به نام پسر

چشمانم را که اشک آلود بود و نگرانی در آن موج می زد به دهان دکتر دوخته بودم تا شاید کلمه ای امیدوار کننده از آن خارج شود اما دکتر که با تأسف سرش را تکان می داد و می گفت: متأسفم کاری از دست ما بر نمیاد....... در این لحظه تمام دنیا روی سرم خراب شد و همه ی درد ها و غم های عالم به سویم حمله ور شدند همچون آدم های گیج و منگ با گام هایی سست و بی رمق و بدون توجه به شیون و زاری همسرم به سوی در خروجی بیمارستان رفتم بدون آن که بدانم که به کجا می روم نمی دانم شاید چند کوچه بالاتر به پارکی سوت و کور رسیدم همچنان قدم میزدم
ناخود آگاه به یاد چند ساعت قبل افتادم
ساعت 3 بعدازظهر بود خسته و کوفته از سر کار به سمت خونه اومدم این چند روز مونده به آخر برج فشار زیادی روی سرم بود از یه طرف پول اجاره خونه ، قسط های وام ، خرج خونه و ... و از طرف دیگه حقوق کارمندی جوابگو نبود. به خونه که رسیدم صدای گریه دختر 4 ماهم به گوش می رسید در رو که باز کردم پسرم مثل همیشه به طرفم اومد و پرید تو بغلم منم با بی اعتنایی پسش زدم اونم که فهمید خستم رفت گوشه ای و مشغول بازی شد البته با ناراحتی هنوزم صدای گریه ی دخترم می اومد صدامو بلند کردم و گفتم: ده خفش کن نگار خسته ام. پرونده های زیر دستم رو پرت کردم روی میز اونا رو باید فردا به رئیسم تحویل میدادم کتم رو به گوشه ای انداختم ورفتم روی کاناپه لم دادم اونقدر خسته بودم که به دقیقه نکشیده خوابم برد یه ساعتی بود خوابیده بودم که با صدای گریه ی پسرم از خواب بیدار شدم همه جا پر شده بود از کاغذ های پاره نگار رو دیدم که با نگرانی به من زل زده بود از قرار معلوم با پسرمونو دعوا کرده بود گفتم نگار چرا این طفله معصوم رو دعوا کردی ؟ که نگار با صدایی لرزان گفت: گوش کن عزیزم خواهش میکنم عصبانی نشو ........ من دعواش کردم اون پرونده هاتو ....... اسم پرونده ها که اومد نذاشتم نگار حرفاشو تموم کنه خون جلوی چشمام رو گرفت به طرف پسرم حمله ور شدو پسرم هم از ترس به سمت در خروجی رفت می خواست که از پله ها بره پایین که پاش پیچ خورد و از پله ها افتاد وقتی هم که به بیمارستان رسوندیمش سریع بردنش اتاق عمل چون سرش آسیب دیده بود
یاد حرف دکتر افتادم که گفت: متأسفم کاری از دست ما بر نمیاد پسر شما با توجه به آسیبی که به نخاعش رسیده تا آخر عمر باید از ویلچر استفاده کنه
یعنی اون پرونده ها چقدر اهمیت داشت که من آینده ی پسرمو تباه کردم
(ای کاش قلم پام میشکست و دنبال پسرم نمیرفتم)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 14 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سمانه ,سنا سبحاني ,بهار زرافشان ,سیدادریس حسینی ,ساجده حیدری ,مریم مقدسی ,سیدجوادحسینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (11/4/1392),ابوالحسن اکبری (11/4/1392),ساجده حیدری (11/4/1392),محمد کاشانی (11/4/1392),سنامحمودی (11/4/1392),علی نجفی (11/4/1392),لیلی خوش گفتار (11/4/1392),سیدادریس حسینی (11/4/1392),سیدجوادحسینی (11/4/1392),مریم مقدسی (11/4/1392),بهار زرافشان (12/4/1392),هامون محمد (12/4/1392),سید مجتبی موسوی (15/4/1392),مهشید نقی پور (18/4/1392),علی رحیمی نژاد92 (18/4/1392),فرزانه باران (18/4/1392),سمانه (19/4/1392),حسن ایمانی (20/4/1392),مجید ـسلمانی (21/4/1392),سید طه صداقت کشفی (26/4/1392),سیدجوادحسینی (8/5/1392),سارا سلطانیان (14/6/1392),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 09:56

عالی بود خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 13:50

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی مرسی مریم جان


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 11:21

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .@};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 13:51

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی سلام از حضورتون سپاسگزارم


نام: محمد کاشانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 11:28

زیبا بود


@محمد کاشانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 13:52

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی ممنونم دوست عزیزم


نام: سنامحمودی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 12:27

نمایش مشخصات سنامحمودی :( :-s
@};-


@سنامحمودی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 13:57

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی دسکانت خوش بیت


@سیدجوادحسینی توسط سنامحمودی Members  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 14:35

نمایش مشخصات سنامحمودی خوشبی یا خوا


نام: حسین ابراهیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 14:57

سلام
مشکل عمده این داستان بود که آدم برا خودش این طوری خاطرات رو مرور نمیکنه


@حسین ابراهیمی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در چهار شنبه 12 تير 1392 - 14:17

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی سلام
پس میشه بگین چطور آدم خاطراتشو مرور میکنه؟


نام: محمدحسین خادمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 15:20

نمایش مشخصات محمدحسین خادمی عالی بود خوشحال میشم داستان منم بخونید.


@محمدحسین خادمی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در چهار شنبه 12 تير 1392 - 14:15

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی ممنونم در اولین فرصت داستانتو می خونم


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 تير 1392 - 06:57

نمایش مشخصات بهار زرافشان واقعا محشر بود...
هم سیر منطقی هم نتیجه گیری عالی
استعداد خوبی داری
@};- @};-


@بهار زرافشان توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در چهار شنبه 12 تير 1392 - 14:14

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی شما لطف دارید مرسی


نام: سید مجتبی موسوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 تير 1392 - 07:35

نمایش مشخصات سید مجتبی موسوی :( @};-


نام: مهشید نقی پور   ارسال در دوشنبه 17 تير 1392 - 00:57

خیلی زیبا و غم انگیز :(


@مهشید نقی پور توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 17 تير 1392 - 01:28

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی مرسی از حضورتون


نام: علی رحیمی نژاد92 کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 تير 1392 - 10:21

نمایش مشخصات علی رحیمی نژاد92 @};-

سلام دوست جوان عزیز
خیلی خوشحال شدم از آشنایی شما
داستان جذاب ساده و صمیمی بود . نویسنده خوبی میشیا ! ;)

همچنین خیلی ممنونم از حضور گرمت و لطفی که نسبت به من داشتی .
آرزو می کنم در پناه خدا همیشه سبز و سلامت باشی و روزای خوب و شاد و پر از موفقیت و ایدهه های خوب خوب در سرنوشتت باشه .
تشکر بابت دوستیت
یا حق
@};-


@علی رحیمی نژاد92 توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 18 تير 1392 - 11:58

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی از حضور گرمتون ممنونم دوست عزیز


نام: فرزانه باران کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 18 تير 1392 - 22:41

نمایش مشخصات فرزانه باران خیلی تلخ بود
اما خیلی خوب حس را در داستانتان منتقل کردید!
موفق باشید


@فرزانه باران توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 18 تير 1392 - 23:33

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی از حضور گرمتون ممنونم


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 تير 1392 - 14:41

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام
بارک الله سید جواد حسینی
دوست دارم باهات بیشتر آشنا بشم.
قلمت خیلی رسا و قویه...
آفرین

حسن ایمانی - نویسنده و عضو اهل قلم ایران@};-


@حسن ایمانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در پنجشنبه 20 تير 1392 - 22:36

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی از توجه و حضورتون سپاسگزارم منم دوست دارم بیشتر با شما آشنا بشم


نام: مجید ـسلمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 تير 1392 - 22:58

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی سلام چه داستان قشنگی موفق باشی


نام: مجید ـسلمانی کاربر عضو  ارسال در جمعه 21 تير 1392 - 23:06

نمایش مشخصات مجید ـسلمانی با توجه به سن وسال نویسنده معلوم که داستان تخیلی ویا نقل قول است ویا روایت می باشد به نظر می رسد با توجه به قابلیت نویسندگی و توانایی انتقال مطلب به خواننده اگر انگیزه داستان بر پایه یک شور مثبت باشد موثر تر است تا بر اساس ایجاد یک احساس غم واندوه چرا که انسان ها دوست دارند خوشی ها راتکرار کنندولی ازخاطرات غم انگیز عمداٌ دوری می کننداما بهر حال شاید به لحاظ هیجانات منفی غالب بر جامعه لازم دیده اید که با همین زبان نگارش داستان کنیدمهربانیتان را سلامی دوباره می دهم موفق باشید


@مجید ـسلمانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در جمعه 21 تير 1392 - 23:18

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی سلام از لطف و حضورتون سپاسگزارم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.