استحاله

تلفن قاطی کرده ...همیشه وسط حرف زدن هایم با مادر، وقتی دارد میگوید که برایش نان بخرم ،ناگهان تلفن خرخر میکند و بعد پیرمردی قوز کرده خیلی نالان به یکی از بچه هایش میگوید که درد دارد...زخمش خونریزی کرده و من یادم می رود مادر گفته بود چند تا نان بخرم!!....هنوز نفهمیده ام پیرمرد کجایش را عمل کرده و هر روز عصر می رود مطب دکتر که پانسمان زخم های کجایش را عوض کند.... توی فکرم یک بار که تلفن دوباره خرخر کرد و خط ها ریخت به هم... از پیرمرد حال و احوالش را بپرسم ...ولی می ترسم بی هوا فحشم دهد ...
میزنم بیرون...تمام حواسم به این است فقط نان را بخرم و لبه تیز حس های درهم و نافهمم به خیابان فردوسی و در و دیوارهای شهر گیرنکند...اما لذت این اتفاق هنوز ذهنم را قلقلک می دهد...درست نفهمیدم کی اتفاق افتاد...آن روز هم من آمده بودم برای مادر نان بگیرم..آن روز هم وسط حرف زدن هایم با مادر تلفن قاطی کرده بود و باز پیرمرد داشت از درد نمی دانم کجایش که عمل کرده بود ناله می کرد...آن روز هم متعجبانه چشمم افتاده بود به پیرمرد لنگی که آکاردئون می زد و کند و یکنواخت انگشتان کج و معوجش را روی کلیدها می فشرد و بین لنگیدن و رقصیدن شکم اکاردئون را پرو خالی می کرد و بعد بین گرمای کش آمده روی آسفالت خیابان ها...از بوی عرق و گرما ولوله ای در دلم برپا شده بود...جلوی دهانم را گرفته بودم ..انگار روده هایم را به هم گره زده بودند و مایع لزج و چسبنده ای توی دهانم می چرخید..مثل اینکه که شیره جانم به لبم رسیده بود و منتظر یک تف من بود تا از تنم بیرون بپاشد...زیر پایم خالی می شد وساختمان ها جلوی چشمم فرو میریخت...حل می شد...و در دور دست ها شلختگی همیشگی شهر با حرکت قلمویی جادوی به آبی و صورتی درخشانی پیوند میخورد و ابرها در توده ای زیبا و رنگین چهره خورشید را خط خطی می کردند ....خانه هایی جدید از زیر ابر بیرون میزد و بوی نم باران نفس هایم را جلا میداد...خیابان پر بود از چاله های آب و انگار تمام غرب و شرق و شمال و جنوب شهر را در یک نقطه به هم گره زده بودند... شهر در سراشیبی دره ای از نور افتاده بود و در lمتداد نگاهم ساختمان هایی نو با بوی مست کننده هزاران گل وحشی مثل رویش گیاهی از خاک سر بلند می کردند.... دستی نامرئی عابران عبوس و عرق کرده را یکی یکی قلم میگرفت و راه را باز می کرد و پیش می رفت تا همه شلوغی ها و در هم ریختگی ها را محو کند....شهری تازه زیر پوست تنم نفس می کشید...در آستانه ورود به تحولی بودم که در وهم منطقم نمی گنجید ...بیشتر شبیه یک فروپاشی روانی بود که از شدت گرما به سرم زده باشد ...اما شهر با بوی تازه باران، ریه هایم را در خود می فشرد و من از وسط جهنمی گدازنده به بهشتی لبریز آرامش لغزیده بودم....دغدغه آدم هایی در ذهنم افتاده بود و می چرخید که سال ها آن ها را توی پستوهای هزارتوی ذهنم بی هیچ دلیلی نگه داشته بودم... وبعد یکهو دیدم توی اتاق زیر کرسی نشسته ام کنارحبیب و او دارد کتاب می خواند...درست مثل آن روزها بود ...کچلی اش...درازی قدش که لق می زد در راه رفتن و عینکی که روی بینی عقابی اش سوار شده بود و کمری که شق و رق تکیه داده بود به مختطعی که پشتش یک مشت روزنامه مچاله شده نم کشیده پنهان شده بود و سرگرم کلنجار رفتن با کلمات کتابش بود...هنوز هم داداشی صدایش می زدم...هنوز هم معلم بود و برگه های کثیف و پر از غلط شاگردانش زیر پر کرسی پخش بود ..هنوز هم عزب بود و دلش پیش هیچ کدام از دختر ترشیده های مدرسه اش که از فرت پیری ریش در آورده بودند گیر نکرده بود...هنوز هم بیخ ریش زن آقا و جعفرخان بود...همه اینها را انگار کسی در گوشم تند تند می گفت..کتاب زندگی همه برایم باز بود و می دانستم حتی حبیب الان دارد به چه چیزی فکر می کند... و بعد خواستم که سری بزنم به یکی از هم کلاسی های دانشگاه که حتی اسمش هم به یادم نمانده بود و بعد دیدم کنار خیابان ایستاده ام و او از تاکسی پیاده شد و خودش آمد و با ذوق صدایم زد و از حال و روزش گفت از بچه هایی که دارد و اینکه چقدر دوران دانشگاه کله اش الکی باد داشته و هی بیخود برای حقوق نداشته زن ها به پرو پاچه استادها می پیچیده و حالا قبول کرده زن ارتباط عمیقی دارد با شلختگی و زاییدن و گرم کردن هر شبه رختخواب شوهرهای چرکولی و این همه درس که خوانده به پشیزی نمی ارزد... من فقط گوش کرده بودم و به هیکل چاقش به قیافه جدید مادرانه اش خندیده بودم و بی آنکه بگوید فهمیده بودم که شوهرش را دوست ندارد و از این ناچاری که درش دست و پا می زند بیزار است اما هیچ کدام از این ها برایم اهمیت نداشت و همچنان به پرسه زدن هایم زیر باران در شهری که لبریز آرامش بود با عابرانی اندک که انگار همه مرا میشناختند و جزئی از خاطرات شیرینم را رقم می زدند ادامه داده بودم و و در کنار دکه روزنامه فروشی نادر را دیده بودم... چیزی مثل روح از پایم راه افتاده و تا نزدیک دکه پر کشیده بود ....نادر ایستاده بود همانطور بی حرکت..زمان ایستاده بود..قطره های باران بلاتکلیف بین زمین و آسمان مانده بودند انگار...خورشید به دور زمین نمی چرخید و صدای کر کننده ساعت ها قطع شده بود...نادر شبیه مجسمه ای که برای زیبایی گذاشته باشند گوشه میدان... سنگ شده بود...نگاهم را روی صورتش دوانده بودم...چشمهایش بعد لب ها و موهایش ...دوباره چشمانش...موهایش...چشمانش...خوب یادم بود که نادر عشق گم و گور شده ام بود که هنوز ته ته های دلم یادش را مثل یک امامزاده متبرک که معجز داشت می پرستیدم و هر وقت دلم می گرفت خودم را می بستم به میله های ضریح خیالی عشقش و لابه لای حرف ها و درد و دل ها چندتایی فحش هم حواله اش می کردم ... چیزی درونم کش آمده بود و دوباره به خودم برمیگشت....یک نفر محکم خودش را به من زد ...زمان به حرکت افتاد... پرت شدم وسط پیاده رو..دقیقا مانند هیجان انگیزترین قسمت یه فیلم که می خواهی همه حواست را بدهی به صحنه ای که در نگاهت جا خوش کرده ..بعد ونگ ونگ بچه صندلی جلویی سینما گند بزند به لحظه احساسی فیلم...درست همان موقع که نباید چنگک زمان بی موقع گیر کرده بود پس یقه ام و کشان کشان پرتم کرده بود روبروی نانوایی و کوبیده بودم به میز چوبی و فرسوده که چرک دست چندین نسل، رویش را تیره کرده بود...مجبور شده بودم با ذهنی منجمد بگویم چهارتا نان و با اشاره چشمای چپر قیچی شاگرد گوشتالوی نانوا، شوت شده بودم آخر صف.... آفتاب شهر را بغل گرفته بود و عابران عبوس شل و وارفته از کنارم رد می شدند..هیچ چیز نمناک و خیس نبود... لذت این گشت و گذار حواسم را برده بود...هنوز منتظر بودم این بار هم شهر زیر پایم خالی شود و در دوردست ها ساختمان ها از زیر ابرها بیرون بیایند و بوی باران گرمای دم کرده هوا را پس بزند ...حتی چند باری هم بالا و پایین پریده بودم که شاید دوباره سر بخورم توی شهر قبلی ...یک لگد هم پرت کرده بودم از سر دلخوری به درو دیوار کج و کوله شهر که نوک کفشم خورده بود به زن چانه دراز اخمویی که چپ چپ به چلگی های من زل زده بود ...اما شهرهمچنان محکم وسمج زیر پاهایم ایستاده بود ....این بار هم نان را خریدم و برگشتم .
نان ها را میگذارم وسط سفره کرباس! مادر انسولین را خالی میکند توی رانش...جای سرنگ ها کله کله کبود مانده...می پرسد چرا اینقدر نان میخرم؟...نگاهم به دستانش است که می لرزد...ته مانده خستگی ها باد میکند توی گلویم...به نان های تلنبار شده در سفره مادر نگاه می کنم ...
بالش کاناپه را میگذارم زیر گردنم...خون می دود در رگ های پایم و سوزن سوزن می شود...گرما از سرو کولم بالا می رود ...سرم درد می کند ..حس می کنم شقیقه هایم زیر گیره زمان گیر کرده و هی دارد بیشتر و بیشتر فشرده می شود تا مغزم از کاسه چشمانم بپاشد بیرون...
تلفن زنگ می زند...پیرمرد از پشت خط ناله می نزد ..مادر می گوید ...اه...دوباره خط ها قاطی کرده...فرصت نمی دهم مادر حرف بزند ..می دانم که نان نمیخواهد اما خودم را به کری میزنم .میگویم باشد برایت نان میخرم به خیال اینکه این بار وقتی رفتم نان بگیرم اتفاقات گذشته تکرار شود....چند دفعه قبل هم همینطور شروع شد...تلفن زنگ زده بود....خط ها قاطی شده بود...پیرمردی که نمی دانم کجایش را عمل کرده بود توی تلفن ناله می کرد و سر خیابان فردوسی درست کنار نانوایی مرد لنگی با حرکاتی ریتمیک بین رقصیدن و لنگیدن شکم آکاردئون را پر و خالی می کرد.......هم زمانی همه اینها باید شهر درونم را بیدار کند...پیاده رو را تند می دوم...نفس نفس میزنم ...چشم میدوانم بین ازدحام آدم ها ....بوی گرمای نان با از بوی عرق تند زن کناری، دلم را به هم میپیچد ...سرگیجه ای توی شقیقه هایم جولان میدهد...خم میشوم ...می خواهم بالا بیاورم...باران میزند توی صورتم...انگار که در حمام را باز کرده باشی هوای خنکی به پوست تب زده ام می وزد....صدای حبیب را می شنوم که می گوید....اینقدر توی این شهر نچرخ...می ترسم راه برگشت را گم کنی...سرم را برمی گردانم ..شهر فرو می ریزد...حبیب با شیشه های عینک بخار گرفته اش ادامه می دهد....دلم گرفت دختر...همیشه اینجا باران می آید...آسمان دق کرده و غمگین است..همه اش زیر سرتوست..کم مانده این شهر را آب ببرد...اینجا کویر است ..نباید باران بیاید...تو چرا عادت داری همه چیز را به هم بریزی...اینجا باید آفتاب باشد تا شتر و ساربان معنا پیدا کند که جعفرخان برود صحرا ، تا زن آقا بتواند برگه های قیسی و آلوچه ها را روی بام خشک کند...تا من گرمم بشود بروم توی سرداب که خنک است دراز بکشم..کشک های زن آقا را بگذارم گوشه لپم و کتاب بخوانم...خنده ام می گیرد...ذوق زده بودم از اینکه دوباره درون شهرجدیدم مکیده شده بودم ...میگویم حبیب اینقدر نک و ناله نکن... لبخند تند ماتیکی ام را روی صورتش پخش می کنم....می گویم راه آمدن به اینجا را یاد گرفتم..با آرنج فرو می کنم توی پهلوی حبیب که حواسش را بدهد به من و تند و یک ضرب جمله هایم را هوار میکنم روی سرو کله اش.....فقط باید تلفن قاطی کند..پیرمردی که نمی دانم کجایش را عمل کرده ناله کند...مادر نان بخواهد..مردک لنگ سر فردوسی شکم آکاردئون را پر و خالی کند و بین ریتم هایی که میزند جنونم بالا بگیرد ....از بوی عرق دلم بهم بخورد و... بعد شهر جدید مثل یک جوجه ققنوس از دل شهر دودگرفته کهنه جان می گیرد...شهری با باران های دایم که از هر طرف بچرخی به دکه روزنامه فروشی می رسی که نادر جلویش ایستاده و دارد روزنامه ها را زیرو رو می کند...حبیب همینطور تیز تیز نگاهم می کند و میگوید اصلا به این چیزها نیست فقط کافیست به خودت برگردی
نمی دانم کی می رسیم توی خانه دنگال ننه آقا که حبیب گوشه اش یک اتاق دارد...از دالان دراز و خنک گذشته بودیم ...از کنار حوض چهارگوش که آب با شر شر از توی پاشویه اش بیرون می ریخت...و رسیده بودیم به اتاق حبیب که بوی نم و نا میداد....حبیب کلافه است..موهایش زیر باران خیس شده و کچلی جلوی سرش بیرون افتاده ...الان است که دوباره موتور نصیحتش روشن شود...فکر هایم را نمی توانم جمع و جور کنم...می گویم...برویم امامزاده سنگ روی هم بچینیم تا حاجتمان روا شود...زن آقا دلمه نپخته؟...بستنی میخوری...توی این سرما انگار قهوه بیشتر می چسبد...راستی امروز نادر جلوی دکه روزنامه فروشی نبود...تو ندیدی اش؟ قهوه می آوری برایم؟
حبیب بینی اش که از سرما به سرخی میزند را میخاراند و میگوید ...زن آقا قهوه ندارد..من به دمنوش های بی پیرش عادت کرده ام...بعد انگار که برق گرفته باشدش می گوید...می آورم...قهوه می آورم از زیر سنگ هم شده برایت می آورم ...بخدا می ترسم فردا صبح بیدار بشوم ببینم زن آقا یک کافی شاپ زده ورودی شهر ...لباس فرنگی تنش کرده و قهوه ترک و اسپرسو سرو می کند....از تو هیچ چیزی بعید نیست...باورت می شود امروز با صدای بوق یک کشتی نفت کش از خواب پریدم...هفته پیش وقتی از مدرسه برمی گشتم توی بیابان های اطراف زرافه دیدم...فقط کم مانده یک قبیله سرخ پوست همسایه مان شود...و بعد زل میزند به لب های چرب و چیلی من که بی توجه به حرص های او دارم کشمش های لای دلمه را با دست بیرون می کشم....با دهانی پر می پرسم نادر جلوی دکه روزنامه فروشی نبود... تو ندیدی اش؟ حبیب آب دهانش را قورت می دهد...سیبک گلویش بالا و پایین می رود ... پالتوی قهوه ای خیسش را آویزان می کند به میخ زیر آینه و می گوید..همه اش زیر سر این پسرک دیلاق عاشق است...من چه می دانم کجاست لابد روشن فکری اش ته کشیده رفته است یک گوشه دارد سیگار دود می کند...دست و پایم درد گرفته از بس اینجا نمناک است...دختر توی زمستان گیر کردی هی برف و باران روی سرمان می ریزی...یک خورشید هم بگذار کنار این همه کوه و دریا و بیابان که یک جا گره شان زدی به هم... تمام کتاب هایم نم کشید...نمی شود که هر چیزی که دوست داری را جمع کنی یک جا و هی وسط روزمرگی هایت پناه بیاوری به این آش شله قلمکاری که ساختی.
می گویم هوا که سرد باشد نادر صبح ها توی پالتوی قهوه ای اش طلوع می کند.. اصلا دقت کردی قهوه ای چقدر به چشمانش می آید...
حبیب دست می کشد پشت گردنش و غر غر می کند....اصلا گوش نمی کنی چی میگم....دوباره دنبال خیالاتت را گرفتی و رفتی...تو چرا باور نمی کنی این نادری که یک شهر بخاطرش ساخته ای یک روز از سر خوشی بعد از اینکه بوف کور را نیم جویده خوانده به سرش زده برود دوری بزند ،که از بخت بد، نگاهش به سیاهی موربی چشمان تو رسیده و بعد فکر کرده رابطه عمیق و معناداری هست بین روح طغیان زده اش و واژه هایی که در کتاب خوانده و بعد بی آنکه بدانی، تو را بلعیده در درون خودش...و تو همینطور سالهاست که مانده ای درون این گردابه افکار .....فکرت مسموم شده.
سرخوشی نامعلومی از دلم سرریز می کند ...شروع به بشکن زدن می کنم و میگویم....بیا بریم تا می خوریم...شراب ملک ری خوریم...حالا نخوریم پس کی خوریم... زن آقا چطوری می رقصد؟...بعد دست هایم را می برم بالا و کمرم را قر می دهم ... یکی از دامن های چین دار ننه آقا، از آن ها که کلی زلم زیبو دارد را برایم بیاور تا موقع چرخیدن دیلینگ دیلینگ صدا کند..حبیب یک تای آبرویش را بالا می اندازد .......خوب وارندازم می کند ....می بیند پرت و پلا گفتن هایم تمامی ندارد... می گوید باید بگویم زن آقا بیاید براید دایره زنگی بزند و بعد شروع می کند به خواندن...
دایزه دایزه جون... دایزه
لپ قلمه جون....دایزه
دایزه ات نمیره...دایزه
.......دست از قر ریختن بر میدارم رو به حبیب که روی کتابش ضرب گرفته می گویم...نادر جلوی دکه روزنامه فروشی نبود....حبیب رو ترش میکند ...با لب هایی کج و کوله میگوید...لابد توی یک کافی شاپ نشسته، به زنی که روبرویش است چشمک می زند و با روزنامه ای که خریده گل های کفشش را پاک می کند...حرصم در می آید... دلم میریزد پایین از حرف حبیب ..می خواهم که جلوی دکه روزنامه فروشی باشم و ..بعد می بینم که آنجایم و نادر گم شده است در شهری که ده نفر آدم بیشتر ندارد...دوباره فیلم گیر می کند ...به اینجا که می رسم انگار توی سراشیبی جهنم می لغزم و پرت می شوم توی شهر خراب شده مریض ،که مدام سرفه می کند و خلط های پر از دود روی سرو صورتم می پاشد...نان ها زیر بغلم لهیده شده..تکه ای از نان های خمیر شده را گاز می زنم....خودم را می چپانم توی صف...باید دوباره برگردم...باید بروم جلوی دکه روزنامه فروشی...صورتم را می چسبانم به زیر بغل زن چاق جلویی و بوی تند عرق تا ته روده ام فرو می رود...دستم را جلوی دهنم می گیرم...خم می شوم...باران نمی زند...راست می شوم...شهر لجوجانه دست و پایم را بسته...پیرمرد لنگ چرا آکاردئون نمی زند...زن چاق عرقو می گوید...وا...آکاردئن چه کوفتیه دیگه.؟!.کسی اینجا ساز نمیزده هیچ وقت...فرو می ریزم در خودم، یتیم می مانم در شهری که باران ندارد...نادر ندارد...نادر ندارد. شهر را پایین و بالا می روم ...از فردوسی تا میدان از میدان تا فردوسی....هفت بار...دوازده بار...بیست بار...چهل بار...
...مادر استکان چای را جلویم می گذارد..میخواهد چیزی بگوید اما نمی دانم چرا دست دست می کند..چایش طعم ماندگی می دهد، انگار قوری را قسم داده باشد و زورکی چلانده باشد توی استکان و گردی ...قرصی ...چیزی هم از رمال و فالگیرها گرفته باشد و حل کرده باشد تویش...می گوید...خیلی وقت است چپیدی توی خانه....بلند می شوم...بوی باران از نفس هایم بیرون میزند...لباس های تنم نم دار است....پالتوی قهوه ای ام را به تن می کنم...حس می کنم قهوه ای به رنگ چشمانم عجیب می آید ...می گویم ..مادر حالم خوب شده..دیگر هی نان نمی خرم...شب ها توی خانه پرسه نمی زنم..بالا و پایین نمی روم که زمین دهن باز کند و فرویم دهد..دنبال هیچ آدمی نمی گردم...فقط می خواهم بروم روزنامه بخرم..نگران نباش حواسم هست خیس نشوم...مادر زل می زند به خورشیدی که به سینه آسمان چسبیده...لالمونی میگیرم...
از هر طرف که بچرخم از دکه روزنامه فروشی سر در می آورم...دیگر نگران قاطی کردن خط تلفن...صدای آکاردئون و خریدن نان نیستم... ...همه چیز از من شروع می شد...شکل می گرفت...بال و پر می یافت و پرواز می کرد...باران روی نوشته های روزنامه دایره دایره چاله می اندازد...انگار شهر را دارد باران می برد...می خزم توی کافه روبرو ..می نشینم پشت میز ..... گل کفش هایم را با روزنامه پاک می کنم و برای تصویری زنی که روی شیشه بخار گرفته کافه روبرویم منعکس شده چشمک می زنم...
اردیبهشت 96


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 8 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

15

ناصرباران دوست ,علیرضا زمانی ,بهناز باران خواه ,همایون طراح ,شیدا محجوب ,عاطفه حجابی دخت ایمن , ک جعفری ,رضا فرازمند ,م.ماندگار ,نرجس علیرضایی سروستانی ,داوود فرخ زاديان ,تینا قدسی , ツفریماه آرام فر ツ ,الف . محمدی ,فرزین مرزوقی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

تینا قدسی (10/2/1396),الف . محمدی (10/2/1396),عاطفه حجابی دخت ایمن (11/2/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1396), ناصرباران دوست (11/2/1396),شهره کبودوندپور (11/2/1396),فرهاد جوان (11/2/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/2/1396),م.ماندگار (11/2/1396),همایون طراح (11/2/1396), ツفریماه آرام فر ツ (12/2/1396),هستی مهربان (12/2/1396),ساجده حیدری (12/2/1396),شیدا محجوب (12/2/1396),همایون به آیین (13/2/1396),فرزانه بارانی (13/2/1396),داوود فرخ زاديان (13/2/1396),سید رسول بهشتی (13/2/1396),فاطمه زردشتی نی‌ریزی (13/2/1396),فرزانه بارانی (13/2/1396),شیدا محجوب (14/2/1396), ک جعفری (15/2/1396),پروين خواجه دهي (15/2/1396),رضا فرازمند (17/2/1396),فرزین مرزوقی (19/2/1396),فرزین مرزوقی (19/2/1396),بهناز باران خواه (22/2/1396),محمدبیگلری (25/2/1396),نادیابزرگی نژاد (3/3/1396),حسن شاد (3/3/1396),سیروس جاهد (6/3/1396), ツفریماه آرام فر ツ (12/9/1396),

نقطه نظرات

نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 10:26

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور عجب داستااااانی!!!
نادر هم مثل من! مثل باران این شهر!جاری است در همه جا هرچند،‌گم شده است!‌
در دکه های روزنامه فروشی! در کافه ها! در داستانها! در نانوایی
درودها بانوی بارانی و عزیز!
همه ی ما در خیالمان شهری نهفته است که شهروندانش به تعداد انگشتان دست نیست اما همان چندنفر! به اندازه کهکشانی لایتناهی! ذهن و دل ما را درگیر کرده اند!
همه ی ما هر روز از کنار اتفاقاتی تکراری برمی خیزیم و پایان شب می خزیم زیر لحافی که شهر اصلی زندگیمان آنجاست! بچه هایمان! همسرانمان! دوستانم از آن جنسی است که خودمان دوست داریم! هوایش هم!
از شما چه پنهان دوست دارم همیشه باران ببارد! از آفتاب گریزانم!به همین خاطر است که خیالم همیشه تر است! اشکهایم سیل آسا!!
سیر دایره ای و سرگشتگی نهفته درون داستانت را دوست داشتم
حبیب می تواند دوستی صمیمی باشد که نادر گمشده را خوب می شناسد و دوست دارد کمکش کند!
نان خریدن راوی! حرکتی است برای داشتن حس خوب نوستالژی! یک خاطره عزیز و از دست رفته !
آدمهای احساسی همیشه خود را در خاطره ای دوردست جا می گذارند و آن را مدام بازسازی می کنند

تفسیر کودکانه ام بر بالای بلند داستان! توی ذوق می زند اما نوشته هایم را بگذار به پای حس خوبی که گرفتم از داستانت
نویسا بمان بانو@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:11

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر شهره عزیز
حرف زدن بلد نیستم...اینکه تعارف تکه پاره کنم...خوشحالم که داستانم را خواندی..همین چند جمله را ساده از من بپذیر..این چند جمله شاید کوتاه باشد...شاید بی ربط... شاید عجیب اما وزنش زیاد است......سنگینم کرده
ممنون که هستی که امدی که میخوانی که می نویسی

***********
آغاز جنون...اغاز درد.آخ دورت بگردم...لعنتی...به درک... همینجا بمان...سمج و سرتق و لجباز...فقط خرت و پرت هایت را توی دست و پا نریز...قربان حرف زدنت...تو که حرف نمی زنی...دیوانه ام که هی شهر را دوره کردم تا صدایت را بشنوم...احتمال این شنیدن ناچیزترین حالت ممکن بود...یک آزمون فرض هیچ طرفه،تقصیر جامعه آماری بود..تو در هیچ جامعه ای نمی گنجیدی..می خواهم و نمی شود...می خواهم و نمی شود..خودم را آتش بزنم...بنشینم روبرویت آرام و آبی بسوزم...آبی و اگر پیچ و تاب بخورم ...رگه های زرد اخرایی هم می افتد لابه لای آبی ها...شعله وحشی تر می سوزد..همانطور خسته خسته...خسته تر از اینکه ادای بی حوصلگی را دربیاورم و یا ادای عاشقی و ادای مردن و ادای بی تابی...پس پریروز تا حالا دلشوره گرفته ام...پس پریروز تا حالا میخواهم خودم را گره بزنم به چیزی...حس سقوط دارم...گره بزنم به پایه تخت...به بند رخت...به کتاب..به تو...به تو..تو آمدن بلد نیستی..من گره زدن بلد نبودم...وگرنه هزاران نفر روزی هزار بار می آیند...آمدن بلد نیستی..گره خوردم به باران...به خودرنجی های دم دستی به دمانس و رخوت..حالا هی نباش...هی اصفهان ببارد...سیل بیاید اصلا...بزند پل ها را بکند...خیالت راحت می شود دیوانه ای که توی سرم خودش را به در و دیوار می زد... برده ام بهزیستی ...یاد گرفته به جای مشت و فریاد...لالمونی بگیرد...یک گوشه جمع شود در خودش با یک نخ در دست و هی چیزی را به نخ بکشد...بریزد و دوباره به نخ بکشد...بهار به بهار زورکی شوتش میکنند بیرون که هوا بخورد...بلد نیست...مثل تو که آمدن بلد نیستی..مثل من که بی خیال شدن بلد نیستم...بلد نیست..کز میکند یک گوشه و زل میشود به ابرها...


نام: الف . محمدی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 21:51

نمایش مشخصات الف . محمدی درود بر بانوی بارانی خودمان

بسیار خوشحالم که داستان زیبای دیگری از شما خواندم .

تعلیق و تکرارها و ترکیب ها بسیار عالی بود ... تصویر سازی ها ، شخصیت ها ، فضای داستان ... همه و همه عالی . و بسیار لذت بردم بانو .


به تو می رسم ...
وقتی که بسته می شود
تمام دریچه ها به رویم !
به تو فکر می کنم ...
وقتی همه هستند
تیک تاک بیقراری هایم
می گوید که کسی نیست !
با تو می گویم ...
آن هنگام که پر و خالی می شوم
از دنیایی که هستی و نیستی !
روبرویت می نشینم ...
نگاهت می کنم
آن قدر که به فاصله ی پلک‌زدنی
گم ات نکنم !
تو را نفس می کشم ...
دیگر هر عطری جز تو آزارم می دهد !
و چه زیباست
رویایی که فرمانروایش تویی ...




#الف بانو

شاد و پیروز باشید بانو جان




@};- @};- @};- @};- @};-


@الف . محمدی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:21

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بانوی شاعر..چه خوب است شما اینجایید
شاعرها باران دوست دارند مگرنه؟ شاعری هم هست که آفتاب دوست داشته باشد...ممنون از شعرتان...به دل نشست...مثل آمدنت....یک شعر بود...صبر کن ..همین جا گذاشته بودم...کجا رفت...پیدایش کنم می نویسمش..اصلا یادم نمی آید...یادم نمی آید...یک شعر دیگر می نویسیم...دنیا پر از شعرهای زیباست...راستی...ممنون که هستید
**********
من می‌توانم
جای سیگار، نقاشی بکشم
با دوغ مست کنم
با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم
و به جای تو
بالشتک دوران کودکی‌ام را در آغوش بگیرم.
تو برای فراموش کردن کسی که بی‌نظیر
دوستت داشت
چه خواهی کرد؟


نام: ツفریماه آرام فر ツ کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 00:02

نمایش مشخصات ツفریماه آرام فر ツ @};- @};- @};- @};-


@ ツفریماه آرام فر ツ توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:22

نمایش مشخصات فرزانه بارانی :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :)


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 ارديبهشت 1396 - 01:22

نمایش مشخصات م.ماندگار درود ها بانوی بارانی@};-

داستانتان بارانی مان کرد!

عالی بود

سبز ...
@};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:25

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام خانم ماندگار گرامی
شرمنده...خیس شدید...چه کنیم دیگر...دم در باید چتر میگذاشتیم...داستان هم که بلند بود...تمام هم نمیشد...باران هم که هی میزد...واقعا شرمنده
ممنون که خواندید...هستید..
******
در آینه ی خانه ام
دیکتاتور پیری زندگی می کند
که هنوز عاشق توست،
دیکتاتوری که آخرین دستوری که به زبان آورده
شعری است که برای برگشتنِ تو سروده:
برگرد!
و گرنه مجبور می شوم
شلیک کنم...
@};- @};- @};-


نام: همایون طراح کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 15:20

نمایش مشخصات همایون طراح سرکار خانم بارانی ، درود!

دیشب چشمهایم اجازه نداد چیزی تایپ کنم و اما امروز دوباره خدمت رسیدم تا بگویم یکبار داستانتان را خواندم و بار بعد از آخر ، پاراگراف به پاراگراف ، شروع به خواندن کردم و بالا آمدم! از هر طرف زیبا بود و خواندنی. مثل همیشگی یک شاعرانگی و لطافت خاص در میان کلمه ها بود که اثر را تازه میکرد. فقط یک چیز : در داستان زیاد از سه نقطه استفاده کرده بودید که کمی به نظرم به ظاهر و فرم داستان لطمه زده بود.

موفق و سبز باشید


@همایون طراح توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:41

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر همایون عزیز...باور کنید از اولین کامنت که داشتم جواب میدادم، هر سه نقطه ای که میگذاشتم با خودم می گفتم وای حالا جواب همایون را چه بدهم با این همه نقطه که مثل لشکر مورچه های سیاه روی صفحه راه باز کرده اند و هی جلوی شمان خوابالوی شما بالا و پایین می روند.شما هم که داستان را از اخر به اول هم خوانده اید،مورچه ها هم یک طرفه می رفتند،وضعیت بدیست اما اعتراف میکنم همین حالا هی دارم جلوی خودم را میگیرم که نقطه نگذارم.میگذازم البته،برمی گردم پاک می کنم.اگر بخواهم توجیه منطقی تر ارایه کنم باید سه احتمال را بررسی کرد.ما خیلی عمیق فکر کردیم اولین احتمال این است که ما حوصله کاما گذاشتن نداریم لابد(شیفت +تی)خب سخت باید باشد دیگر،خلاصه اش می شود تنبلی و اما احتمال دوم،فکرهای بریده بریده لابد نوشته های بریده بریده به دنبال دارد ،کسی که با بغض آخر حرف هایش را میخورد خلاصه اش می شود دیوانگی، اما احتمال اخر،عادت،عادت،عادت های بی دلیل و احمقانه....ببخشید شما دیگر،نمی دانم چرا اینطوری راحت تر می نویسم.انگار وقتی سه نقطه می گذارم خودم را خلاص می کنم از اینکه باید به ربط منطقی و ارتباط بین جملات بپردازم.
ممنونم که میخوانیدمان...نظر می نویسید و داستان را دوست داشتید
*************
نقطه...نقطه
عکس... نقطه
نام ...نقطه
نقطه چین های یک رابطه
نقطه سر خط
حرف های نانوشته
نقطه سر خط
کلمات ناگفته
یک نفر در خود************ی عاشقانه هایش
نقطه چین میگذاشت
یکی دیگر به جای فحش و ناسزا
یک واو با چندین نقطه مینوشت
ان یکی با نقطه طرح میزد
من با نقطه تمام میکنم قصه هایم را
تو با نقطه قهر میکنی
تو با نقطه
کرکره اعصابت را میکشی پایین
یعنی مخاطب مورد نظر غرق در دنیای خودش است...


نام: ساجده حیدری   ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 18:51

درود بر شما سرکار خانم بارانی
بسیار زیبا بود و بی نهایت لذت بردم
قلمتان سبز...@};- @};-


@ساجده حیدری توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 20:09

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام ساجده عزیز
ممنونم که اینجاید و این نوشته طولانی را طاقت اورده و خوانده اید.
شاد باشید
@};- @};- @};- @};-


نام: تینا قدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 19:14

نمایش مشخصات تینا قدسی درود بانو

پایدار باشید و سبز بمانید

@};-


@تینا قدسی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:49

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام تینای عزیز داستانک...پای ثابت داستان های تازه تایید شده و داغ
خوشحالم که می بینمتان.از اینکه هستید همین حوالی و حواستان به ما هست هنوز.
*****
نمی دانم این زن قوزکرده در اینه
که هر روز عبوس تر از قبل میشود
کی فراموش میکند طلبش را از من
یک نفر را به دلش بدهکارم
یک نفر که هیچ کس نیست
هم هست هم نیست
مثل سراب است
تشنه ام میکند
اما هرکز نمی رساندم به آب
مثل اتش است
می سوزاندم اما گرمم نمیکند
من جوانی ام را به زن توی اینه بدهکارم
من تو را به او بدهکارم





من ته همین کامنت یک عذرخواهی کلی بکنم به همه کامنت هایی که تا کنون نوشتم و بعدتر می نویسم...حواسم اصلا نیست...ببخشید اگر چیزی از زیر دستم در می رود یا اشتباه می شود..بدی اش این است که اینجا نمی شود چیزی را هم تصحیح کرد..ماهی اش جوری است که هر وقت از آب بگیری درجا می میرد.


نام: شیفته   ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 20:28

داستان استحاله با روایتی بسیار جذاب و دلنشین که نشان از ذوق و قریحه ی نویسنده ی توانمندش دارد، داستان دگرگونی درونی شخصیت است با نمود های عینی. راوی کسی است که نخست برای یاد آوری و پیوند خود به آنچه بر او گذشته و در ذهن و دلش ریشه دوانده در تلاش است. می خواهد از شر شهری دودی خلاص شود و خودش را خلاصه کند در آنچه که انگار سال هاست برایش نا تمام مانده. توی تمام تجربیات راوی از شکل گیری شهرش زمان درست در جلوی دکه ی روزنامه فروشی اسلو می شود و نفس ها حبس می گردد و انگار شخصیت ها در جایی معلق گیر می کنند و چون خود راوی هم ، تجربه ی ناتمامی دارد، حساب حس هایش از دستش در می رود و دوباره همه چیز گم می شود. چیزی که نویسنده بر آن تاکید دارد بیشتر بر آغاز شکل گیری همه چیز از درون راوی است. جایی که به زیبایی هم در اواخر داستان نمودش مشخص است که پالتوی قهوه ای به تن می کند و می زند به آنچه به نادر پیوند خورده... و همینگونه است که راوی دیگر جایی نمی رود بلکه شهر خودش را خراب می کند بر سر شهر دودی و سمج و آنقدر بر سرش می بارد تا خیال شخصیت هم آرام بگیرد و برای خودش چشمک بزند به تمام چیزهایی که برای اوست از اوست و از او می ریزد بیرون...


چه کرده ای
که از پشت فرسنگ ها و سال ها فاصله
بی آنکه ببینمت
بی آنکه لمست کنم
بی آنکه هرگز بوسیده باشمت
از آن تو شدم
متعهد ترین لاابالی دنیا
احساس می کنم بکارت ذهنم
در حال تر میم است
به کارت می آیم؟

افشین یدااهی


نمی شد که نگویم: کارتان عالی بود بانوی بارانی....


@شیفته توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 12:50

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر سرکار خانم یا جناب آقا ی "شیفته" این شیفته ناشی از شیدایی است یا بر می گردد به خودشیفتگی و نارسیم و اینها!! حالا نگرانی ندارد هر جفتش درمن هست...می شود "خودشیفته شیدا"
ممنون که داستان را به این زیبایی نقد کردید...یک چیزهایی را ما یواشکی می خواستیم کسی نفهمد اما شما به زیرکی یافتید که یک قصه ای ناتمام است و کلا روای حس های بلاتکلیفی دارد.

"چای نمیخوام آقای رضایی...به پنجره چیکار داری؟ بذار باز باشه...رفتی بیرون در را ببند..."


در واقع باید اعتراف کنم نقدتان را دوست داشتم .ببخشید اگر زیاد نقطه داشت و موقع خواندن...


" این صدای بچه کجا بود...سلام...بله..نخیر آقا این مسئله به من مربوط نمی شه... بفرمایید اتاق بغلی...آقا...برگردید...بچه تان را جا گذاشتید..."


ولی درگوشی بگویم که راوی دوست دارد این استحاله درش شکل بگیرد اما خب فقط دلش میخواهد وگرنه اگر در استحاله بود که حس هایش اینقدر درهم نبود و اینطوری لجوجانه پافشاری به ...


"آقای رضایی اینقدر دستمال را سر و کله مانیتور و میز من نکش...تمیزه...همه کلمه هام را ریختی از میز پایین...هیچی..هیچی..با خودم بودم ...میگم خانم" م" وسواس تمیزی داره...من که ندارم ...از صبح هی تی میکشی..هی دستمال میکشی ..من وسواس مزاحمت دارم...وسواس تمرکز....این دستمال را بده به من...خودم تمیز می کنم...آقا پنجره را نبند....در را ببند..."


بسیار سپاسگذارم از حضورتان و نقد خوبتان..هر چند نقد لطیفی بود و مراعات شکنندگی روح نویسنده را کرده اید و این از بزرگی طبع شماست که



"الو...بفرمایید...نخیر ...نمی دونم...گوشی...یه لحظه...خدایا منو بکش.."
ببخشید"شیفته" گرامی...باز هم این طرف ها بیایید...قول می دهیم نگذاریم کسی وسط جواب کامنتمان لای بکشد و رشته نوشتن از دستمان برود..ممنونم از لطفتان...شعر...شعر قشنگی بود...
******
امشب
ازدر دیگری منتظرم
نیامدنت را...
میان هیاهوی خانه‌ای ازواقعه خالی
باگلی که دردستم ریشه کرده
وعطری به جامانده ازهیچوقت
راستی
امشب ازکدام سمت نمی‌آیی؟


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 - 21:05

نمایش مشخصات ناصرباران دوست سلام
بدون شرح:

قحطی که شد
تو سال بلوا را می خواندی
و من
سمفونی مردگان را گوش می کردم
و فریدون هر سه پسرش را
به خاک می سپرد
و کلاغهای بی قواره ی رنگ پریده
طول وعرض بی حوصلگی هایمان
زیکزاک می کردند
قحطی که شد
نادر رفته بود
و حبیب خودش را
ار عمری داستانخوانی
بازنشسته کرده بود
وهمانجا زیر کرسی ننه آقا
لحاف را تا روی دماغ کج ومعوجش بالا کشیده بود
و جوشانده می نوشید
و بیخودی برای خیال خامش
ترانه های عاشقانه پست می کرد
قحطی که شد
دیگر هیچکس در چهل سالگی اش
به پیامبری مبعوث نشد
و درخت معجزه خشکید
قحطی که شد
تو دلتنگ ترین بودی
و من غمگین ترین سروده هایم را
نیم جویده فرو خوردم
قحطی که شد
باران هم بارید
از جمعه تا جمعه
و کلاغهای بی قواره
بدون چتر زیر باران
ادای عاشقان جگر سوخته را در آوردند
قحطی که شد
تو سکوت کردی
و من به انتظار سومین معجزه گر
کر ولال در گوشه ی دنج تنهایی هایم
خودم را از طناب واژه ها
حلق آویز کردم
قحطی که شد
اردیبهشت هم اردی جهنم شد

@};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 13:53

نمایش مشخصات فرزانه بارانی یک وقت هایی لق لقو و بی قواره است.اما حالا کوتوله و تو سری خر شده.فرو رفته توی دیوار.حرف نمی زند.لخ لخ خودش را دنبال من میکشد توی خیابان.مردم بوی ادکان های ارزان قیمت فرانسوی می دهند.من بوی خاک می دهم.باید با یکی سر دعوا بگیرم.همینطوری.الکی.این زن لاغر و وارفته سوژه خوبیست.موهایش نامنظم چسبیده به پیشانی کوتاهش و تند تند دارد می رود ته این خیابان که نمی دانم چیکار کند...باید بگویم..هوووووی حواست کجاست...یک جوری این جمله را بگویم که دستش بیاید می خواهم سر دعوا بگیرم و بعد بگویم مثلا پر چادرت گیر کرد به لبه کیف من یا تند تند راه رفتنت به من استرس داد یا نمی دانم از این چیزها...آمد...رد شد...رفت..هیچ کجایش به هیچ کجایم گیر نکرد...نمی شود که...پسرک زردنبوی لاغر ...هنذفری اش را همینطور گره گره خورده زورکی چپانده توی گوش هایش ..عرض پیاده رو را جوری طی می کنم که برآیند حرکت هر دومان به یک نقطه ای حوالی تیربرق کنار پیاده رو تلاقی کند و بعد هووووی را بگویم و فحش بدهم...بگویم "مانیای دیوانه ی آنتی سوشال شده ی کج و کوله" این چه طرز راه رفتن است.اما به موقع ترمز زد و اخم من را با لبخند گشاد و عذر خواهی پیاپی جواب داد...نمی فهمد ...پسرک زردنبوی شنگول...چرا بلد نیست دعوا کند...یک نفر باران های ما را به نفع خودش مصادره کرده....چرا این شهر باران ندارد...ما برویم یقه کی را بچسبیم الان...هنوز دارد دنبالم می آید..لخ لخ...سایه ساکت و آرامم...برمی گردم یقه اش را میچسبم...ادایم را در می آورد...خودم یقه خودم را گرفته ام...خود درگیری بیمارگونه ...ولش کن...باران هم نخواستیم؟!...فعلا فصل جولان افتاب و گرماست...بگذار هر که هر چه میخواهد ببرد...بزند...بزند...زخم بزند...سروتونینم پایین افتاده...یک پیک شادی بی سبب ...بوی خاک می دهم هنوز...شاید مرده ام و نمی دانم...ادامه


@فرزانه بارانی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 13:55

نمایش مشخصات فرزانه بارانی ما پرده عمودی نمی بافیم...عمودی ها را بگذار آن ببافد که بافندگی بلد بود..مرا بافت بین تارو پود خودش و برداشت و برد و ته مانده این تن توخالی را گذاشت با سایه ای عبوس و گرفته ...قحطی شده..چه قحطی بی سابقه ای...من "سال بلوا میخواندم" و "نوشای" داستان برای "حسینا" تب کرده بود...حسینایش گم شده بود...بوی خاک میداد...من سال بلوا میخواندم و نوشا مرد...من سرماخورده بودم و تب تب...اما نمی مردم...مردن هم بلد نبودم..سمفونی مردگان را یک دور دیگر بخوان ...نادرها مثل اسمشان هستند...کمیابند...عزیزند...رفیقند...نازنیند...بی رحمند...فدای سرش...اذیت کند....ماکه نمی میریم...فقط بوی خاک می دهیم...کلاغ ها حکومت می کنند بر خلوتی باغ....زیکراک و راه راه...فرقی نمی کند...اگر چشمان من معجزه را نمی بیند تقصیر کلاغ ها نیست...اردیبهشت همواره اردی بهشت است...جهنم منم ...درد منم ...که نمی میرم و بوی خاک می دهم

***************
سلام جناب باران دوست..ممنون از حضورتان..همراهی تان..ممنون از شعر ...


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 10:24

درود بر بانوی بارانی
عنوان داستان از یه دگرگونی نشان داره و در همان پاراگراف اول هم از یه اتفاق و لذت آن خبر میده! در توصیف آن اتفاق، نویسنده واژه ها و جملاتی را به خدمت می گیره که خواننده را تنبل بار نیاره! به ماجرایی که می خواد تعریف کنه،دامنه و وسعت می بخشه تا خواننده، خودش مواظب مسیری که در پیش گرفته باشه تا مقصدش را گم نکنه! تا خواننده در حین رسیدن به مقصد، در طول مسیرش،صیدهایی داشته باشه به اندازه وسعت تورش! نه اینکه کریدوری تنگ و باریکی را باز کنه که اگر نابینا هم باشی، خودبخود به آخر ماجرا و مقصد میرسی! توصیف ها بغایت زیبا و افسونگرند!
داستان ریتم خیلی تندی داره! این ریتم برای مسیر جاده ای که فرعی های زیادی نداره، مناظر و چشم اندازی در طرفین نداره، می تونه خوب باشه، اما برای داستان شما، کمی از لذت درک بهمراه لذت خواندن کم می کنه!بخصوص سه نقطه های فراوانی که بنوعی به خواننده القاء میکنه که ناتمامه و خودش میتونه حدس بزنه، با اون ریتم تند، یه درجا ترمز زدن را می طلبه که پدر ماشین را در میاره!
ولی!ولی! داستان گیرایی اش را همانند دیگر داستانهایت، داشت!گویی دختر داستان آخرش می رود در خویشتن نادر!


@همایون به آیین توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 13 ارديبهشت 1396 - 20:06

نمایش مشخصات فرزانه بارانی درود بر جناب به آیین
امبدوارم که روزگارتان همایونی باشد
خوشحالم از عبور فرهیخته تان از کوچه ها ی نم زده ی داستانمان ُ ممنونم که باخودتان یک دنیا مهربانی و اغماض آوردید و کجبافی های ذهن نژند مرا با بزرگواری های عالمانه به نقد کشیدید و از محاسنی گفتید که من آن را کمتر در داستان سراغ داشتم . این روزها فکر نکرده می نویسیم و گز نکرده پاره می کنیم به هیچ کجای این دنبای بی رحم هم بر نمیخورد .
شرمنده از ریتم تند ناصواب داستان که بی شباهت به طپش های نامنظم شقیقه های نویسنده اس نیست . نقد و نطر گرامی شما مثل خود شما گرامی و درخور تمجید است و راهگشا .
فرخنده بمانید


نام: رضا فرازمند   ارسال در یکشنبه 17 ارديبهشت 1396 - 23:14

سلام

بانوی ادیب

باز خوشحالم داستانی زیبا

از شما خواندم

دست مریزاد@};- @};-


@رضا فرازمند توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 10:49

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام جناب فرازمند گرامی
و من خوشحالم که شما بار دیگر داستانی از ما را از نظر گذراندید
روزهایتان لبریز آرامش
*******
دلم شور میزد .

همیشه.

می ترسیدم این بلور نازک

این بلور شفاف

در خواب

بازیگوشی

از دستم بلغزد

گم شود

دلم همیشه شور ترا می زد

می ترسیدم که گم شوی

و راه خانه را ندانی

و راه بازگشت به مرا ندانی

می ترسیدم

نکند یک عمر بی تو بگذرد

بدون گامهایت

خنده هایت

واژه هایت

گرمایت

از : آنیتا گلزار


نام: فرزین مرزوقی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 - 14:16

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی با سلام و درود
بسیار زیبا و عالی بود بسیار


@فرزین مرزوقی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 10:44

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام جناب مزروقی
خوشبختم از آشنایی شما
ممنون که با یک سبد انرژی مثبت و محبت مهمان داستانم شدید و بر خواندن این داستان پر نقطه و بلند همت گماردید.
لطفتان بیکران
منتظر خواندن داستانی از قلم شما هستم
سبز باشید


نام: فرزین مرزوقی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 20 ارديبهشت 1396 - 22:09

نمایش مشخصات فرزین مرزوقی سلام و درودهای فراوان
من نیز بسیار خوشبختم با شما که نا خدای کشتی قلم سرایی هستید
پروسه تایید در اینجا ظاهرا طولانی است از شما دعوت میکنم به صفحه اشعار من دیدن فرمایید
درودها
://www.shereno.com/profile.php?id=62282&op=show


نام: علیرضا زمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 - 21:02

سلام شاه بانوی داستانک
زیبا نگاشته ایدخیلی زیبا.این همه حس ناب را از سر کدامین عشق وام گرفته اید نمی دانم .فقط خوشبحالش.حسادت برانگیز است.
باید عاشق شوم;)


@علیرضا زمانی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 10:39

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام جناب زمانی؟خودتان هستید؟اینقدر نیامده اید..اینقدر نیستید که گمان بردیم این سونامی که همه اشنایان را با خود برده شما را نیز همراه خویش کرده و دیگر رفته اید که رفته اید
حضورتان برایم یادآور لحظه های خاصی در داستانک است.ممنون که سراغی گرفتید از باران
**********
و اما از عاشق شدن گفتید
شعری تقدیم به شما
*******
عاشق زنی مشو
که می انديشد،
که می داند،
که داناست،
که توان پرواز دارد،
به زنی که خود را باور دارد!
عاشق زنی مشو که
هنگام عشق ورزیدن،
می‌خندد یا می‌گرید،
که قادر است جسمش را به روح بدل کند،
و از آن بیشتر،
"عاشق شعر است" !
(اینان خطرناک‌ترین‌ها هستند!!)
و یا زنی که می‌تواند نیم ساعت
مقابل یک نقاشی بایستد،
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد!
عاشق زنی مشو که
پُر،
مفرح،
هشیار،
نافرمان
و جواب بِده است!
پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی!
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می‌شوی،
چه با تو بماند یا نه،
چه عاشق تو باشد یا نه،
از اینگونه زن
بازگشت به عقب،
هرگز ممکن نیست !!
#مارتا_ریورا_گاریدو


نام: بهناز باران خواه کاربر عضو  ارسال در جمعه 22 ارديبهشت 1396 - 18:17

نمایش مشخصات بهناز باران خواه اجازه؟
خیلی بده که من نمی دونستم استحاله یعنی چی تا اینکه امروز داستانتو خوندم؟ میدونی چیه فرزانه؟ این چه سوالیه من میپرسم! البته که میدونی! تو همه چیو میدونی فرزانه. اصلا اگه اینطور نبود اسمت که فزرانه نمیشد. هوم؟
البته از وقتی که سلول های خاکستری مغزمو فروختم و به جاش سلول های زرد با خال های بنفش گرفتم اینجوری شدم. به خاطر همین میام اینجا تا بفهمم. مثلا تا قبل آشنایی با تو و داستان هات، فکر میکردم دل تنگی ، اسم یه بیماریه که آدم ها با خوردن هله هوله دچارش میشن و از عوارضش اسهال و استفراغه و اون قدر این روند بیرون روی ادامه پیدا میکنه تا دلشون تنگ و تنگ تر میشه و آخر سر کله هاشون می چسبه به پاهاشون! اما بعد خوندنت فهمیدم دلتنگی میشه ندیدن نادر.
ولی وقتی به آدم ها میگم ندیدن نادرتم، با چشم های گرد بهم زل میزنن. اونوقته که باز گیج میشم. و می فهمم که نمی فهمم. نه اینکه نفهمم، می فهمم اما نمی فهمم! می فهمی فرزانه؟ این چه سوالیه من می پرسم. معلومه که می فهمی. اصلا اگه اینطور نبود که اسمت فرزانه نمیشد. هوم؟


@بهناز باران خواه توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در شنبه 23 ارديبهشت 1396 - 11:09

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بهناز
خوبی ؟خوب باش اینطوری واسه همه بهتره
می دونی !میدونی که میدونم میدونی که دلتنگی هیچ ربطی به موش مردگی نداره و صد البته استحاله هم
ولی هم دلتنگی هم استحاله به مردن بی ربط نیست اما تو و نادر که رفتید و پشت سرتونم نگاه نکردید چطور انتظار داری که هیچکس دلتنگ نشه استحاله نشه و یا خودشو به موش مردگی نزنه ؟هوم؟
عزیزی بهناز جان.مراقب خودت باش.بازم بیا اینطرفا



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.