معجزه خاموش

نگاهت می کنم...گوشه اتاق ایستاده ای…محو دیوارهای کاهگلی و طاقچه های بلند دورتا دور اتاق شده ای، خودم را در امتداد نگاهت می گنجانم تا همینطور که داری اطراف را دید میزنی،چشمانت از من هم بگذرد...تو حتی چشمانت را از من دریغ می کنی..چمباتمه می زنی روی تشک ضخیمی که گوشه اتاق برای خواب انداخته اند
-می دانم دوست نداری اینجا بمانی اما خب چاره ای نیست..کار من جا و مکان خاصی ندارد
سکوت کرده ای..فقط سری تکان میدهی..انگار مظلومانه تن به این شرایط داده ای
برای تصویر کج و کوله ام ،که در آینه شکسته ی بین کاهگل های دیوار، جا خوش کرده شکلک در می اورم.دستی به ریش هایم که حاله ای کمرنگ روی گونه هایم انداخته اند می کشم
-باید اصلاح کنم..می دانی ...وقتی کمی بلند می شوند مدام صورتم میخارد.انگار کسی نیشگونم می گیرد یا چیزی مدام در پوستم سوزن سوزن می شود
باز سکوت کرده ای..می دانم که مرا با ته ریش بیشتر دوست داری...دلم میخواهد مثل اوایل بگویی چقدر اینطوری جذاب تری می شوی و دلم غنج برود
در چوبی اتاق، که پرده های گلداری ،شیشه هایش را پوشانده با فشارملایم پا باز می شود...بوی نان خانگی از زیر بینی ام رد می شود...زن صاحب خانه دامن بلندش را روی گلیم کف اتاق می کشد و با لبخندی خجالت زده سینی بزرگی را به زحمت روی زمین میگذارد .همینکه خم می شود پر روسری اش از روی شانه رها شده و با لبه کاسه مماس می شود.نگاهم توی سینی می چرخد ..زن تند تند از اتاق بیرون می رود.انقدر تند که فکر می کنم الان است که پایش زیر گل های دامش گیر کند و سکندری بخورد...کاسه آبگوشت را که هورت می کشم...زیر چشمی نگاهت می کنم ...پشت دستم را به هوای پاک کردن غذا، دور لب هایم می کشم....حوله را پرت می کنی سمتم و صدای َاه گفتنت بی اختیار خنده ام را شلیک می کند در سکوت بلاتکلیف اتاق، چشمانت زیر پرانتز باز ابروهایت گرد شده اند،چهره ات همان حالت طنزی را به خود گرفته که بیشتر از هر چیزی دلنشین است.خیال نئشگی آخرین باری که در آغوش فشردمت در ذهنم می کوبد،مثل حس سرشاری که میخواهم در درونم محبوسش کنم...مثل رودخانه ای طغیانی که اصرار دارم با سد پوسیده اعتقاداتم مهارش
کنم...سیگاری روشن می کنم ...درد این نفس های تنگ و ریه های پیرم را چشمان تو خوب می فهمند، دیگر حساب سال هایی که ریاکارانه در پس نگاه های هر کسی تو را می جویم از دستم در رفته ...رنج این نداشتن ها که تو سرآمد همه اش هستی بدجور از وجودم تقاص می کشد...نور خاکستری...بارانی بی امان..تو هنوز در تاریک و روشن اتاقی که تن به شب سپرده است ،آرام نشسته ای..سایه ها احاطه ات کرده اند ...چهره ات رنگ پریده به نظرم می آید...چشمانت آنقدر عمیق شده اند که بی هیچ اراده ای درونشان بلیعده می شوم..مسخ نگاه سحر کننده ات می شوم
-تو باز بغض کردی؟سرم درد می گیرد از این همه سکوت که به خورد تنهایی ام می دهی
بی آنکه پلکی بزنی یا نگاهت را به سمتم بچرخانی با همان چشمانی که نمی دانم کدام ترک از هزاران ترک روی دیوار را دنبال می کند می گویی
: خرعبلاتت بوی شعر می دهد!
هدف گیری ات برای آزار دادن من درست به نشانه می خورد...کم نمی آورم و می گویم
-عشق آدم را شاعر می کند.این را خودت گفته بودی به گمانم
پوزخندی می زنی...سری تکان می دهی و سردی نگاهت را بی هوا خالی می کنی روی عطش چشمانم.نقش یک لبخند کش دار کج ،روی چهره ات ماسیده..می دانم سعی داری عشق را به تمسخر بگیری..با درماندگی سکوت می کنم.
لبخند از لبانم محو می شود...زیر لب می گویم این انتقام توهم مصیبتی است که پایانی ندارد...خودت بهتر می دانی ،آزارم به خاطر بی منطقی رابطه بود
لب هایت تکان می خورد..چیزی را پچ پچ می کنی که نمی شنوم...شاید می گویی مرده شور منطقت را ببرند...یا اینکه ازت بیزارم
از واقعی بودن این حرف ها دلم آشوب می شود.
میان موج آشوب هایم می بینمت که مضطرب و پریشان چیزی را جستجو می کنی
-دنبال چی می گردی؟
کتاب هایم را از کیف می ریزی بیرون و خیلی آرام انگار که با خودت داری حرف میزنی میگویی
:دنبال یک تکه کاغذ...باید بالا بیاورم
ابروهایم درهم فرو می رود..
-آدم به شاعرانگی هایش نمی گوید استفراغ
خودکار را روی کاغذ پاره شده از گوشه سررسیدم می چرخانی و با حرص می گویی
: من به زایش این واژه ها، از نطفه ای هرزه عشق، که حاصلش شعرهای سر راهی است افتخار نمی کنم
سرم را به دیوار پشت سر تکیه می دهم .صدایم را با نفسی عمیق، ملتمسانه به سمتت می فرستم...چقدر از من بیزاری...این تقاص کشیدن تو تمامی ندارد!!؟
کاغذ را مچاله می کنی توی مشتت و از میان در چوبی پرت می کنی بیرون،بی خیال درماندگی نگاهم،صدایت را میان تاریکی شب رها می کنی...این ترانه عجیب با من و این خاکستری های بی پایان هارمونی دارد...صدایت مثل حشیش است ..مثل ماری جوآنا شاید...آدم را درگیر توهم می کند.مانند ماری که از شیرینی نوای موسیقی به چرخش می افتد ،بی اختیار در تنت می پیچم،تمام ذهن من از گناه درد می کشد و تو بی خیال دردهایم ،لب از نوای سحر انگیزت فرو نمی بندی...
**********************************
...دوربین را روی پایه هایی که محکم زمین را چنگ زده اند سوار می کنم،باد دورمان چرخ می زند و خاک را به سرو صورتمان می پاشدگوسفندان و بزغاله های نو رسیده و نوای زنگوله هاشان با همراهی باد صوتی محزون و گنگی را در گوشم زمزمه می کند ،همچون صدای زنی که بیوه شدنش را به سوگ نشسته.
باد می چرخد و در پره های فرفره های کاغذی به تله می افتد.پسر بچه عشایری با باد دست به یکی می شود و فرفره ها را فوت می کند.یکی را از میان درز صندوق چوبی که میله فرفره را در آن گیر داده است بیرون می کشد و سمتم می گیرد..نمی دانم می فروشد یا می بخشد!! نمی دانم سهم باد از فرفره ای که خریدم چقدر می شود،درست مثل اینکه نمی دانم سهم درد از عشقی که به جان خریدم چقدر است! فرفره در دستانم می چرخد...باد می چرخد ...تو در پستوهای ذهنم می چرخی و چشمانم همچنان روی تراز دوربین می چرخد...آقا...آقا مهندس!! جاده از کجای روستا می گذرد؟
پسرک روستایی که تازه سبیل هایش یکی در میان سبز شده و قرار است کمکم باشد همیشه همین سوال را می پرسد..همیشه شاخص را کج می گیرد...توی دوربین نگاه می کنم...گوشه شالت به جای عددها در چشمانم می نشیند.لباس عشایر چقدر به تنت می آید.باد دامن پرچینت را به بازی گرفته... سرم را تکان می دهم...آقا الان خوب شد...اشاره می کنم عقب تر برود...تراز نمی شود...چشمانم سیاهی می رود....از دور داد می زند آقا جاده از وسط زمین های کشاورزی هم می گذرد؟
جاده...جاده... تمام جاده های دنیا در سینه ام فشار می اورند..چرا هیچ جاده ای مرا به تو نرساند...منکه خدای خلق جاده ها بودم ..!! شالت را تا زیر چشم هایت بالا آورده ای..شراره های حاشیه روسری که دور سرت پیچیدی روی پیشانی و چشمانت آویزان مانده....نزدیک می شوی و صدای خلخال پایت بهترین سمفونی را در گوشم می نوازد ...به سمتت می آیم...میخزی توی یکی از سیاه چادرها ی حاشیه روستا...دوباره نگاه می کنم….نمی شود...تراز نمی شود..نه این دوربین نه نگاه تو با چشمانم.
عددها را که یادداشت می کنم .دوریین را روش شانه ام می گیرم..دختر بچه ای از میان چادرها بیرون می پرد.باید هم سن و سال دخترت باشد...وقتی دیدمش پا به زمین می زد که به مهدکودک نرود...تمام بی خوابی هایم در چشمانش که کپی چشمانت بود موج میزد..چقدر با کلاه فرانسوی خواستنی شده بود دلم پیچید بین موهایی که دو گوشی برایش بافته بودی....می خواستم دخترم شبیه تو باشد...می خواستی پسرت شبیه من باشد.. رد عشوه ناک دامنت را تا توی سیاه چادرها می گیرم.. زنی با نگاهی برنده مرا می پاید...تو آنجا نیستی...دوباره بازی ات گرفته...خواستن تو مثل دندان لقی است که میدانی دردش جانت را به لب می رساند اما از دردش لذت می بری.
از مدرسه که بیرون میزنی ،بچه ها دورت را می گیرند...انگار عمدا نمی خواهند من یک دل سیر ببینمت..به کانکس رنگ و رو رفته جهاد تکیه می دهم و درگیر نگاه تو از لابه لای شلوغی بچه ها و پک زدن به سیگارم می شوم ...حالم شبیه محکوم به اعدامی است که جانش به لرزش یک چهارپایه بند است...تو رفتی...چهار پایه زیر پایم لغزید...معلق می شوم..به خودم که می آیم دوباره سر از چشمان تو در میآورم..خودت را سنجاق کرده ای به نگاهم ..هر طرف که می چرخم فقط تو را می بینم که در پس زمینه ای محو و خاکستری همواره از من دور می شوی.
دلهره دارم...خودکار را رها می کنم...یک چیز سرجایش نیست...دلهره دارم...حالا می فهمم که چه دردی می کشیدی وقتی واژه پشت واژه بالا می اوردی و سکوت می کردی.....چای نیم خورده کنار کاغذها سرد شده است...همیشه باید تاوان حواس پرتی های تو را بدهم...پای تو که به میان می آید ،زمان از دستم لیز میخورد..بر باد رفته ام در تو..فرقی نمی کند تو گم شدی در من یا من نابود شدم در تو..
***********************************
آقا...! کتاب بر باد رفته را دارید؟
سرم را از انبوه کلمات بیرون می کشم...مرد عبوس دوباره سوالش را تکرار می کند...کتاب را روی پیشخوان می گذارم...قیمت پشت جلد را نگاه می کند ،با ابروهایی درهم کشیده بی آنکه حرفی بزند پول را می گذارد و می رود...به گمانم نزدیک چهل سال را داشت...به گمانم او هم بر باد رفته بود.
خنده ام می گیرد.......فکر می کردی چهل ساله که شدم به رسالتی مبعوث می شوم و برایت نو به نو معجزه می کنم...فکر می کردم چهل ساله که شدم لم می دهم روی کاناپه سالن و کتاب داستانت را می خوانم و هر بار بر میگردم و به صفحه اولش نگاه می کنم که نوشته ای " تقدیم به تنها عشق زندگی ام...."
یک دهه از چهل هم گذشت ...نه من پیامبر شدم نه تو نویسنده...اما من همیشه کارهای ناتمام تو را تمام می کنم....در مورد صفحه اولش تصمیم با خودم است ..شاید نوشتم " تقدیم به توی لعنتی که دوستت ندارم" اینطوری خیال هر دومان راحت می شود..
کسی در همین حوالی موتزارت گوش می دهد...روی نت ها سوار می شوم...کتاب های جدید را توی قفسه ها جا می دهم..."عشق درمانی" نگاهم روی نام نویسنده می ماسد... تو؟...دوباره نگاه می کنم....نت ها توی سرم جیغ می کشند...
...هعی...من همه این سال به فکر مبتلا شدن بودم...تو همه این سال به فکر درمان بودی!!!!...نمی دانم دلم بیشتر برای تو بسوزد یا خودم!! دلهره دارم...دستم می لرزد ..لیوان چای نیم خورده روی نوشته ها می ریزد...کلمات خفه می شوند...کسی این حوالی دارد موزارت گوش می کند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 10 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

30

ح . شریفی ,سبحان بامداد ,الف.اندیشه ,چیا سرابی ,م.فرياد ,عطیه امیری ,کیمیا مرادی ,م.ماندگار ,شیدا محجوب ,شيدا سهرابى ,حسین روحانی ,همایون طراح ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,فرزانه رازي ,بهروزعامری ,عباس پیرمرادی ,رضا فرازمند , ツفریماه آرام فر ツ ,ف. سکوت , ک جعفری ,احمد دولت آبادی ,آرمیتا مولوی ,علیرضا زمانی , ناصرباران دوست ,سارینا معالی ,آزاده اسلامی ,نریمان محرابی ,شهره کبودوندپور ,مریم مقدسی ,زهرابادره ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سارینا معالی (20/7/1394),عاطفه حجابی دخت ایمن (20/7/1394),الف.اندیشه (20/7/1394),کیمیا مرادی (20/7/1394),فرزانه رازي (20/7/1394), ناصرباران دوست (20/7/1394),آرمیتا مولوی (20/7/1394),احمد دولت آبادی (21/7/1394),شهره کبودوندپور (21/7/1394), ک جعفری (21/7/1394),همایون طراح (21/7/1394),عباس پیرمرادی (21/7/1394),همایون به آیین (21/7/1394),شيدا سهرابى (21/7/1394),فرزانه رازي (21/7/1394),سحر ذاکری (21/7/1394),چیا سرابی (21/7/1394),نریمان محرابی (21/7/1394),م.ماندگار (21/7/1394), ناصرباران دوست (21/7/1394),عطیه پوررضا (21/7/1394),عطیه امیری (21/7/1394),زهرابادره (21/7/1394),حسین روحانی (21/7/1394),شهره کبودوندپور (21/7/1394),رضا فرازمند (21/7/1394),حمید جعفری (21/7/1394),عباس پیرمرادی (21/7/1394),آرمیتا مولوی (22/7/1394),م.فرياد (22/7/1394),آرمیتا مولوی (22/7/1394),آزاده اسلامی (22/7/1394),احمد دولت آبادی (22/7/1394),ف. سکوت (22/7/1394), یوسف جمالی(م.اسفند) (22/7/1394),کیمیا مرادی (22/7/1394),زهرا بانو (22/7/1394),آزاده اسلامی (22/7/1394),عباس پیرمرادی (22/7/1394),سبحان بامداد (22/7/1394),محمد اکبری هشترودی (23/7/1394),همایون به آیین (23/7/1394),بهروزعامری (23/7/1394),پیام رنجبران(اکنون) (24/7/1394),فرزانه بارانی (24/7/1394), ک جعفری (24/7/1394),حسن ایمانی (25/7/1394),م.ماندگار (25/7/1394),انسیه زمانی (25/7/1394),ابوالحسن اکبری (25/7/1394),بهروزعامری (26/7/1394),ستاره (27/7/1394),بهروزعامری (2/8/1394),ح شریفی (6/8/1394),مریم پورهادی (9/9/1394),سحر ذاکری (24/9/1394),سحر ذاکری (3/10/1394),سحر ذاکری (11/11/1394),سحر ذاکری (15/11/1394),سحر ذاکری (5/1/1395),همایون به آیین (18/5/1395),ツ فریماه آرام فر ツ (30/7/1395),حدیث کوهی (2/8/1395),همایون به آیین (14/10/1395), ツفریماه آرام فر ツ (6/1/1396),همایون به آیین (27/1/1396),الف . محمدی (1/6/1396),

نقطه نظرات

نام: عاطفه حجابی دخت ایمن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 19:23

نمایش مشخصات عاطفه حجابی دخت ایمن درود فرزانه خانوم:x
عااااااااااااااالی
می تونم بگم از اول داستان تا آخرین سطرش رو نخوندم بلکه بلعیدم! لذت بردم عزیزم:)
پاراگراف آخر داستان رو هم فوق العاده دوست داشتم.
موفق باشی خانوم گل@};- @};- @};- @};- @};-


@عاطفه حجابی دخت ایمن توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 08:07

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام عاطفه عزیز
تشکر از اینکه کرکره داستان را کامنت زیبای شما بالا داد
خوشحالم که دوست داشتید
********
پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 20:51

نمایش مشخصات فرزانه رازي شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟
نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

برایت اتفاق افتاده در یک کافه ی ِ ابری
ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که
دلت جویایِ احوالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

چه خواهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری
نصیبت بوقِ اشغالِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشه های ِ مه
سکوتت جار و جنجالِ کسی باشد که دیگر نیست

شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند
به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

تصور کن برای ِ عیدهـای ِ رفته دلتنگی
به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شبیـه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مانی
که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست

شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله
اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگر نیست

چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن
الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگر نیست

رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهایت نخواهد شد
اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

" شهــــــراد "


درود فرزانه جان . خوبی . نیک میدانم .
و صد البته میدانم که الان با خود چه میگویی! و میدانم که میدانی چه خواهم گفت !
" فروشی نیست ! تقدیمی ست . "
و باز هم میدانم که میدانی عشقکده ام چقدر حالی به حالی میشود وقتی از عشق میگویی ! و میدانم که میدانی که عاشق عشقم . و میدانم که میدانی ، داستانت را دوست میدارم و قلمت را ؟؟؟ میستایم .
با این اوصاف ، بعید میدانم جمله ای در راه بماند و خدای نکرده از قلم بیوفتد ...
بیش از این زیر معجزه ات را خط خطی نمیکنم .
با آرزوی سری سلامت ، دلی بر فراز نشاط و دمی گرم ، از باری تعالی جفت ششت را خواستارم .

:x :x :x
:* :* :*
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 08:03

نمایش مشخصات فرزانه بارانی هم چون کودکی
که شلوارش را خیس می کند
و اصرار می کند که:" آب است"
"به خدا آب است"
قسم می خورم که تو هرگز نرفته ای
و این چشم ها خیس اشک نیست
"به خدا اشک نیست!"
و اینکه خانه نیستی هم
می گذارم به حساب اینکه رفته ای خرید
با همان وسواس های همیشگی ات
این که سبزی ریحان بیشتری داشته باشد
این که نان های سوخته بماند برای همان گنجشک ها...
این که قبض برق را اگر ندهیم،
تاریکی روزگارمان را سیاه خواهد کرد!
از این به بعد هم اگر نیامدی،
می نویسم به حساب خیابان های شلوغ و بوق های مزاحم
با این حال،
شک ندارم
که تو می آیی و می بینی به خواب رفته ام
و مثل همیشه بالشم را خیس خیس...!
امشب که گذشت
فردا شاید صادقانه اعلام کنم
که این نم...
که این خیسی...
از کجا آب می خورد!
*********
سلام بر فرزانه پریم شیرین سخن
بلی ،نیک می دانم که تو چقدر لجبازی و تا عشق را تجربه نکنی بی خیال این قصه نمی شوی!!
باشد، عاشق که شدی! یه دل سیر که درد کشیدی آنوقت بیا تا عشق درمانی ات کنم!!
ممنون که همیشه در صحنه پرتوان و شاداب حضور داری.ممنون که می خوانی مان و خطی از لطف به پای این نوشته می نگاری!
لحظه هایت پر از وسوسه عشق(چون خودت می خوای)


نام: ناصرباران دوست کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 21:25

نمایش مشخصات ناصرباران دوست طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده
یه آه خداحافظ ، یه فاجعه ی ساده
خالی شدم از رویا ، حسی من و از من برد
یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو


یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن ، از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش ، یه گریه مرورم کن
از گرگر بی رحم این تجربه ی من سوز
پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز
به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه ، شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدنت حرفه نقطه چینه پایان بود

ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو


یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستریه پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو

سلام بر بانوی بارانی قصه ها
بعد از مدتها انتظار چشممان به داستان زیبایی از شما روشن شد . این نهایت کم گوی و گزیده گویی بود ! و بنده فقط می توانم به احترام قلم شما ایستاده کلاه از سرم براترم و تعظیم عرض کنم .

پاینده باشید و سبز و آفتابی
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ ناصرباران دوست توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 08:11

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام جناب باران دوست
چقدر نوشتن این ترانه لازم بود .چه خوب است که نوشتیدش!
گزیده گویی کردید ما هم سخن به اطناب نمی بریم .تنها تشکر می کنیم از حضورتان و اینکه مگر شما کلاه دارید؟!!بنشینید تا برایتان چایی بیاورم .گلویتان خشک شد تا این ترانه را برایمان خواندید!
*******
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سو یم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودا زده ، از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد ؟
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 22:36

نمایش مشخصات سارینا معالی نوبت به خونه ی تو که میرسه انگار همه باید با خودشون شعر بیارن!
ولی من اگه تا صبح خودم رو بتکونم جز ترانه ی قدیمی "قلندر"چیزی ندارم...کهاونهم تقدیم قلمت فری جان:

باورم کم کرده اند ای بهترین
اما تو باور کن مرا
زورقی در موج دریا باش و ناگه
یارو یاور کن مرا یار ویاور کن مرا

سربلند کن ماه من شو غرق حیرت کن مرا
عاشقم من پیش مردم درس عبرت کن مرا

دو چشم عاشقت دردیست که بر جان من افتادست
بنازم این قلندر را هنوز از پا نیفتادست
هنوز از پا نیفتادست

اگر عاشق کشی رسم و مرام خوب رویان است
بکش مارا بکش مارا که دائم عید قربان است

پریشان خاطران آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت

من از سمت سپاه عشقبازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت میکشد ماه از گل رویت
ماه از گل رویت...

نمیدونم قبلا بهت گفتم یا نه ولی قلمت جادوییه! باور کن ...
دلم نمیخواست به خط آخرش برسم،حالا بیا حرف بزنیم فری...
تو به عاشقونه هایی که مینویسی اعتقاد داری؟
به این عشقها که مثل ریشه درخت هرچی میگذره ازشون محکم تر و عمیق تر میشن!؟؟
راستی من هرموقع عاشقونه فکر میکنم،ترس اینکه دنیای واقعی بخواد بهم درس بده،وادارم میکنه همیشه ته عاشقونه هام خداحافظی باشه!
حالا تو چرت و پرت های منو جدی نگیر فری جان...برو ببینم به کجا میرسی..
شبت خوش
فازت نول
اینم گل@};- @};- @};-


@سارینا معالی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 08:18

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر سارینای عزیز
شما خودت شعر و ترانه ای!!
ما یک ترانه "قلندر " به یاد داریم و آن هم این بود که می گفت

دربـدر همیشگی ، کـولی صـد سـاله مـنم
خاک تمام جـاده هاست ، جـامه ی کهنه ی تـنم
هـزار راه رفته ام ، هـزار زخـم خورده ام
تـا تـو مرا زنـده کنی ، هـزار بـار مرده ام
شـب از سـرم گذشـته بـود
در شـب مـن شـعله زدی
برای تـطهیـر تــنـم
صــاعـقه وار آمدی
قـلـندرم ، قـلـندرم ، گمشـده ی دربـدرم
فـروتـر از خـاک زمــیـن
از آسـمـــان فراترم
قـلـندرانه سـوختم ، لـب از گـلایه دوختـم
بـرهـنگی خریـدم و خـرقه ی تـن فروختـم
هـوا شـدی ، نـفس شـدم
تـیشه زدی ، ریشه شـدم
آب شـدی ، عطش شـدم
سنگ زدی ، شیشه شـدم
تـهی ز قـهر و کـین شـدم
بـرهنه چـون زمــیـن شـدم
مـرا تـو خـواسـتی ایـن چـنیـن
بـبیـن که ایـن چـنیـن شـدم
سـپرده ام تـن به زمــیـن
خـون به رگ زمــان شـدم
ســایه صـفـت در پـی تـو
راهی لامکــان شـدم
هــیچ شـدم تـا کـه شـوم
ســایه ی تـو وقـت ســفر
مـرا به خـویـشتـن بخـوان
بـه بــاغ آیـیـنـه بــبر
*********
سارینای عزیز،عشق حسی است درون آدم ها،هیچ تعریف واحدی ندارد فقط درد دارد!
دروغ یا واقعیت هم فرقی ندارد ،مهم این است که شما این نوشته را دوست داشتید و من بایت این خوشحالم
ممنون که می خواندیمان و ممنون که همراهی می کنید.
*********
حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی


نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 مهر 1394 - 22:50

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام خانم بارانی عزیزم
بسیار بسیار عالی
واقعن لذت وصف نشدنی از خوانش داستان شما نصیبم شد.
به امید اینکه بیشتر برایمان بنویسید .
شاد باشید بانو.@};- @};- @};-


@الف.اندیشه توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 08:52

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر خانم اندیشه بزرگوار که لذت شعرهایش هنوز در ذهنمان دوره می شود!

تشکر که به این کلبه فقیرانه سری زدید و منورمان کردید!
**************
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 08:10

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور
آدمها از راه ميرسند،
تنهاييت را در بودنهاىِ مداوم ،
حبس ميكنند،
سكوتت را ميشكنند و
هياهو بر پا ميكنند...
چشمانت پر ميشود
از وجودشان
و از هر لحظه ى عمرت
يادى، يادگارى، خاطره اى،چيزى، ميسازند
آدمها دنياىِ آرامت را ،
پر از خواهش و آرزو ميكنند
مزه ى احساساتِ رنگارنگ را
به دلت ميچشانند،
و ناگهان .....
همين آدمها
بخار ميشوند..!
دستانت قنديل ميبند
سكوتت پر ميشود از
صداهايى كه فقط تو ميشنوى
زيرِ يادها و يادگاريهايشان
هر روز و هر شب دفن ميشوى
خراب ميشوى
ميپوسى....
تنهاييت ، تنها ترين اذابِ زندگيت ميشود
و در نهايت،
تو هم آدمى ميشوى
كه روزى ناگهان ،....
بخار ميشود...!!!!
آرزو پارسى
سلام و درود فراوان خدمت شما بانو بارانی عزیز
قلم رنجه فرمودین و دل یخ زده ی ما را با احساسات و توصیفات بسیار عالی نوازش دادین
ما هم دلمان را سنجاق کردیم به این داستان و تا روزها می توانیم از جام نوشین و کشنده ی عشق سرمست باشیم
خوشحالم از رقص زیبای قلمتان
قلمتان پرگوهر
جام احساستان لبریز@};- @};- @};-


@شهره کبودوندپور توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 09:13

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام شهره عزیز
همین دیشب داشتم داستانت را می خواندم و کلی حرف داشتم که برایت بزنم اما خواب لعنتی امان نمی داد.
بزرگواری کردید که به ما سری زدید و خوشحالم که می خوانیدمان.
***********
تو را از دست دادم ، آی آدم های بعد از تو !
چه کوچک می نماید پیش تو غم های بعد از تو
تو را از دست دادم ، تو چه خواهی کرد بعد از من ؟
چه خواهم کرد بی تو با چه خواهم های بعد از تو ؟
تو را از دست ... ، دادم از همین زخم است ، می بینی ؟
دهانش را نمی بندند مرهم های بعد از تو
تو را از یاد خواهم برد کم کم ، بارها گفتم
به خود کِی میرسم اما به کم کم های بعد از تو ؟
بیا ، برگرد ، با هم گاه ... ، با هم راه ... ، با هم ... ، آه !
مرا دور از تو خواهد کشت "باهم" هایِ ... بعد از ... تو ...
"مژگان عباسلو"


نام: ک جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 10:19

نمایش مشخصات ک جعفری


@};-




@ ک جعفری توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 12:30

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر بانوی داستان های پرمعنا
بانو گل برایمان میگذارید،خودتان که گلید !!
برایمان واژه بیاورید .لطفا یک سبد از آن ترو تازه ها!داغ داغ
ممنون از اینکه خواندید.
******
تو هم شده‌اي انقلاب زندگي من
حالا هر آنچه در زندگي من است تاريخ‌ دار شده...
قبل از "تو"....
بعد از "تو".... !


نام: شيدا سهرابى کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 12:25

نمایش مشخصات شيدا سهرابى درود بر فرزانه ی نازنینم
گل نازم نمیدونم چه واژه ایی رو ب کار ببرم ک شایسته ی قلم و داستانتون باشه زیباترین نگارشتون رو در این داستان خوندم.
عاااالی بود گل ناز فوق العاده لذت بخش بود!
قسمت انتهایی داستانتون رو هوااااااااارتا دوست داشتم
ن خسته بانو
دست پریزاد
همایون باشی :x :* :x





@};-


@شيدا سهرابى توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:19

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر شیدای گل وگلاب
افتخار دادی گلم! با حضورت صفحه ی ناقابلم هوارتا بیشتر صفا پیدا کرد . از اینکه قلب نازنینت اون همه مهر تو فضا می پراکند نمی دونم با کدام زبان باید تقدیر کنم و تشکر همینطور هم از زحمت خواندن داستان . فقط میتونم یک بغل گل سرخ تقدیم قدمت کنم نازنین .
پیشکش
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: سحر ذاکری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 12:44

نمایش مشخصات سحر ذاکری سلام.

بسیار بسیار عالییییی

من خیلی کم از داستانی خوشم میاد.
ولی از داستانهای شما همیشه لذت می برم.

موفق باشید.


@سحر ذاکری توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:22

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سحر جان عزیزم سلام
ممنون که اومدی و خوندی و نوشتی . زیبایی تو نگاه قشنگته . سپاس که اینهمه لطف داری . خوشحالم که دوس داشتی .
@};- @};


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 12:54

درود بر بانوی بارانی
از کلمه " نگاهت ..." تا "...گوش میکند." به کوتاهی یک نفس و فراخی یک دشت بود. واژه هایی که داستانت را زینت بخشیدند،چنانند که گویی از آواز سر بر آورده اند و همه و همه نمایانگر احساسات ژرف شما ٬ قریحه لایزال و درک شکوهمندتان میباشد. اگر اینگونه از شما و نوشته تان تمجید کردم، از سر خودخواهی بود و بس. چرا که انگار قطعه ای آوازگونه بود، برای من ، و سپاس از اینکه شما زحمت آن را کشیدید.


@همایون به آیین توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:29

نمایش مشخصات فرزانه بارانی جناب همایون خان دوصد درود بر شما
ممنونم که باران لطفتون را بر سر داستانم باریدید و متشکر که با حضورتون باعث دلگرمی شدید . و سپاس ویژه بخاطر زحمتی که کشیدید .


جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

روز وروزگارتان همایون


نام: چیا   ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 13:06

@};- @};- @};- می ترسم روزی در یکی از داستان های شما گم شوم.قلمتان جادویست بانو@};- @};- @};-


@چیا توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:38

نمایش مشخصات فرزانه بارانی جناب چیا سلام
من خود سالهاست لابلای این کلمات مدفون شده ام . واژه هاست که روز و شب بر دلم آوار می شود و من چه منفعلانه دست و پا می زنم تا آنهارا انکار کنم .

متشکر از حضور شما


نام: احمد دولت آبادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 13:11

نمایش مشخصات احمد دولت آبادی درود بر بانو بارانی. چرا طاقچه با {ط} دسته دار و اتاق با {ت} دو نقطه؟ تکلیف مارو روشن کن.
هاله ای کمرنگ.
علامت توجه یا تعجب را پشت علامت پرسشی قرار بده.
بانوی بارانی مهربان. من همیشه نثر و ذوق شما را در نوشتن دوست داشته و خواهم داشت. همت و پشتکار شما را نیز همچنین. در متن شما من سر از گریبان بیرون کشیدم و جویای روابط علت و معلول بودم تا از محکوم نمودن یکجانبه درونی رهایی یابم. آنرا نجستم یا بهتر بگویم تصاویرش گویا نبود. این نقص که می گویم در فراخور نثر خوب شما بود که باید بهتر از این رنگ و جلای تکنیکی بر بستر داستان می پاشیدی. شما در این متن کنج عزلت گزیده و قلم به دست شخصی سپرده ای که روزگار هیچگاه زحمت به خودش نداده تا روی بزک شده اش را به وی نشان بدهد و بدین خاطر همه اسرار را فاش ساختی. مایل بودم در اذهان یکدیگر نیز جستجو نمایند و فعل و انفعالات را برابر با هم نمایند و در آخر یکی آن یکی دیگر را برتری باشد. با اینهمه همیشه از خوانش متون شما لذت برده ام چون همیشه خوانا بوده ، هست و خواهد بود. در ضمن در مورد چاپ اثر به صورت مجموعه از نشر اراده با بانو کبودوند هماهنگی شود. بقول یکی از دوستان داستانکی دستمریزاد یا بقول یکی دیگر سبز باشید و آفتابی یا بقول دیگر فازتون نول... الخ که موفق باشید.


@احمد دولت آبادی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:45

نمایش مشخصات فرزانه بارانی جناب دولت آبادی سلام
ممنون و متشکرم از اینکه قابل دونستید و با دید استادانه و نگاهی تیزبین معایب کار را زیر نظر داشتید و گوشزد فرمودید . حضور شما غنیمتی است برای بنده و دوستان که اشکالات فنی ویراستی موجود در نوشته هامان را بشناسیم و در رفع انه بکوشیم .
در مورد روابط علی یا همان پیرنگ نیز اومرتان را مورد مداقه قرار می دهم . باشد که قلم از دل گرفته و به دست عقل بسپارم و چیزی در حد اقل استانداردهای فنی تقدیم دوستان کنم . اگر بشود و اگر بگذارند این واژه های یتیم مانده ..

روزهاتون آفتابی


نام: ح . شریفی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 15:44

نمایش مشخصات ح . شریفی درود بر بانو فرزانه بارانی
نوشته ی شما زیبا بود . از برخی توصیف ها خیلی لذت بردم ، نمونه ی آن ، حکایت اعدامی بر چهار پایه بود و دیگر توصیف ها ...
بنده در امر ادبیات کودکی بیش نیستم ، اما مرا یاد نوشته ای انداخت که در آن لحظه حسی در وجودم میگفت ...

" عاشق
وقتی طنین صدایت را میشنوم ، بند بند دلم گیتار دست تو می شود .
مینوازی ، میخوانی ، میخندی و من ، دست به چانه به تو خیره میشوم ،
هر وقت نگاهم به نگاهت گره بخورد ، چشم هایم را از تو می گیرم ، بی مهری نیست باور کن !!! ، تاب نگاهت را ندارم ،
همیشه آرزو داشتم ، اما آرزوهایم بر چرخ روزگار نمی چرخند و من ، در گوشه ای از خیال آنها را تجسم میکنم .
ولی هست امیدی در کنارِ من ، هر گاه دلم را با صدایت ، قدم هایت ، خنده هایت بلرزانی ؛ آرامم میکند .
عقل به من گفت : رهایش کن ! ... دل نیمه نگاهی انداخت ، اشک در کُنج چشمش لغزید ، گفت : دل اگر عاشق شود عقل حرف مفت میزند !! ... "

شاد و همیشه سرزنده باشید @};-


@ح . شریفی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 21:54

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام های فراوان خدمت جناب شریفی بزرگوار
قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق
چو شبنمی است که بر بحر می زند رقمی
استاد گرامی تشکر که لطف کرده صفابخش صفحه و داستان شدید . شمنده اگر بضاعت من بیش از این نبود . متشکرم بابت تعریفهایی که کردید و بخاطر قطعه ی زیبایی کلماتش شدیدا مانوس بود و با سلولهای دل بازی می کرد .

اقیانوش وجودتان مملو از شادی @};- @};-


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 18:57

نمایش مشخصات زهرابادره سلام فرزانه عزيزم
غروبي سنگين تك و تنها
در ساحل شني قدم ميزنم
چشمانم به دنبال خيال توست
مهتاب و ستارگان درخشيدند
اما ستاره من طلوع نكرد
خيلي عالي بود و زيبا فرزانه عزيزم
لذت بردم بعد از مدت ها داستان زيبايي از شما خواندم نازنين دخترم باز هم برايمان بنويسيد
براي قلم زيبا و افسونگر شما آرزوي موفقيت دارم
@};- @};- @};- @};- :x :*


@زهرابادره توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 22:00

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام بر شهر زاد قصه گو و خالق شخصیتهای از ما بهتران زهرای عزیز و گلم
دیر زمانی در او نگریستم
چندان
که، چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گزیر نیست
شاملو
بانوجان ممنونم از حضورت و از همه ی خوبیهات
دلت همیشه بهاری @};-


نام: حسین روحانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 19:03

نمایش مشخصات حسین روحانی درود و عرض ادب
حقیقت امروز از دنده لج بلند شدم. با همه لجم. از دوست و فامیل تا واتساپ و تلگرام تا داستان و نوشته. بحث شما نیست داشتم الان از نوشته های اسپینوزا ایراد می گرفتم که یهو از خشم کتابش رو پرت کردم یه گوشه ای. کتاب مرگ مالون از بکت رو که باز کردم یه دو صفحش رو خوندم و هم از خودش بدم اومد و هم از مترجم بیچارش. کلن امروز دلم میخواد ایراد بگیرم. ببخشید البته
اولش که داستانتون رو شروع کردم و وقتی دیدم که از نگاه یه مرد نوشتید گفتم دمش گرم چه ایرادی بهتر از اینکه برم تو کار اینکه نتونستید عشق یه مرد رو خوب بنویسید. خب البته کمی لطافت داشت نوشتتون ولی الحق که خوب تونسته بودید یه مرد رو روایت کنید. آره ما مردا وقتی عاشق می شیم رشته های ماکارونی هم به جا زلف معشوق مبارک میبینیم.
از کامنت اول تا اینجا همش تعریف بود ولی بذارید دل ما هم نشکنه و یه ایراد بگیریم: حقیقت فضا سازیش خوب نبود. ادبیاتتون عالی بود اما تصویر نمیداد. باورکنید همه چی سیاه بود و فقط عشق این بشر تو سر ما می کوبید.
یه چی دیگه: هورت و چمباتمه به نوشتتون نمیخورد
بذا بازم بگم: داستانتون شاعرانه شده بود.(آیا این ایراده؟)
خودمم نمیدونم ولی شاعرانه بودن کمی زیادی بود.
اما داستانتون عالی بود هر چند که ادبیات مرد به زبان مرد کمی لطیف بود.
در مجموع تصمیم بر آن بود هر آنچه را که میبینم بگم و گفتم.
ما هم دوست داشتیم داستانتون رو و یه نفس خوندیمش
سبز و پیروز باشید


@حسین روحانی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 22:14

نمایش مشخصات فرزانه بارانی تنها
هنگامی که خاطره ات را می بوسم
درمی یابم دیری است که مرده ام
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم
از پیشانی خاطره ی تو
ای یار
ای شاخه ی جدامانده ی من
شاملو
جناب روحانی بزرگوار سلام
این هم از شانس بد ماست که امروز که پا به صفحه ی داستانمان گذارده اید اینچنین خشمگین و نامهربان بر سر واژه ها فریاد می کشید و شمشیر نقادی از رو بسته اید آنگونه که بنده که هیچ !بزرگان سایت نیز در مقابل برندگی زبان نقدتان تاب تامل و تحمل ندارند و چون آهوانی گریزپای از صحنه می گریزند چندان که از این صحنه جز مشتی خاک بر جای نماند . من اما امروز و دیروز و پسین دیروز و فردا و شاید پسین فردا پای درکفش لجاجت کرده ام و سینه سپر بلا که جز از عشق ننویسم و در این مورد چون دریایی طوفانی ام . اما آنجا که کار به نمودن عیوب اثر می رسد آیینه وار ، تسلیم تر از لیوان آب لب تاقچه سراپا گوشم و تقدیر و تشکر بخاطر اینکه دست این قلم نوپارا گرفته اید و به راه رفتنش ترغیب می فرمایید .
نکته ای درکلامتان بود که "مردها وقتی ..." سوالی در ذهنم هست "مردها هم مگر عاشق می شوند؟!"
سوال محض مزاح بود

سبز و آفتابی باشید


نام: عباس پیرمرادی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 23:05

نمایش مشخصات عباس پیرمرادی
بی‌شک داستان زیبایی بود.

داستان به‌گونه‌ای روایت‌شده است که به‌آسانی می‌توان جنسیت راوی داستان را عوض کرد و آن را از نگاه یک زن دید، بی‌آنکه به تناقض آشکاری رسید.

داستان روایت گر عشق نافرجامی است که باآنکه هر دو طرف سعی می‌کنند از هم فاصله بگیرند ولی دوباره همان جاده آن‌ها را سر راه هم قرار می‌دهد. یک‌بار به بهانه نقشه‌برداری،یکجا در کتابی که در آن نزدیکی کسی موتزارت گوش می دهد ...

تصویرها کاملاً خواننده را با اثر درگیر می‌کنند و به عمق ماجرا می‌کشانند.در این داستان خوانش اول چیز زیادی را به دست خواننده نمی‌دهد بلکه با خوانش دوم و سوم است که می‌توان به مقصود نویسنده پی برد. یکی به‌ظاهر از عشق می‌گریزد کتابی را منتشر می‌کند با علم به اینکه معشوق دیرین خواننده‌ای حرفه است و یا حداقل آدمی است اهل مطالعه بداند که او از همان عشقی می گریزد که راوی تشنه ی آن است.

و پایان داستان اگر فکر کنیم زن با نگارش کتابی با عنوان عشق درمانی می‌خواسته از عشق مرد فرار کند برداشت سطحی ای بیش نیست. به‌آسانی می‌توان با درک مفهوم این جمله که از هر چیزی که می‌گریزید درواقع همان چیزیست به دنبال آن هستید و این واپس‌زدگی درونی همان اشتیاق شما به آن موجودیت است که جرات روبرو شدن با آن را ندارید.

جدایی که از آن بوی اختلاف تحصیلات، بلندپروازی و ... غیره به مشام می‌رسد. ولی بالا آوردن روی شعری که طرف مقابلت نوشته است اندکی عدم درک و بوی ناخوشایندی به مشام خواننده می‌رساند . در این صورت یا عشق روایت‌شده چنان یک‌طرفه بوده است که چنین کاری از معشوق سر می‌زند یا اینکه این تصویر جایش اینجا نبوده است که اندکی اثر را ضعیف می‌نمایاند.

درود بانو بارانی(باران)@};-

داستان شما به‌روزهای پاییزی داستان رنگ و بوی دیگری داد هنرمند عزیز و بسیار به‌موقع منتشر شد.لذت بردیم و قلممان که این روزها کمیتش می‌لنگد تکانی خورد تا برای این داستان زیبا چند خط نارسا و پراکنده بنویسد.

سپاس از شما و هنرتان خالق داستان تابلوی برفی.@};-


@عباس پیرمرادی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 08:04

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام و عرض ادب به جناب پیرمرادی
دیدن نامتان در زیر داستانم بسیار من را خوشحال کرد و اینکه بعد از مدتی که درسایت وجودتان کیمیا شده است اینکه دوباره بخوانیمتان لذت وافری است
نقدهای شما همیشه با دقت و انصاف بوده و در این داستان هم لطفتان شامل حال من شده است.
برداشت شما از داستان به نظرم من بسیار نزدیک است .هر چند این داستان پیچیدگی نداشت و همه چیز خیلی ساده بیان شده بود. مرد داستان در تصورات خود در همه جا زنی را تصور می کند ، زنی که از مرد رنجیده است واما بی شک هر دو عاشقند و هر دو دچار شاعرانگی ها ،و تنها دلیلشان برای این دوری بی منطق بودن این رابطه است که دلیلش را هر خوانندهای خودش می تواند هر طور که مایل است متصور شود. و چون چاره ای نمی ماند جز دوری، هر کدام راهی را برای رهایی از این عشق انتخاب کرده اند و ادامه مجرا...
منتظر داستان های خلاقانه و استادانه شما هستم
تشکر که به ما سری زدید


نام: محمد اکبری هشترودی   ارسال در سه شنبه 21 مهر 1394 - 00:47

خواندمتان خانم بارانی

بسیار خوب... دستت درد نکناد...


میام دوباره حتما برای نظر


@محمد اکبری هشترودی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 14:13

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام به جناب دکتر اکبری هشترودی سردبیر نشریه وزین آفاق
پس ما فعلا سکوت می کنیم ،چایی می نوشیم و منتظر می مانیم تا شما دوباره بیایید.تا انوقت می گردم لابه لای این بازار کساد نوشته هایم شاید شعری تازه ای پیدا کردم تا تقدیمتان کنم!


نام: آرمیتا مولوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 08:47

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی سلام بانو
فقط سکوت
فقط لبخند
فقط ...
تنها می تونم بگم بسیار داستان را دوست داشتم
با احترام تقدیم به بانوی خوبم @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@آرمیتا مولوی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 14:06

نمایش مشخصات فرزانه بارانی سلام آرمیتای عزیز
ممنون که مهمان داستانم شدید.
این شعر با سکوت و لبخند تقدیم شما

********
حالا چه وقت شاعر شدن است؟!
نمی شود که تو هر وقت دلت خواست
یادت را هوار کنی روی دلم
و یقیه احساسم را سفت بچسبی
و من وسط این همه آدم
هی مدام حواسم به تپش های دلم باشد
به اینکه دستم یک وقت نلرزد
بغضی در صدایم نلغزد
نمی شود که تو بی هیچ اجازه ای
برای خودت بروی و بیایی
و خیالت هم نباشد
که قلب جزو اموال شخصی آدم ها ست!
چراغ قرمز ها را رد می کنی!
یکطرفه ها را می پیچی!
یک دل را با سر به هوایی ات به هم می ریزی!!
و آنقدر بی محابا
لابه لای خاطراتم لای می کشی و بوق میزنی
تا بالاخره این منطق نق نقوی کم حوصله
از راه می رسد
گوشت را می پیچاند و پرتت می کند بیرون
و دوباره من می مانم
و دلی بی سرو سامان
که دیوانه، دیوانه بازی هایت است.


@فرزانه بارانی توسط آرمیتا مولوی Members  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 21:44

نمایش مشخصات آرمیتا مولوی
:x :x :x :x :x :* :* :*
@};-


@آرمیتا مولوی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 17:32

نمایش مشخصات فرزانه بارانی @};- @};- @};- @};-


نام: ف. سکوت کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 16:30

نمایش مشخصات ف. سکوت سلام،
بسیار زیبا بود. لذت و غم را کاملاً حس کردم. همیشه گمشده ای هست... @};-
توصیف های خیلی زیبایی داشت. آنقدر که فیلمش را دیدم. @};-


@ف. سکوت توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 17:34

نمایش مشخصات فرزانه بارانی خانم سکوت عزیز سلام
ممنون که به داستان سر زدید . این نهایت لطف شماست .

دلتان گرم و سرتان سبز بانو @};- @};-


نام: آزاده اسلامی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 22:31

نمایش مشخصات آزاده اسلامی سلام بانوی خوش قلم و بااحساس
بسیااااار عااااالی یود
عشق را عالی قلم زدید


@آزاده اسلامی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 17:37

نمایش مشخصات فرزانه بارانی آزاده خانم اسلامی عزیزم ! بانوی داستانهای برگزیده و خاص ! سلام

خیلی از حضور شما در این صفحه خوشحال شدم

تشکر می کنم از زحمتی که برای خواندن این داستان کشیدید .
@};- @};-


نام: سبحان بامداد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 مهر 1394 - 23:12

نمایش مشخصات سبحان بامداد سلام و درود

با تاخیر اومدم خوندم.

توصیفات وفضای زیبای داستان ما رو با خودش برد:D :D :D :D
عالی بود.

شادمان و سلامت وموفق باشید

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@سبحان بامداد توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 17:39

نمایش مشخصات فرزانه بارانی درود بر سبحان بامداد و همشهریانش !
دیر آمدید ؟! ولی خوش آمدید
خیلی منونم از شما . لطف فرمودید .
دلتان گرم و سرتان خوش


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 مهر 1394 - 00:05

نمایش مشخصات بهروزعامری این حکایت عشق که نباید هرگز تمام شود.
چه بیان شیرینی اصلا دلم را نمیزد که هیچ دلم میخواست باندازه کتابهای بر باد رفته بیاید و من همچنان بخوانم
آن من بودم من دوربین بودم
من چشم بودم
من چشم تو بودم
من بیابان بودم
من تنها بی هیچ چیز در بیابان بودم این سکوت تو و گریز تو بود
مرا با خود وبیخود میبرد مرا باباد میبرد و آتش میزد و میبرد و این سکوتت بود . این چشمانت بود که گاهی تحقیرم میکرد با تحقیر بزرگ میشدم عاشق خدای جهانست تو مرا باهمه ی حرکات و سکناتت عاشق کردی و مسخرم کردی بیشتر
ای عشق در تو همه چیز یک چهره دارد زیبایی
قهر آشتی آتش بدل و..... تنها چیزی که یک نمود دارد زیبایی وعشق ای روستایی معمولی ، خاکی ، استخوانی آفتابسوخته این عشق از کجای تو بدل تاریک من میتابد.

خیلی لذت بردم

فقط جای سرد شود که تاوان دادن ندارد چیز باارزش تری را میگفتید

بازم لذت بردم چیز دیگری نتوانستم برایتان بنویسم

@};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 مهر 1394 - 00:06

نمایش مشخصات بهروزعامری این حکایت عشق که نباید هرگز تمام شود.
چه بیان شیرینی اصلا دلم را نمیزد که هیچ دلم میخواست باندازه کتابهای بر باد رفته بیاید و من همچنان بخوانم
آن من بودم من دوربین بودم
من چشم بودم
من چشم تو بودم
من بیابان بودم
من تنها بی هیچ چیز در بیابان بودم این سکوت تو و گریز تو بود
مرا با خود وبیخود میبرد مرا باباد میبرد و آتش میزد و میبرد و این سکوتت بود . این چشمانت بود که گاهی تحقیرم میکرد با تحقیر بزرگ میشدم عاشق خدای جهانست تو مرا باهمه ی حرکات و سکناتت عاشق کردی و مسخرم کردی بیشتر
ای عشق در تو همه چیز یک چهره دارد زیبایی
قهر آشتی آتش بدل و..... تنها چیزی که یک نمود دارد زیبایی وعشق ای روستایی معمولی ، خاکی ، استخوانی آفتابسوخته این عشق از کجای تو بدل تاریک من میتابد.

خیلی لذت بردم

فقط جای سرد شود که تاوان دادن ندارد چیز باارزش تری را میگفتید

بازم لذت بردم چیز دیگری نتوانستم برایتان بنویسم

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 17:45

نمایش مشخصات فرزانه بارانی جناب بهروز خان عامری . درود بر شما

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

بسیار از حضور شما سپاسگزارم . ممنون که خواندید و این نظر زیبا و متنین را نوشتید . جناب بسیار از لطفتان سپاسگزارم @};- @};- @};-


نام: علیرضا زمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 16:55

بخدا دیوانه ام می کنید بانو با این عاشقانه هایتان !بخدا یک روز از دست میروم میان این همه احساس که به پای این وازه ها ریخته اید!! بخدا...


@علیرضا زمانی توسط فرزانه بارانی Members  ارسال در جمعه 24 مهر 1394 - 17:49

نمایش مشخصات فرزانه بارانی جناب زمانی عزیز . یار قدیم و دوست دیرین ! سلام
دیوانگی هم خوب است . باور بفرمایید گاهی باید دیوانه شد تا طعم زندگی را چشید . پس اکیدا توصیه می کنم نگران دیوانه شدن نباشید . همچنان که بنده نیز نیستم .

ممنون که مارا از یاد نبرده اید و بر این اوراق پاره و افکار گسیخته هنوز سر می زنید .
مهرتان افزون عمرتان دراز


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 15:16

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام و درود بانو بارانی
تآخیرم رو ببخشید
من چرا داستان به این قشنگی رو انقدر دیر خوندم؟
بسیار عالی بود بانو
عاشقانه و شاعرانه
لذت برم
سبز باشید
@};- @};- @};-


نام: ستاره کاربر عضو  ارسال در شنبه 25 مهر 1394 - 20:08

نمایش مشخصات ستاره
@};-

سلام عزیزم

روزها و شبهای پائیزیت بهاری فرزانه جان

حقیقتش اینه که کلی نظر نوشتم
اما دستم به یه کلید اشتباهی خوردو پاک شد

[-(

داستانت زیبا نوشته شده بود وبا احساس اما ازون همه نظر میتونم اشاره کنم که از نگاه من راوی یک زن بود و گاهی با تصویر سازی و تشبیهات مداوم سعی در پنهان کردن برخی حقایق ها داشت

@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.