در پناه تنهایی . . .

اشکهای چشمانش صورتش را کاملا خیس کرده بود خودش را توی اتاف حبس کرده بود و تنها صدای همسرش را می شنید که مدام به پدر و مادرش بد و بیراه می گفت ... دیگه خسته شدم ، بریدم ... آخه تا کی باید بشنوم که بهم بگن چرا صورت شوهرت این جوریه؟! معلوم نیس پدر و مادرش چه غلطی در بچگی این بیچاره می کردند!! آخه دکتری ، جراحی ، کوفتی ، زهر ماری ... یه کاری می کردید تا منه مادر مرده گرفتار این بد قیافه نمی کردید...
صحبتهای همسرش که تموم شد ... از خدا صد بار دعا کرد که صبح از خواب بیدار نشه و برای همیشه هم از دست حرفهای همسرش و هم از این وضع راحت بشه
.......
....
...
..
صدای همهمه مردم می اومد که می گفتن گاز گرفتگی این دوتا بنده خدا رو خفه کرد
صدای ممتد آژیر آمبولانس همزمان بود با بارش باران!!!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (31/3/1393),ابوالحسن اکبری (31/3/1393),زهرا فیروزی (31/3/1393),جعفر عباسی (31/3/1393),کیمیا یحیایی فر (2/4/1393),آریامنتقد (2/4/1393),عاطفه باقریه (15/4/1393),آرش پرتو (14/3/1394),م.ماندگار (23/3/1394),بهمن نوروززاده (23/3/1394),بهمن نوروززاده (9/11/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.