تعطیلات نوروزی یک پشت کنکوری

*خواندن این داستان برای افرا زیر 18 سال توصیه نمی شود
تعطیلات نوروز داشت شروع می شد و خانواده منم که اهل سفراند صبح روز شنبه اماده رفتن به سفر شدند منم لباسهای نومو پوشیدم ورفتم توی حیاط وخواستم سوار ماشین شم که با صدای پدرم سرجام میخکوب شدم که گفت: به به ...اصغر اقا صبح بخیر چه عجب از خواب بیدار شدین،به سلامتی جایی می خواستین برین ؟ گفتم : آقا جون مگه نمیریم سفر؟ آقام گفت: بله قرار ه بریم مسافرت اما شما جایی نمیای! شما توی خونه میمونیدو مث بچه ی آدم درس میخونید افتاد؟؟ منم که چشمام از حدقه زده بود بیرون و اشک داشت تو چشمام جمع می شد گفتم: آخه...آخه... آقققا جون پارسالم نذاشتی بیام ...این تن بمیره امسالو دیگه بیخیال شین... که بابام با یک نگاه غضبناک سرتاپامو برانداز کرد و گفت: پسر خیرسرت،دومین سالیه که میخوای کنکور بدی، نکنه میخوای مث پارسال رتبه نجومی بیاری هان؟ همینکه گفتم... میشینی خونه و دور رفیق بازی رو خط میکشی و درساتو میخونی افتاد؟ منم که فهمیدم باید لال مونی بگیرم هیچی نگفتم و با یه کاسه آب خانوادم رو راهی سفر کردم و مث عزادارا رفتم تو هال،نمیدونستم باید چیکار کنم دنیا رو سرم خراب شده بود خیر سرم نقشه کشیده بودم امسال تعطیلات رو حال کنم اما حالا باید مث بچه خرخونا بشینم و بکوب بخونم اعصاب مصاب نداشتم واسه همین رفتم خوابیدم.

صدای زنگ تلفن باعث شد از خواب بپرم بابام بود گفت: الو اصغر تا الان که نخوابیدی هان؟ جواب بده ببینم.
مث یه پلنگ از جا پریدم و گوشیو برداشتم، صدامو صاف کردم و گفتم: الو سلام بابا جون.... خواب چی! آخه کی تاالان خوابه که من دومیش باشم؟ از 8 صبح تا حالا دارم بکوب میخونم.خلاصه بعد کلی نصیحت و توصیه های همیشگی خداحافظی کرد.
یه نگاه به ساعت کردم 1 ظهر بود دستو صورتم رو شستم و یه صبحونه مشتی زدم به بدن، خواستم برم درس بخونم اما ساعت 2:35 بود و چون من عادت ندارم غیر از ساعت رند شروع به درس خوندن کنم تصمیم گرفتم یه سر برم پیش اکبر رفیق فابریکم.
رسیدم خونشون دیدم اونم تنهاس گفتم: بیا بریم خونه ما باهم درس بخونیم اونم قبول کرد و یه سری کتابو چندتا DVD برداشت و راه افتادیم .
نزدیکای 4 بود گفتم: اکبر زیست بخونیم؟ گفت: باشه. 5دیقه که کتابو نگاه کردم دیدم داره باهام حرف میزینه و میگه؟ بییییااا دوووری کنیم از هم...(لطفا با صدا بخونید) یه نگاه به اکبر کردم و گفتم: دادا تو کتم نمیره! اکبرم که انگار از خدا خواسته بود گفت: راستش منم حسشو ندارم پایه ای بریم یه دست فوتبال بزنیم خستگیمون در بره؟
تو اوج بازی بودیم که صدای تلفن بلند شد شماره بابام بود فرت رفتم تلویزیون رو خاموش کردم و به اکبر گفتم: نفس نکش. گوشی رو برداشتم
بابام: سلام پسرم چطوری؟ببینم درس خوندی یا نه؟
من: سلام بابا خوبم ممنون شما چطورین؟ به جون خودم آره خوندم
-دروغ نمیگی که ها؟
- بابا این چه حرفیه میزنی یعنی شما منو نمیشناسی؟
-اتفاقا چون میشناسمت اینو میگم
به هر ترتیبی بود بابام رو قانع کردم که همه چی آرومه.
ساعتو که دیدم داد زدم: وای اکبر خاک تو سرمون... ساعت شد11 و هیچی نخوندیم. اکبر گفت: امشب که تموم شد فردا رو بکوب درس میخونیم حرص نخور،بیا بشین یه فیلم ترسناک گرفتم با هم ببینیم گفتم: ول کن بابا بذار یه چیزی بخوریم و بخوابیم. گفت: نکنه می ترسی؟؟ داد زدم: منو ترس؟
خدایی فیلم ترسناکی بود وسطای فیلم بودیم که گلاب به روتون نیاز شدیدی به WC پیدا کردم اما راستشو بخواین میترسیدم برم آخه دستشویی تو حیاط بود ومیترسیدم تنهایی برم و از طرف دیگه نمی خواستم خودمو زایه کنم و از اکبربخوام باهام بیاد،یه 10 دقیقه ای تحمل کردم اما دیگه نتونستم پس دلمو زدم به دریا و رفتم دستشویی...
داشتم دستمو میشستم که یه صدایی اومد،اولش ترس به دلم راه ندادم... اما هرلحظه صدانزدیکتر میشد و یه سایه هم در حال حرکت بود،جرأت نداشتم برگردم،نمیتونستم حرف بزنم و از اکبر کمک بخوام نفس کشیدن برام سخت شده بود، قلبم داشت میومد تو حلقم... فقط داشتم آیة الکرسی رو بریده بریده میخوندم دیگه مطمئن شدم یه چیزی پشت سرمه آخه نفساشو می شنیدم داشتم زهره ترک می شدم،قضیه به همین جا ختم نشد سنگینی یه دست رو رو شونه هام حس کردم... دیگه هیچی یادم نمیاد وقتی چشامو باز کردم توی بیمارستان بودم اکبر با یه کمپوت بالا سرم تا دید چشامو باز کردم داد زد: اصغر چی شدی یهو؟؟ من که فقط آدرس دستشویی رو میخواستم ازت بپرسم
منم فقط زل زدم به چشاش ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.6 از 5 (مجموع 13 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (11/1/1393),بهار قمر (11/1/1393),سميه اخوان طباطبايي (11/1/1393),فرانک شایان (11/1/1393),بهرخ نادری (12/1/1393),آریامنتقد (12/1/1393),هادی مزروعی (12/1/1393),سميه اخوان طباطبايي (13/1/1393),مهدیه توکلی موید (13/1/1393),علیرضا طباطبایی (15/1/1393),حسین جمالی (15/1/1393),علی زارع (27/2/1394),مهربان نکویی فرد (14/12/1396),سیدجوادحسینی (22/2/1398),فاطمه سادات حيدري (14/3/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 07:46

سلام داستان بامزه ای بود.عیدتان مبارک .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 18:49

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی سلام مرسی از حضورتون عید شما هم مبارک @};-


نام: بهار قمر کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 12:38

نمایش مشخصات بهار قمر بیش تر شبیه خاطره بود...ولی باحال بود لطفا داستان های مرا بخوانید ونظر دهید


@بهار قمر توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 11 فروردين 1393 - 18:47

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی ممنون حتما داستاناتونو میخونم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.