من و ...

چند مدتی می شد که اس ام اس می داد و حال من رو می پرسید.اون عشق اول من بود و قرار هم بود که با هم ازدواج کنیم اما مخالفت پدر و مادرم باعث شد که از هم برای همیشه خداحافظی کنیم ..... مدتها از این موضوع گذشته بود و حالا من هم ازدواج کرده بودم و هم دختری داشتم بنام سارا . . . دل من هنوز پیش اون بود و هیچ جوری هم نمی تونستم فراموش کنم از خیانت و این جور چیزها هم بدم می اومد و یا بهتر بگم متنفر بودم اما چکار می تونستم کنم؟ خودم رو با این افکار که زندگی خوبی دارم و مثل بچه آدم زندگی می کنم و دلیلی ندارد زندگیم رو تباه کنم آروم می کردم ..... اشک در چشمان زن حلقه زده بود وقتی به این قسمت از نوشته شوهرش رسید و قطره اشکش هم روی دفتر خاطرات شوهرش ریخت .. با خودش داشت فکر می کرد که چرا یک فرد تحمیلی برای شوهرش بوده و در حالی که اون ... ادامه دارد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه بارانی (16/3/1393),آریامنتقد (16/3/1393), ناصرباران دوست (17/3/1393),هستی مهربان (17/3/1393),زهرا فیروزی (18/3/1393), ناصرباران دوست (26/3/1393),مصطفی فخاری (27/3/1393),م.ماندگار (23/3/1394),زهرابادره (24/3/1394),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.