ، يكي از دشوارترين نوع نگارش ها مي تونه باشه. هر چقدر در اين مدار ، داستان بنويسيم ، قلم ما نيرومندتر ميشه. معتقدم ، موضوع داستان رو ميشه ايجاد كرد اما نحوه پياده سازي موضوع و تلفيق موضوع با يك سري فضاسازي هاي ذهني و انتزاعي مهم تر از ايجاد موضوعه.
سعي من هم اين بوده كه اين داستان كوتاه در چنين سبك و سياقي پياده بشه.
از حضور گرمتون سپاسگزارم
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.