بازگشت خیابان

دیروز دوباره به سرم زده بود که به خیابان بروم. مدت‌های زیادی بود که از بوی گند خیابان بیزار شده بودم. بعد از آن روزی که درست سر خیابان اصلی شهر، شعرهایم را دزدیده بودند، دیگر هیچ‌وقت به خیابان نرفته بودم. حتی از تصویر خیابان هم بیزار شده بودم، نقاشی‌هایم خالی از خیابان بود و شعرهایم به خیابان که می‌رسیدند، سکته می‌کردند. هر شب خواب شعرهایی را می‌دیدم که عصر غمگین یک پاییز مغموم، مردی با کاپشنی سبز رنگ در آن خیابان لعنتی به سرقت برده بود. خواب‌هایم فضایی بی خیابان داشتند، حتی آن مرد کاپشن به تن هم نبود. تنها فضایی سیال بود و کاپشنی سبز بدون هیچ مردی. انگار تن با خیابان به سفری دوردست رفته بودند. شعرهایم، خودشان خوانده می‌شدند و دختری لال، برایشان می‌نواخت. جهان خواب‌هایم، جهان رویا بود؛ جهانی بی هیچ خیابانی، هیچ تنی و حتی هیچ کلامی هم. جهانی سرشار از شعرهای بی کلام و نواختن های بی صدا. از خواب که بیدار می‌شدم از ترس به خودم می پیچیدم، از ترس اینکه رویاهای خواب‌هایم را همچون شعرهایم بدزدند؛ از ترس بازگشت شوم مرد سبزپوش.
سال‌ها از آن عصر شوم گذشته بود و من هنوز چشم‌انتظار بازگشت شعرهایم بودم؛ هنوز منتظر بودم که کلام بازگردد و واژه‌ها در خیابان به رقص دربیایند. اما از خواب که بیدار می‌شدم، سایه کاپشن سبزرنگ، معنای کلام و واژه و خیابان و رقص را می‌پوشاند و ترس دوباره غالب می‌شد. چند شب قبل همه چیز انگار تغییر کرده بود. واژه‌ها به سخن درآمده بودند و دختر نوازنده لال، فریاد می‌کشید. مرد سبزپوش، کاپشنش را پوشیده بود و از خیابان دور می‌شد. خیابان بازگشته بود! صبح که بیدار شدم، دیگر از ترس خبری نبود، تصویر خیابان بوی عشق می‌داد. دلم شدید هوای خیابان کرده بود. دفتر شعرم را باز کردم تا پس از سال‌ها برای خیابان شعری بسرایم. همه واژه‌های خیابان به جای خودشان برگشته بودند. دیگر خبری از ... نبود. خیابان همه جا را پوشانده بود. خوشحال بودم اما یک دفع از مرگ ترس به خودم لرزیدم. تنها دلیل زنده بودنم پس از آن پاییز غمگین، ترس بود. اما اکنون ترس را هم از دست داده بودم. دیگر از چیزی نمی‌ترسیدم؛ اما نمی‌دانستم که باید چکار کنم. یک لحظه به خودم گفتم کاش مثل قبل‌ها می‌ترسیدم.......
بالأخره دیروز دوباره به خیابان رفتم. دلم برای خیابان تنگ نشده بود. به دنبال جایگزینی برای ترس می‌گشتم و شاید در این مسیر شعرهای دزدیده شده‌ام را هم پس می‌گرفتم. به این فکر می‌کردم که شاید آن خواب عجیب، نشانی از بازگشت روزهایی باشد که در خیابان برای رویاهایم شعر می‌سرودم! به ابتدای خیابان که رسیدم، خبری از واژه‌ها نبود، شعر انگار به خواب رفته بود. خیابان همچنان بوی جسدی گندیده می‌داد. چند قدم جلوتر که رفتم، پیرمردی سیاه‌پوش، مردی سبزپوش را به زنجیر کشیده بود و سیگار می‌کشید. خیلی سریع آن مرد را شناختم. همان دزد شعرهایم بود. لحظه‌ای خواستم سراغش بروم و بگویم لعنتی شعرهایم را پس بده. قبل از اینکه راه بیفتم، پیرمرد سیاه‌پوش داد زد: پایین تر برو؛ شعرهایت را خواهی یافت! نمی‌دانم از کجا می‌دانست که دنبال شعرهایم می‌گردم. ناخودآگاه پایین تر رفتم. پیرزنی با لباسی آبی رنگ، نشسته بود. من را که دید، صدایم زد. صندوقچه‌ای قدیمی را باز کرد و مشتی کاغذ بهم داد. حتی یک کلمه هم حرف نزد. فهمیدم که همان شعرهای خودم هستند. سریع ازش گرفتمشون و دور شدم. توی یکی از کوچه‌های خلوت رفتم و شروع کردم به خواندن شعرهایم. یک لحظه سر جای خودم میخکوب شدم. توی همه شعرهایم خیابان حذف شده بود و به جای آن‌ها «آسمان» نشسته بود. خواستم برگردم و به پیرزن بگویم که چرا خیابان حذف شده است، اما پیش رویم تنها یک بن بست بزرگ بود. تعجب کرده بودم. چند دقیقه قبل، اینجا کوچه بود، اما الان تبدیل به یک بن بست بزرگ شده بود!
ناامید انتهای همان کوچه نشستم و با صدای بلند گریه می‌کردم و سیگار می‌کشیدم. الان دو روز است که توی این بن بست نشسته‌ام. از هیچ‌چیزی نمی‌ترسم و منتظم که بوی گند جسد من هم به بوی گند خیابان اضافه شود. پیش خودم می‌گویم کاش هیچ موقع آن خواب لعنتی را نمی‌دیدم. کاش همیشه از خیابان می‌ترسیدم، کاش آن دختر لال هر شب دوباره می‌نواخت، کاش شعرهایم، شب‌ها خوانده می‌شدند؛ کاش هیچ موقع خیابان بازنمی‌گشت. پشت یکی از همان کاغذهای لعنتی که پیرزن بهم داده بود برای آخرین بار نوشتم: «خیابان را فراموش کن، خیابان دیگر مرده است». نمی‌دانم. شاید همه کوچه پس کوچه‌های این خیابان لعنتی، پر از بن بست هایی است که تن گندیده جویندگان شعرهای سروده شده در خیابان، هوای آن‌ها را آلوده کرده است. نمی‌دانم شاید فردا، همین بوی گند، عطر سرمست تولد خیابان باشد. به بازگشت امیدی نیست، شاید تولد، آغاز خیابان دیگری باشد.......

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 9 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

12

شهره کبودوندپور ,علی غفاری دوست (مارتین) ,سارینا معالی ,میثم کوهزینی ,کیمیا مرادی ,آرمیتا مولوی ,ف. سکوت ,فرزانه بارانی ,سیدصالح علوی ,زهرابادره ,الف.اندیشه , ناصرباران دوست ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (31/3/1394),م.ماندگار (31/3/1394),عبدالله عمیدی (31/3/1394),میثم کوهزینی (31/3/1394),الف.اندیشه (31/3/1394),آرمیتا مولوی (31/3/1394),الف.اندیشه (31/3/1394),فرزانه بارانی (31/3/1394),سیدصالح علوی (31/3/1394), ناصرباران دوست (31/3/1394),آرش پرتو (31/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/3/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (31/3/1394),باران (31/3/1394),شهره کبودوندپور (31/3/1394),کیمیا مرادی (1/4/1394),زهرابادره (1/4/1394),شهره کبودوندپور (1/4/1394),فرزانه بارانی (1/4/1394),سارا باقری (1/4/1394),آرش پرتو (1/4/1394),سارینا معالی (1/4/1394),رضا فرازمند (1/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (1/4/1394),شیدا محجوب (2/4/1394),امید محترم (4/4/1394),م دبيري (23/4/1394),شیدا محجوب (30/4/1394),نریمان محرابی (5/7/1394),نریمان محرابی (19/7/1394),فرزانه بارانی (10/8/1394),ن.م (6/9/1394),ن.م (22/12/1394),زینب حضرتی (22/11/1395),ن.م (1/12/1395),ن.م (21/6/1396),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.