كنكور جون! مجيد جون!

" كنكور جون! مجيد جون! "

با نگاه اول چیزی از سوال بيست و شش نفهمید.
_در دنباله مثلثي ، مجموع هر دو جمله متوالي ، كدام دنباله را تشكيل مي دهند؟
مربعي ، حسابي ، هندسي ، فيبوناتچي
بیشتر از قبل روي سوال زوم شد. مخش مثل لباس های توی لباسشویی مچاله شد! برای بار شصتم ته مداد را جوید! بچه كه بود پاك كن ته مداد و ناخن هاي دست راستش خوشمزه تر از لقمه هاي عسلي مامان سميه بود! دو متر جلوتر ، خانم مراقب را ديد كه به سمت راست سالن خيره شده است. جلدی دست برد توی جیب چپ مانتو اش. نفسش توي سينه حبس شد. درست مثل روزهاي قبل بخاطر دیر رسیدن مجید جون! سر قرار! فکر کرد الان است که به جرم حركات مشکوک به تقلب توبیخ شود! خانم مراقب اما خیلی حواس پرت تر از این حرف ها بود که بخواهد روی همچين چیزهایی زوم شود. توي باغچه نبود چه برسد به اينكه توي باغ باشد! انگشت هایش را در پهناي جیب بازي داد. دسته فلزي عینک به انگشت هایش قلاب شد. با يك گردش به چپ خانم مراقب ، عینک را بیرون کشید و به چشم زد! مخ مچاله اش دوباره سوال بيست و شش را مرور كرد. عجب سوال مزخرفی! ياد حرف مجيد جون! افتاد.:...كنكور يعني شكستن شاخ كينگ كنگ! مسخره! شك نداشت سوال هاي اجق وجق از سر لجبازی طرح شده اند. براي اين كه هر طور شده او را از کنکور بیاندازند و به ریشش بخندند! به احتمال قوي طراح سوال يك جورهايي مخش تاب داشت! یا نه! شايد هم مخ پشت کنکوری ها تاب داشت! براي بار چهارم سوال بيست و شش را خواند! اين بار شكل سوال به طرز عجيبي ريخته بود به هم!
_در دنباله مثلث عشقي ، مجموع هر سه تا رقيب ، كدام رقيب را نمي توانند شكست مي دهند؟...
ميثم ، محسن ، اميد ، مجيد جون!
بي معطلي ، چهارمين گزينه توي پاسخ نامه را سياه كرد! عينك را از روي چشم برداشت. رفت سراغ سوال بيست و هفت. با ديدن ريخت و قيافه سوال ، رنگ از رخسارش پريد!
_داده هاي آماري دو رقم مفروض را با نمودار جعبه اي نشان مي دهيم. اختلاف ميانه از ميانگين داده هاي داخل جعبه كدام است؟
پايين سوال ، چهار تا عدد درهم برهم به عنوان گزينه پاسخ ديده مي شدند. مردمك چشمش زودتر از شبكيه ، زجاجيه و عنبيه ، لاي كلاف اعداد گير كرد. چشم درد عجيبي براي دو ثانيه آمد سراغش! انگار ميخي توي چشمش فرو كردند و رفتند! عينك را دوباره روي بيني نشاند. اين بار سوال بيست و هفت ، جور ديگري ظاهر شد!
_داده هاي آماري دو رقمي مفروض را با نمودار جعبه هاي كادويي از طرف مجيد جون نشان مي دهيم. اختلاف نظر تو با مجيد جون بر سر هداياي داخل جعبه چند مورد است؟
هشت دهم درصد – نه دهم درصد؟ - يك؟ - يك دهم درصد؟
فوري جواب داد:..يك! خيالش از بابت جواب راحت بود. مي دانست فقط يك بار با مجيد جون! سر كادو اختلاف پيدا كرده بود! شك نداشت! بحث و دعوا نداريم كه! بحثي هم اگر بشود ، شده است. مهم نيست! مهم مجيد جون! است و بس! دلش يك آن براي مجيد جون! غنج رفت! چشم درد دوم اين بار بيشتر از سه ثانيه به سراغش آمد. يعني ميخ قبلي را بيشتر در چشمش فرو كردند و رفتند! عينك را برداشت. درد چشم فروكش كرد. سوال بيست و هشت طراح لجباز اين بار اعصابش را به هم ريخت!
_در مدار روبرو توان مصرفي هر يك از مقاومت ها با هم برابر است. مقاومت معادل مدار چند اهم است؟
چهار تا گزينه ديگر جلوي سوال آفتابي شد. عينك را براي بار سوم روي بيني نشاند. اين جوري شايد دل و روده سوال به هم بريزد! حدثش درست از آب درآمد. شكل سوال از بيخ و بن به هم ريخت!
_ در سر قرار با مجيد جون ، توان علاقه هر يك از دو طرف با هم برابر نيست. مقاومت مجيد جون چند برابر است؟
بي معطلي گزينه چهارم را علامت زد! عينك را براي مدتي روي بيني نگه داشت بدون اينكه درد چشم سراغش بيايد! توي چند دقيقه فشرده و ملال آور ، سوال هاي بعدي گرگر بر سرش آوار شد ولي انگار نقشه راه را مي دانست. نبايد و نبايد و نبايد عينك را از روي چشم بردارد. همين! با گذشت لحظات جهنمي ، حوالي ساعت ده صبح ، پاسخ نامه ها كه حكم مرگ و زندگي را داشتند توسط تعدادي آدم بد عنق جمع آوري شدند. پاسخنامه را كه تحويل داد ، نفس راحتي كشيد. حال و روزش مثل گلادياتورهايي بود كه از كولوسئوم خارج مي شوند! از مخش كه بگذريم ، ريختش هم مثل لباس هاي توي ماشين لباسشويي مچاله شده بود! تلوء تلوء كنان از سالن كنكور خارج شد. وقتي پا در محوطه گذاشت ، مستقيم رفت سراغ آبخوري. عينك را از روي چشم برداشت. صورتش را زير شير آب گرفت. صفر تا صد وجودش يخ كرد! با دست هاي خيس ، سر و وضعش را مرتب كرد. عينك را دوباره به چشم زد. چهار دقيقه بعد ، از دانشگاه زد بيرون. يك خرده كه سر حال شد ، دوان دوان خود را به هشتمين ايستگاه بي آر تي رساند. شك نداشت كه اين بار هم زودتر از مجيد سر قرار مي رسد!
به فاصله پنج دقيقه ، سر و كله مجيد هم پيدا شد. از نقطه صفر همين ايستگاه هشتم معلوم بود كه گونه هاي مجيد شكل پرانتز باز - پرانتز بسته به خود گرفته اند! وقتي نيشش تا بناگوش كشيده شود ، گونه هايش اين شكلي مي شوند خب! دست خودش نيست! تابلوتر از يك سري آدم هاي تابلويي كه توي پياده رو پلاسن! قدم هاي شل و ول مجيد روحش را سوهان مي داد! مخ كه جاي خود دارد! خيلي زاقارت! ولي چه مي شد كرد. مجيد است ديگر! وصله جون! زيپ كيفش را باز كرد و گوشي اش را انداخت لاي يك مشت خرت و پرت دخترانه! جايي كه شتر با بارش گم مي شود! نوك زبانش را از دهان بيرون كرد. ليس نرمي بر لب هاي بالا و پايينش زد! چشم هاي ريز مجيد هشت متر مانده به ايستگاه ، تنگ تر شد! ديگر نمي شد حدس زد چشم دارد يا نه؟! همين تنگي چشم ، يك روش مسخره براي عذرخواهي بود! بالا برود پايين بيايد ، يك جورهايي ناچار است رفتار اين آقا پسر ماماني را به جان بخرد! ارزش حرص خوردن ندارد. اوقات آدم تلخ مي شود. با برداشتن عينك از روي بيني و گزيدن لب پاييني اش ، فشاري كه حاصل حرصي گذرا بود را كم كرد. دستمال كاغذي صورتي رنگي از جيبش درآورد و به آرامي عرق روي يال بيني اش را پاك كرد..
مجيد به ايستگاه رسيد. دست هايش را صاف كرد و مثل يساول هاي قورخانه خبردار ايستاد! سلام كه نداد ، هيچ! حرفي كه مي خواست بزند را هم قورت داد! از آن دست رفتارهاي هميشگي! قيافه تابلو اش با يك ارزن لبخند درست و حسابي ، شكل جذابي به خود گرفت. همين يك ارزن لبخند به همه چيزش مي ارزد! سلام ندادن بخورد سرش! آب دهانش را قورت داد و عينك را چسباند دست راست مجيد! نيش مجيد تبديل شد به خنده هاي مرموزي كه با چال هاي گود ، گونه هايش را نازتر مي كرد. مجيد يكي دو بار عينك را توي دست وارسي كرد. با اين كار مي خواست ببيند شكستگي اي ، تركي چيزي برنداشته باشد! بعد از يك مكث كوتاه ، عينك را انداخت توي كيف دوشي اش! اتوبوس بي آر تي زرشكي رنگي كه سر تا پايش با عكس هاي شامپو زيتون پوشانده شده بود با سرعت ملايمي وارد ايستگاه شد. دست راست مجيد را براي ثانيه اي به دست گرفت و فشار داد. نگاهي به چشم هاي فرو رفته مجيد انداخت و بعد از يك چشمك ريز ، دويد لاي جمعيت خانم ها! قبل از اينكه مجيد قدم از قدم بردارد ، مثل تيري كه از چله كمان رها مي شود ، خود را از ركاب اتوبوس بالا كشيد!
جلوي درب پشتي بي آر تي اما ، بلوايي بود! شانزده مرد يوغور بالاي هشتاد كيلو توي هم مي لوليدند! مگر مي شد از لاي اين توده به هم فشرده پريد بالا؟ شكافتن يك سانت از سد فولادي آدم هاي عجولي كه گذشت ندارند كار سختي است! ولي توي يك چشم بر هم زدن ، بخت با مجيد يار شد! اتوبوس بي آر تي دوم با تبليغات ماكاروني ، اتوبوس بي آر تي سوم با تبليغات سامسونگ و اتوبوس بي آر تي چهارم با تبليغات دلستر وارد ايستگاه شده و پشت سر هم ، قطار شدند! حالا ديگر اوضاع فرق كرد! جمعيت به هم فشرده مردهاي يوغور مثل اينكه ديناميتي زير پايشان انداخته باشند ، از هم متلاشي شده و هر كدام به سوي يك اتوبوس دويدند. همين تغيير اوضاع كافي بود تا راه براي پريدن مجيد روي ركاب اتوبوس باز شود.
پايان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

متین یحیی زاده ,ابوالفضل مولوی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (1/9/1397),ابوالفضل مولوی (2/9/1397),مبینا صادقی (3/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.