قرباني

" قرباني "

خيلي وقت ها پيش توي هر چيزي همه را خبر مي كرد. آن وقت ها كه خيلي كوچك تر بود. حتي توي لاك زدن ناخن هايش هم همه را خبردار مي كرد. چه رسد به خريدهاي شب عيدش! چند بار بايد خاله زهرا گوشش را مي پيچاند كه
... به هر كسي هر چيزي را نگو. همه چيز رو كه به همه نمي گن! اصلا چه معني داره همه از جيك و پوك آدم خبردار بشن؟ آن هم جيك و پوك دختر! دختر هم دختراي قديم!
چند بار بايد گره كور ابروهاي پر پشت عمو هادي اش را تحمل مي كرد كه:
...دختر اينكار را بكن! اين كار را نكن. اصلا چرا اين كار را كردي ، اين كار را نكردي؟ تو امانت برادر من توي اين شهر غريب هستي. فردا اگه بلايي به سرت بياد ، من چيكار كنم؟ چي جواب برادرمو بدم؟
يا... دختر پررو براي چي حرف زير زبونت قفل نميشه؟
و از اين جور غرهاي جورواجور. اما حالا ديگر همه آن غرها و ادا اطوار ها نم كشيده و ديگر كسي پيدا نمي شود كه گوشش را بپيچاند و يا بخواهد سين جيمش كند! يا حريفشان مي شود يا حريفش نمي شوند! هر دو اين ها يكيست اما مهم اين است كه ديگر بايد حريف خيلي از چيزها بشود! گوش كشيدن ها ديگر فرق كرده! نوع مكانيزه اش باب شده. آدم تا وقتي يك جايي خراب كاري نكند و يا گندي بالا نياورد ، متوجه گوش مالي هاي مكانيزه نمي شود. يا كاري را درست انجام بده ، يا كاري كه منجر به خرابكاري مي شود را نكن. حالا اوضاع فرق كرده. خيلي مبهم و گنگ. اصلا خودش هم گنگ و منگ شده است. نمي داند چه كاره است و چه بايد بكند؟
ديگر حس و حال خبر كردن را نداشت. اگرچه خيلي برايش سخت بود كه جلوي زبانش را بگيرد و حرفي به ميان نياورد. ترك عادت موجب مرض است! داشت اين جمله كهنه را با تمام وجود حس مي كرد. داشت مي فهميد كه عادت ها آدم را بيچاره مي كنند. جلوي خيلي چيزها را مي گيرند. مثل آدم شدن! مثل مرد شدن! مثل خانوم شدن! آن زمان ها كه خاله زهرا مي گفت همه چيز را به همه كس نمي گويند ، بي جهت نمي گفت. حتما حكمتي پشت حرفش بود. هميشه بايد پشت حرف هاي بزرگ ترها حكمتي نهفته باشد. اين يك راز است كه آدم وقتي خودش بزرگتر شود مي فهمد. مي فهمد كه هر كلمه از نطقش خودبخود رنگ و لعاب دارد. مثل هر حرفي كه خاله زهرا مي زد. اما همه چيز را بايد بگذارد كنار و ببيند حالا با اين توده ورقلنبيده اي كه توي قلبش به صورت سيم كشي شده مخش را روي رنده مي ساييد چه بايد بكند؟ اگر براي نسرين و اكرم تعريف كند كه چه شد و چه كاري با او شده است ، وامصيبتا! اگر به خاشتون آباد برگردد و يك گوشه از چادر گل منگلي ننه عصمت را بچسبد و زار زار گريه كند تا حقيقت روشن شود چه؟ اگر در گوشه اي از باغ انار ، بيل بابا مراد را از دستش بقاپد ، زير پايش بيوفتد و گيوه هايش را در آغوش بگيرد تا او را ببخشد چه؟
امان از دست مردهايي كه فكر مي كنند مرد هستند. همه شايد قيافه اي مردوارانه داشته باشند اما مرد همه جا نيست! وقتي پاييز سال پيش زير بيدهاي مجنون پارك سر خيابان ، تورج بي شعور با دو سه تا حرف آبدار قلبش را ورز داد ، اصلا فكرش را نمي كرد فرجام اين دلدادگي به اينجا ختم شود. همه اين دون پاشي ها پشتش ترفندي پنهان بود كه عقل جن هم به آن نمي رسيد. جن ها گاهي از اينكه موجوداتي به نام آدم سرگيجه اشان مي دهند به خود مي خندند! براي بار سيصدم زير لب گفت:...خدا لعنتت كنه تورج!
دستش براي خبردار كردن آن چه كه اتفاق افتاده بسته بود. نه مي توانست فاش كند و نه مي توانست فاش نكند! مي خواست جايي پيدا كند براي خفه كردن سه تا چيز عجيب!


يكي خفه كردن كاري كه تورج كرده بود ، يكي تورج و يكي هم خودش. اين جوري ديگر نيست مي شد و وجود نداشت كه بخواهد براي يكي تعريف كند تورج چه آدم كثيفي است و چطور قرباني اش كرده است..
هر چقدر كه از نصيحت بدش مي آمد ولي مدام با خوش كلنجار مي رفت كه اي كاش نصيحت نسرين را مثل گوشواره خورشيد نشانش مي چسباند به گوشش تا واقعا آويزه گوشش شود. حيف شد! اي كاش دست اكرم مثل دست خاله زهرا به گوشش قلاب مي شد و آن را مي پيچاند تا دست از تورج نامرد بردارد. حالا كه توي ماز دشواري افتاده ، خبري از تورج گور به گور شده نيست! يا يك زنگي بزند كه چه كار بايد بكند؟ هميشه كه نبايد همه چيز به نفع او باشد. چقدر كلافه كننده است وقتي مي فهمي چيزي به نفعت تمام نشده و بازي را باخته اي يا مجبور به باخت هستي! وقتي مي فهمي قرباني شده اي! اصلا زندگي آن وقت است كه تلخ مي شود و دنبال راهي مي گردي تا خود را خلاص كني!
هر دم يك بار ياد اخبار حوادث روزنامه ايران مي افتاد كه آبدارچي مهربان ، دم دماي صبح با يك استكان چاي ، قبل از اينكه رئيس شركت سر و كله اش پيدا شود ، روي ميز كارش مي گذاشت و مي رفت! هي مي گفت:
... اگه من يه روز حوادث نخونم ديوونه مي شم!
آخرش هم خودش كم مانده است بشود تيتر اخبار حوادث! اگر اين جوري بشود كه بيچاره است! تا همين جاي كار بايد همه چيز را به دست بگيرد و كاري كه درست به نظر مي رسد را انجام دهد. بالاخره اين هم براي خودش يك پيشامد است. يا بايد قرباني كني يا قرباني مي شوي!
از همان هفته پيش كه تورج به خواسته هاي خودش رسيد و او را ناخواسته به خواستن هايش آلوده كرد ، دو هفته اي مي گذشت و هنوز نمي توانست قضيه را باور كند.

فقط خدا خدا مي كرد از اين جريان كثيف آنقدر فاصله بگيرد كه نكند يهو همين كارش را هم از دست بدهد و آواره كوچه خيابان هاي تهران شود! آخر چند بار دايي رسول سفارشش را به رئيس شركت كرده بود كه
...اين دختر درسته بچه شهرستانه! اما بي نظيره! هم تايپ بلده هم كلامش خوبه! لهجه نداره ، نگران نباش. منشي مثل اين نمي توني پيدا كني!
اي كاش دايي رسول خيلي غلو نمي كرد! از هر چه كه به ذهنش خطور مي كرد بيزار بود. اما يك چيز انگار مي توانست قدري آرامش كند و آن هم برگ هاي باريك ، نيمه زرد و آويزان بيدهاي توي پارك بود كه گاهي آن ها را از تن شاخه مي كشيد و مي گذاشت كف دست تورج! مي گفت:
... اي كاش اين برگ هاي هميشه تر و تازه مي موندند! آدم خوبه هميشه مثل برگ تر و تازه بمونه! از پژمردگي خوشم نمياد!
تورج به حرف ها و مثل هايش مي خنديد مثل هزار مرد زبان نفهمي كه هيچگاه زن ها را نمي فهمند! خودش ولي هيچ وقت به حرف خودش ، خنده اش نمي گرفت! شنيده بود كه قديمي ها گفته اند از هر چه بترسي به سرت مي آيد. همين جمله از همان ه اولش تا دال آخرش ته دل آدم را خالي مي كند چه برسد به اينكه واقعيت پيدا كند. از برگ هاي تر و تازه و نورسي كه از درخت هاي بيد آويزان مي شدند خوشش مي آمد و از برگ هايي كه با شروع پاييز داشتند زرد مي شدند بيزار بود.
چيزي كه گرفتارش شده بود به نظر خودش دست كمي از زردي و پژمردگي نداشت. اين را مي شد از حس و حال داغونش فهميد. از تيك هايي كه يك وقت به جانش مي زد و دفتر خاطراتش را شوت مي كرد كنج ديوار. پژمردگي خيلي بد است. فرقي با مرگ ندارد. اصلا همين كه يك دختر بخواهد دم از پژمردگي ، دم از قرباني شدن بزند ، بايد در كائنات را گل گرفت.

بايد سپردش به زباله دان تاريخ! حس مي كرد دارد به دنياي زردي و پژمردگي نزديك مي شود. دل مردگي تنها خاصيتي است كه پژمرده ها دارند. چه كار بايد مي كرد. اگر مي دانست كاري كه تورج با او كرده است به يك ثانيه پژمردگي اش نمي ارزد ، هرگز دعوتش را لبيك نمي گفت! حيف! حيف كه خيلي ها قرباني دير فهمي خود مي شوند و او هي داشت ديرفهمي زهرمار خودش را حلاجي مي كرد...


حسن ايماني - آبان 97

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

یوسف جمالی(م.اسفند) ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

متین یحیی زاده (3/9/1397),حسن ایمانی (4/9/1397),ابوالفضل مولوی (5/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (7/9/1397),مهشید سلیمی نبی (14/9/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 4 آذر 1397 - 18:43





دیگر هر پنجشنبه میآیم و اینجا برای "دختر قربانی" فاتحه می خوانم. برای مردن کافیست، مرگ در آدم حلول کند. سجل قربانی پاک است. ننوشته اند وفات به چند؟ شوهر از قرار به عددی ؟ یا بچه به مقدار لازم!
حالا که این ها نیست، نگاه شهین و مهین هست. نگاه هیز اصغر!نگاه هیز اکبر!
پدر تمام می شود. مادر از حال می رود. اما هیچ چیز به حالت اول بر نمی گردد. دختر مرده است اما توی دنیای زنده ها به زحمت نفسی بالا می کشد. همان را هم چپ چپ نگاهش می کنند. انگار که ارث بابایشان را بالا می کشد. همه بی گناهند. همه معصوم. همه از ********** ها بدشان می آید. اما توی مغزشان ********** خانه ای دارند به چه بزرگی. پت و پن. رنگی رنگی. برو بیایی دارند آنجا.
دیگر هر پنجشنبه میآیم برای دختر قربانی فاتحه می خوانم...


سلام و عرض ادب!
از وقتی داستانتان را خواندم شعری در ذهنم زاییده شده که هنوز ننوشتم. برایتان آرزوی موفقیت میکنم. عالی بود جناب.



@متین یحیی زاده توسط متین یحیی زاده Members  ارسال در یکشنبه 4 آذر 1397 - 18:44

آن ستاره ها را بخوانید

فا حشه


@متین یحیی زاده توسط حسن ایمانی Members  ارسال در دوشنبه 5 آذر 1397 - 08:09

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر شما
خيلي خيلي سپاسگزارم از وقتي كه براي خواندن اين داستان گذاشتيد. متن بسيار جذاب و گيرايي هم در رابطه با موضوع داستان ارائه داديد. بي نهايت ممنونم.
خدمت شما عرض كنم ، همانطور كه دريافتيد ، موضوع داستان مربوط به دختري بود كه از شهرستان پا به يك كلان شهر گذاشته و قرباني يك رابطه شوم شده بود. واگويه ها و جستارهاي كلامي داستان بيشتر منبعث از درون متلاطم قهرمان داستان بود كه سعي كردم بر آب و تابش بيافزايم.
نقدهاي دوستان ، قطع به يقين ارزشمندترين داشته هاي من خواهد بود...
حتما به داستان هاي شما هم سر مي زنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.