آسمان خاکستری

فکر کنم تو این خزان غم زده تر از من ابرها نیز همچون من گریه می کنند کم کم به فکر فرو می روم یاد شبی می افتم که زندگیم رو سیاه کرد اون شب مثل همیشه پدر و مادرم داشتند دعوا می کردند البته برای من و داداش کوچیکم مثل یه فیلم تکراری بود و زیاد اهمیت نداشت اما اون شب باشب های دیگه فرق داشت مامانم کوتاه بیا نبود و بابام که خمار بود با کمربند تمام صورت و بدن مامانم رو سیاه وکبود کرد مامانم بابام رو به سمت کاناپه هل داد و از دستش فرار کرد و از خونه زد بیرون ولی در رو پشت سرش نبست تمام این صحنه ها همچون یک سناریو جلوی چشمان من و برادرم رزه می رفت من هم که دیگه طاقتم طاق شده بود داداشم رو به اتاقش بردم ورفتم اشپزخونه یه چاقو برداشتم و به طرف بابای معتادم که به خاطر یکم کراک زندگی من وداداش بیچاره ام رو تباه کرده بود حمله ور شدم اخه گناه ما چی بود ما هم میخواستیم مثل همه ی مردم یه زندگی عادی داشته باشیم با صدای گریه برادرم به خودم اومدم همه جا پر از خون بود نمیدونستم باید چیکار کنم پس از چند دقیقه همسایمون که صدای جیغ های مامانم رو شنیده بود و ازفضولی داشت میمرد با یه کاسه آش اومد پشت در زنگ زد و وقتی دید کسی نمیاد آش رو بگیره بدون اجازه واردشد و وقتی جنازه ی بابام رو دید جیغ کشید و بعد از چند لحظه همه همسایه ها خونه ی ما جمع شدند و پلیس رو خبر کردند و من دستگیر شدم الانم پشت میله های زندانم بعد از اون اتفاق کسی مامانم رو ندیده و برادرم تو بهزیستیه ( ای کاش من و برادرم به دنیا نیومده بودیم)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 21 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

نیلوفر روشن ,حمید اسکندری ,مریم مقدسی ,سیدادریس حسینی ,ساجده حیدری ,سیدجوادحسینی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (3/4/1392),سیدادریس حسینی (3/4/1392),مختار محمدیان (3/4/1392),علی علویان (3/4/1392),بی بی فردوس سید آسیابان (3/4/1392),نازنین کریمی (3/4/1392),سید ابراهیم آل رضا (3/4/1392),پارسا ولي زاده (3/4/1392),نیلوفر روشن (4/4/1392),مهدی کیانی (4/4/1392),نصرالدین بهاروند (4/4/1392),حمید اسکندری (4/4/1392),وحید عامری (4/4/1392),میلاد کاویانی (4/4/1392),فهيمه مهدوي (4/4/1392),مهراب حيدري (4/4/1392),فهيمه مهدوي (5/4/1392),مریم مقدسی (6/4/1392),مریم مقدسی (7/4/1392),سیدجوادحسینی (8/4/1392),آرزو رضایی (8/4/1392),محمد کاشانی (9/4/1392),بهار زرافشان (12/4/1392),مهلا لاهوتی (21/4/1392),سیدجوادحسینی (8/5/1392),سارا سلطانیان (14/6/1392),علی علویان (3/11/1392),فاطمه گتویی (8/9/1393),احمد دولت آبادی (25/7/1394),رضاقلیخانی (14/12/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 10:02

جدیدا از این داستانا داره زیاد نوشته میشه جریان چیه همیشه یکی از بچه ها قاتل می شه ؟


داستان تلخی بود و شما خوب نوشتید خسته نباشید @};- @};-


@مریم مقدسی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 11:44

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی خب این جزئی از واقعیت های تلخ روزگار ماست ممنون از حضورت مریم جان


نام: علی علویان کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 11:27

نمایش مشخصات علی علویان خیلی قشنگ بود


@علی علویان توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 11:28

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی مرسی علی جان


نام: ساجده حیدری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 13:38

نمایش مشخصات ساجده حیدری خیلی غم انگیز بود.موفق باشید.


@ساجده حیدری توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 13:46

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی ممنونم


نام: نازنین کریمی   ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 18:04

سلام قشنگ بود منم چند سال ‍پیش یه همچین داستانی نوشتم ولی همه گفتن یه بچه امکان نداره باباشو بکشه.کاش اینطور بود. ممنون از داستانت.زیبا بود.


@نازنین کریمی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 20:04

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی ممنون عزیزم ولی این گوشه ای از حقیقت های تلخ روزگار ماست


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 3 تير 1392 - 00:09

نمایش مشخصات نیلوفر روشن :( غم انگیز بود


نام: مهدی کیانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 09:09

نمایش مشخصات مهدی کیانی سلام دوست و داداش گلم
وقتی اون همه لغات جالب و درشت درشت توی داستانت میبینم واقعن خوشحال میشم که ادبیات نوشتن خوبی داری ...
راستش دادستانت مثل صفحه حوادث روزنامه بود و به قول خودت هم واقعیت های جامعه هست ، اما من دوست داشتم واقعیت پذیر تر باشه
و این که اخر داستان انتظار داشتم فداکاری مادره رو ببینم که خودشو قاتل معرفی کرده و بعد این پسر کوچولوی داستان اواره چی به سرش میومد با مسئولیت برادر کوچیکترش ؟ و این که یه بچه کوچیکو تا قبل از از سن قانونی به زندان نمیفرستن(اینش با واقعیت جامعه جور در نیومد جواد جان)
سعی کن زیادتر از نوشتن بخونی و همیشه تو نوشته هات سعی کن خاننده رو غافلگیر کنی.به یاد داشته باش خاننده های داستانات فقط هم سن و سالای خودت نیستن ، جوونا و پیر ها و همه هستن
یه استاد داشتم که بهم میگفت یاد بگیر به نظر دیگران اهمیت بدی چون یه نویسنده بزرگ واسه خودش نمی نویسه واسه دیگران مینویسه پس باید به اونا گوش بده ، اخرشم بهم گفت بعد که به حرفاشون گوش دادی اگه دیدی اشتباه میگن بهش عمل نکن ...

چون دیدم بزرگ بزرگ حرف میزنی ، باهات بزرگ بزرگ صحبت کردم.
به یاد داشته باش نویسنده بزرگ اینده خاهی بود پس ادامه بده ...


@مهدی کیانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 11:05

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی دوست عزیزم مهدی جان از راهنمایی های مفیدت ممنونم و امیدوارم همواره از راهنمایی هایت بهرهمند باشم و اما در مورد این که گفتی مادر بچه ها خودش رو قاتل معرفی کنه من به این موضوع فکر کردم اما به نظرم اومد که در اکثر داستان های این مدلی این اتفاق میوفته برای همین میخواستم داستانم متفاوت و غم انگیز باشه و در موردسن پسرک قصه ما مهدی جان من در داستانم به سن پسرک اشاره ای نکردم و وقتی او پشت میله های زندانه یعنی به سن قانونی رسیده از حضورت سپاسگزارم


@مهدی کیانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 11:05

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی دوست عزیزم مهدی جان از راهنمایی های مفیدت ممنونم و امیدوارم همواره از راهنمایی هایت بهره مند باشم و اما در مورد این که گفتی مادر بچه ها خودش رو قاتل معرفی کنه من به این موضوع فکر کردم اما به نظرم اومد که در اکثر داستان های این مدلی این اتفاق میوفته برای همین میخواستم داستانم متفاوت و غم انگیز باشه و در موردسن پسرک قصه ما مهدی جان من در داستانم به سن پسرک اشاره ای نکردم و وقتی او پشت میله های زندانه یعنی به سن قانونی رسیده از حضورت سپاسگزارم


نام: نصرالدین بهاروند کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 11:59

نمایش مشخصات نصرالدین بهاروند از نظرات آقا مهدی خوشم اومد،راس میگه باس بشون توجه بنموئی
راستش چنتا از داستانای بچه ها رو خوندم همه شون بدون استثناء صحنه تکراری رو ب رژه رفتن تشبیه کردن ک چیزی از مقابلشون رد میشه
ای کاش با کمی فکر بتونیم جملات قشنگ تری رو ب کار ببریم
ب امید موفقیت


نام: مهدی کیانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 12:46

نمایش مشخصات مهدی کیانی ممنون از جواب خوبت
در هر صورت تو این آزادی رو داری که هر جور دوست داری داستانتو پیش ببری و ما هم باید بهش احترام بذاریم
نکته ای که درمورد سن اون پسر گفتی هم کاملن درسته تو هیچ سن و سالی رو ننوشتی اینم اضافه کنم که توی درس شخصیت پردازی باید شخصیت پردازی جایی که لازمه کامل باشه در غیر این صورت خاننده ضعف های شخصیت پردازی رو با ذهنیت و تجربه خودش پر میکنه و اگه نویسنده این کارو عمدن نکرده باشه به کار اسیب میرسونه توی داستان تو هم چون تو یه نویسنده نوجونی شاید همین باعث شد همچین تصوری داشته باشم که این از زبون یه نوجونه ...
موفق باشی


نام: مهراب حيدري کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 19:37

نمایش مشخصات مهراب حيدري شروع داستان خیال انگیزه با خزان غم زده شروع میشه و داستان رئالیستی شکل می‌گیره و ‍ پایان داستان به شكل تراژدي و البته نخ نما با پايان مي رسه سوژه ،مضمون و روايت بسيار ساده و تكراري است پرداخت ويژه اي در داستان وجود ندارد روايت قابل انتظار است و مخاطب عجله اي براي آخر داستان از خود نشان نمي دهد
اگر پايان داستان با همان اي كاش و ... تمام مي شد مخاطب در دو يا سه راهي گير مي افتاد اما مجال هرگونه دخالت مخاطب از دست رفته است
با تشكر دوست عزيز


@مهراب حيدري توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در سه شنبه 4 تير 1392 - 20:53

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی ممنون از حضورتون


نام: آرزو رضایی   ارسال در شنبه 8 تير 1392 - 13:33


نام: محمد کاشانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 تير 1392 - 00:26

باسلام
ازاین طریق سلام میکنم به مهدی کیانی داداش گلم
من از شما چندتا سوال داشتم؛
اول مگه مادره نرفت بیرون پس چطور یهو اومدتوجیغ زد یااگه قبلش توبود پس چرا جلوی اون پسرو نگرفت بعد اون همسایه چطور انقدر سریع ازفضولی اشش پخت بعد راجع به سن وسال که مهدی عزیزمم گفت هیچ پسری که به سن وسال قانونی رسیده وای نمیسه تایه معتاد حتی پدرش مادرشو سیاه وکبود کنه وبعد خودش بره تواتاق حالاان شا الله بزرگ میشی راحت تر میفهمی من چی میگم ممنون ازگوش شنوای شما لطف میکنی اگر جواب منو بدی
خسته نباشی


@محمد کاشانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در دوشنبه 10 تير 1392 - 15:11

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی سلام
مادره وقتی رفت بیرون دیگه برنگشت خونه و زمانی که باهمسرش دعوا میکرده جیغ کشیده و بعد از بیرون رفتن مادره پسرک پدرش را به قتل رسانده و همسایه های فضول همیشه یه راهی برای فضولی کردن پیدا میکنند و در داستان من همسایه فضول برای خودشون آش درست کرده و برای اون ها هم آورده و در مورد سن پسرک همون طوری که اول داستانم اشاره کردم دعوا توی خونه ی اون ها عادی بوده وبرای همین برای پسرک اهمیتی نداشته ودخالت نکرده
از نقد و حضورت ممنونم و امیدوارم یه بار دیگه داستانمو بخونی تا متوجه حرفام بشی


نام: محمد کاشانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 تير 1392 - 22:45

ممنون
امیدوارم سیاه و کبود شدن مادرمون هیچ موقع یه دعوای عادی نشه که برای ماهم اهمیتی نداشته باشه


نام: بهار زرافشان کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 12 تير 1392 - 07:13

نمایش مشخصات بهار زرافشان با نظر آقا مهدی موافقم
خیلی بیشتر از سن و سالت میفهمی...
تو یه چیزی میشی ها
دنبال استعدادت برو
از خیلی ها داری سبقت میگیری اینو جدی میگم
موفق باشی


@بهار زرافشان توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در چهار شنبه 12 تير 1392 - 14:12

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی شما لطف دارید مرسی از حضورتون


نام: رضاقلیخانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 14 اسفند 1396 - 23:21

سلام داداشم حالت چطوره خوبی؟

داستان قشنگت رو خوندم

و تو انتظار قرار دادی منو ولی انتظار داشتم تو اوج بهم رو دست بزنی و یا اتفاق خاصی رخ بده که نه رو دست خوردم و نه جواب قاتع کننده گرفتم بلکه چند سوال هم پیش اومد

اگر پدرش رو کشته خوب جرا مادر و پسر غیب شدن؟

الان شما نمی تونی جواب بدی چون من رو تو داستانت قاتع نکردی و سوالاتم تو نقطه اوج بی جواب ماندن

همیشه پس از نوشتن داستان به سوالات بی پاسخ حواب بده و سوالاتی رو از خودت بپرس

شخصیت اصلی کیست ؟

داستان در باره چیست ؟؟

چرا شخصیت دست به این کار میزنه؟؟


@رضاقلیخانی توسط سیدجوادحسینی Members  ارسال در چهار شنبه 16 اسفند 1396 - 13:09

نمایش مشخصات سیدجوادحسینی سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
حرفاتون کامللاً درسته..
از راهنمایی و لطفتون مچکرم..

موفق باشین..



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.