پنجره

مدت زیادی بود که از ای سی یو به بخش منتقل شده بود ولی هنوز احساس درد داشت و به نظر نمی رسید که به این زودی های بتواند بنشیند و می بایست همانطور روی تخت دراز بکشد .یه جورایی از دنیا و مردمش سیر شده بود و برای خودش دنیا رو خاکستری مجسم می کرد، انسانهای دور و برش را یه عده فرصت طلب می دانست که هر لحظه ارزوی مرگش را می کردند.درست روبروی تختش مردی هم سن و سال خودش روی تخت نشسته بود و به بیرون پنجره نگاه می کرد
- آقا ببخشید می شه بگید بیرون چه شکلیه؟! دلم برای منظره بیرون تنگ شده
-پیرمردی که رو به پنجره نشسته بود گفت : آره خیلی زیباست،درست در روبروی پنجره اتاق ما دریاچه مصنوعی قشنگیه که آدما دور و برش روی نیمکت نشستن و دارن بازی بچه هاشونو می بینن چند تا مرغابی هم توش هست که دارن شنا می کنن. کاش ما دوتا هم اونجا بودیم..
فردا صبح پیرمرد کنار پنجره روی تختش بیدار نشد و برای همیشه پر کشیده بود
از پرستارها شنیده بود اون بنده خدا نابینا بود و تنها می خواسته با این توصیفاتی که برای پیرمرد می کرده دنیا رو زیبا براش جلوه بده .... اون بیرون ، بیرون پنجره چیزی جز دیوار سیاه نبوده . . . .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه بارانی (24/3/1393),زهرا فیروزی (24/3/1393),هستی مهربان (24/3/1393), ناصرباران دوست (25/3/1393),زهرا فیروزی (26/3/1393),سنامحمودی (26/3/1393),م.ماندگار (23/3/1394),بهمن نوروززاده (23/3/1394),زهرابادره (24/3/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.