ملاقات در هفتادمین روز

ملاقات در هفتادمين روز

هنوز مهر عقدنامه اش خشك نشده بود كه هوايي شد زد توي كار ديپلم گرفتن! شنيده بود كه مي گفتن:
_ بي سوادي خوب نيست. حتي اگه نو عروس خونه باشي.
بعد دو سال دوندگي و اين ور آن ور رفتن ، ديپلمش را گرفت و قاب كرد گذاشت روي تاخچه تا مرادعلي گور به گور شده حال كند! يك سر و گردن بالاتر ، بهتر! هنوز مهر ديپلمش خشك نشده بود كه زد توي گواهينامه گرفتن! بعد دو سه ماه دوندگي و كلاس رفتن و امتحان ، گراهينامه را گرفت. مي گفتن:
_ زمونه عوض شده! زن ها هم مسافركشي مي كنن! اصلا زن و مرد ندارد که! هر كي باشي باش! نون بيار باش!
يكي دو بار نفس عميقي كشيد و گفت:
_مسافركشي مي كنم با همين پيكان لگن! مگه چشه؟ روي پاي خودم وايميستم! ديگه حرص مرادو نمي خورم!
قبل از هر چيز يك كار مهمي روي دستش مانده است. از هر چيزي كه فكرش را مي كرد ، مهم تر بود! نشست پشت رل و دو سه بار استارت زد! يك آن مخش رفت آموزشگاه رانندگي! ياد حرف هاي استاد راننده افتاد كه مي گفت:
_اول تنظيم صندلي ، دوم تنظيم آينه ، سوم خلاصي دنده ، چهارم ...
تا بخواهد اين چيزها را مرور كند كه ديوانه مي شود! به محض روشن شدن پيكان ، گازش را گرفت و از كوچه اللهياري زد بيرون. فرمان ماشين را قرار بود تنظيم كنند! بدجوري مي لرزد. بدتر از دست هاي باريكش كه به ويبره افتاده اند! هنوز از خيابان مالمير نينداخته بود خيابان بهمنيار كه كارش كارستان شد! نه به بار بود ، نه به دار ، ناگهان در يك چشم بر هم زدن ، كوبيد پشت يك بنز خداد توماني! از آن دست بنزهايي كه شايد فقط ده بيست تاي آن در كشور باشد! دست خودش نبود. دست هيچ كس هم نبود. حتما دست فرمان بي صاحب بود! قضيه از يك سپر به سپر شدن كوچولو هم گذشت. جلوي پيكان كه جمع شد هيچ ، صندوق عقب بنز ميلياردي هم تا نصفه غر شد! سرش را از روي فرمان برداشت و به جلو خيره شد. چهار ستون بدنش به رعشه افتاد.
توي يك دقيقه كلي آدم جمع شد. ازدحام جمعيت نمي گذاشت از پيكان خارج شود. اوضاع قمر در عقرب ، قمر در عقرب تر شد!  راننده قوي هيكل بنز مثل ديوانه هايي كه از قفس بيرون پريده باشند ، لاي جمعيت آفتابي شد. كله كچلش را خاراند و با يك نعره گوشخراش فرياد زد:
_چيكار كردي عوضي!!
نعره بعضي مردها كه از روي نفهمي باشد ، آزاردهنده است. از ببخ و بن ته دل آدم را خالي مي كند. به هر طريقي بود از پيكان پياده شد و چادر مشكي كرپ را روي سرش مرتب كرد. راننده بنز بدجور سگرمه هايش در هم گره خورده بود. آستين هاي پیراهن صورتی رنگش را مثل قصاب هايي كه آماده سر بريدن مي شوند داد بالا تا هفت جد راننده را جلوي چشمش بياوررد كه يهو چشم هاي ورقلمبيده اش از حدقه زد بيرون. سگرمه هايش در هم تنيده تر شد و با تعجب گفت:
_ چي؟ تو؟... زن مرادعلي؟ اينجا چه غلطي مي كني؟ نكنه به سرت زده بود از دستم فرار كني؟ ببين چه بلايي سر ماشينم آوردي زنيكه سر به هوا!
جمعيت به هم فشرده مثل جغدهاي نيمه هشيار هر كدامشان سر از زير كتف هم بيرون مي كردند تا بيشتر از قضيه سر دربياروند! راننده بنز اين بار دستش را به سوي آسمان بلند كرد و براي بار سوم فرياد زد:
_خدايا مرگ منو برسون از دست اين زن و شوهر عوضي راحت شم! اون از شوهرش كه مالمو بالا كشيد! اينم از زنش كه ماشينمو داغون كرد. اونوقت ميگن حرص نخور بيژن!... خدايا... خدايا...كجا فرار كنم از دست اينا؟
از بد حادثه ، براي همه تشرها جوابي توي آستين پيدا مي شد الا الان! خب كف دستش را بو نكرده بود كه قرار است ماشين بيژن نزول خور اينجا پارك شود و تو بيايي با تمام قدرت بكوبي له و لورده اش كني! فريادهاي بيژن تمامي نداشت:
_من احمق رو باش که یه ساعت پیش رضایتنامه رو امضاء کردم! چه غلطی کردیم ها! همین الان میرم امضاء مو پس می گیرم! دیگه هر وقت پشت گوشتو ديدي ، مراد رو هم مي بيني!
امان از دست روزگار كه چه جاهايي خفت آدم را مي چسبد. جاهايي كه در مخيلات جن نمي گنجد چه رسد به آدم! بدون اينكه بايستد و دهن به دهن بيژن نزول خور شود ، بي معطلي كيفش را از توي پيكان برداشت. فكر كرد هر چقدر بيشتر اينجا بماند بيشتر آبرويشان به حراج گذاشته مي شود! جلوي چشم هاي از حدقه بيرون زده بيژن ، گره روسري اش را زير چادر سفت كرد و خودش را از توده بهم فشرده آدم هاي الاف بيرون كشيد. توي فاصله شصت متري از محل حادثه ، سوار تاكسي شد و مثل تير از چله رها شده از مهلكه گريخت.
تا مكاني كه قرار بود برسد ، سه تا تاكسي عوض كرد. وقتي به سر در زندان رسيد ، رفت گوشه ديوار. كيفش را روي زمين انداخت و نشست روي كيف. حالا دیگر می توانست نفس راحتی بکشد. سرش را لاي دست هايش گذاشت و منتظر ماند تا در هفتادمين روز ، وقت ملاقات برسد.
با شدیدتر شدن نور آفتاب ، صدای لهجه دار یک سرباز شهرستانی گوشش را خراش داد:
_ بیاید داخل. هر کی بیرونه بیاد داخل... توی یه صف!
از جا برخاست. دستی به سر و رویش کشید. پایش را که از دالان یک به دالان دو گذاشت ، سرباز قد بلندی جلویش ظاهر شد! ترس ناخوآگاهی به جانش رخنه کرد. سرباز لبخند معناداری زد و گفت:
_ خانم احمدی! عجب زن و شوهری هستید شما!! دنیارو آب ببره شمارو خواب ببره! دو ساعت پیش مرادعلی جولو پلاسشو جمع کرد رفت خونه. برو به سلامت خانوم!


پايان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

متین یحیی زاده ,شیدا محجوب ,رضا فرازمند , یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

متین یحیی زاده (8/9/1397),حسن ایمانی (9/9/1397),رضا فرازمند (11/9/1397),حسن ایمانی (12/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/9/1397),

نقطه نظرات

نام: رضا فرازمند   ارسال در یکشنبه 11 آذر 1397 - 15:18

سلام
دوست ادیب
زیبا بود@};- @};-


@رضا فرازمند توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 12 آذر 1397 - 09:10

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض احترام

خيلي خيلي ممنونم كه براي خواندن اين داستان وقت گذاشتيد جناب فرازمند@};- @};- @};- @};-


نام: یوسف جمالی(م.اسفند) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 10:25

نمایش مشخصات یوسف جمالی(م.اسفند) درود بر دوستان همراه
خب فرصتی است تا روایت جناب ایمانی را مروری کنیم.
«ملاقات در هفتادمین روز» حکایت « زنی تازه به دوران رسیده با عقایدی متجددانه خواستار تغییر الگوها،البته گاها از روی جبر محیطی که اصل ماجراها را رقم می زند!»
«تیپی»" type "از زنان طبقه فرودست جامعه ای که ناگاه خود را در شرایط تازه ای می بینند و در صدد تغییر خود برای کسب خواسته ها و شرکت در اجتماع برمی آیند.اما در مسیر شان کماکان موانعی قرار دارد متاثر از روح جامعه مردسالار،" patriarchal"، که ریشه ای به نظر می رسد. و گاها حاصل «دگربینی» آنها باعث باعث نوعی افسارگسیختگی فکری "self abandonment" می شود! رشته وقایع ( آکسیون) داستان انسجام خوبی دارد ، داستان خیلی موجز و حساب شده به "critical point" خودش می رسد و نویسنده تشخیص داده است تا بر طرح و تم داستان تمرکز کند که همین نکته باعث شده از پرورش شخصیت ها کمی اهمال کند و رابطه اشخاص با همدیگر ، بیان آنها و به اصطلاح تیپ انها کاملا باور پذیر از آب درنیاید.و یا می بینیم بعضا تطابق رویدادی از روی تصادف شکل می گیرد که خواننده امروزی زیاد خوشش نمی آید و برایش یادآور سبک نگارش فرامرز بن خداداد بن عبداله کاتب ارجانی است!!
نقد بیشتری وارد است،در حوصله قلممان نیست.
موید باشد.
یوسف جمالی«م.اسفند»


@ یوسف جمالی(م.اسفند) توسط حسن ایمانی Members  ارسال در یکشنبه 18 آذر 1397 - 14:51

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
نقد بسيار علي و فني اي بود جناب جمالي. بي نهايت از وقتي كه گذاشتيد تا داستان را مرور كنيد ، سپاسگزارم.
همين كه بر داستان هاي هم نقد داشته باشيم و بتوانيم عنصري براي تقويت قلم همديگر شويم ، خيلي خوب است.
خدا قوت
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.