زندگی ، به من بگو چرا؟3

چند روزی بود که با خودم کلنجار می رفتم که چکار کنم.مدام افکار منفی و مثبت به ذهنم حمله می کردند و منو سر دوراهی که چه عرض کنم ، سر چند راهی می گذاشتند.از یک طرف تصمیم می گرفتم که خانواده و فامیل و همه رو زیرپا بگذارم و به شهر سمیه برم و همونجا ازدواج کنم و کلاً زندگی ام رو اونجا بسازم ، اما از طرف دیگه بیماری دیابت مادر و ناراحتی قلبی پدر منو پا بند کرده بود و اگه خدای نکرده اتفاقی برای پدر و مادرم می افتاد من هرگز خودمو نمی بخشیدم و بقیه اعضای خانواده حتما منو طرد می کردند.یه روز سمیه زنگ زد و گفت: می خوای چکار کنی؟ من دیگه از این بازیها خسته شدم تا کی باید تلفنی و اس ام اسی و اینجور چیزا از حال هم خبردار بشیم.لطفا تکلیف این ارتباط رو مشخص کن.اولین باری بود که سمیه اینچنین با قاطعیت و البته کمی عصبی با من صحبت می کرد بنده خدا حق هم داشت.اما این حرفاش باعث می شد که من بیشتر تحت فشار روانی و عصبی قرار بگیرم.حتی طوری شده بود که به عملکرد کاری ام در سر کار اثر بگذارد.بالاخره اون جمعه سیاه از راه رسید و من برای آخرین بار با مادرم صحبت کردم... مامان ، تکلیف من چیه؟تا کی باید شما بگید کدوم خوبه ، کدوم بده؟ من 25 سالمه حق انتخاب دارم یا ندارم؟اونم برای زندگی ام ، برای آینده ام؟مادر در حالی که برای ناهار سالد درست می کرد گفت : پسرم ، چند بار این حرفا رو زدی ، چند بار هم بهت جواب دادم ، زندگی که شوخی بردار نیست ، اگه ما داریم پافشاری می کنیم که میگیم نه چون تجربه داریم ، چون نمی خوایم فردا پشت سر ما بگی پدر و مادرم منو راهنمایی نکردن.عزیزم ما خیر و صلاحت رو می خوایم ، تو پسر منطقی هستی این چیزا رو خیلی خوب می فهمی منتها احساست به عقلت غلبه کرده ، به خدا زندگی دوستت دارم و عزیزمی و این جور چیزا نیست. چرا نمیخوای قبول کنی؟گفتم : همیشه همینطور بوده بزرگترها چون بزرگتر تجربشون بیشتر بوده ، اگه اشتباه کنن عیبی نداره ، مهم اینه که بزرگترن!!! مادر من اگه من با اون دختری که شما گفتید و با همنو ازدواج کنم و آینده ام خراب بشه چی ؟شما ضمانت می کنین؟مادر در حالی که مستعصل مانده بود گفت : لا اله الا الله پسر آخه چرا نمی فهمی ، هیچ می دونی هزینه رفت و آمد به اونجا چقدر میشه ؟بابات باید حقوق دو ماهش رو دست نزنه تا بلیت رفت و برگشت ما رو بده ، حتما باید همه چی رو برات بگم؟
.... نه دیگه راهی نمونده بود ، باید تسلیم سرنوشت می شدم و ... گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به سمیه ، سمیه جان سلام خوبی؟میگم که مثل اینکه نمیشه ، مثل اینکه هیچکس نمیخواد من و تو بهم برسیم ، تو برو دنبال زندگیت ، ببخش که این مدت اذیتت کردم ، اشک پهنای صورتم رو گرفت و صدایم لرزون شد ..... سمیه در حالی که سکوت کرده بود ... ادامه دادم : نمی دونم چی بگم ... تو بگو ... حالت سمیه رو اون ور گوشی حس می کردم ... نمی دونم چی بگم ، تو به من قول داده بودی که بابا و مامانت رو راضی کنی ... اما ... خوب اشکالی نداره .. بعد گوشی رو قطع کرد و می دونستم که هق هق گریه امانش رو بریده بود و من این ور خط همون حال را داشتم ...
روزها ، روزهای آخر سال بود و سال عشق من روزها بود به پایان رسیده بود ، اشک و آه و حسرت همدم این روزهای زندگی من بود .بوی عید به مشام می رسید ، اما به مشام من رو بوی جدایی پر کرده بود.مادر برای جبران تخریب احساسات من هر روز یک دختر رو برایم نشون می کرد و من مثل بچه ها لجبازی می کردم و به عقیده خودم انتقام می گرفتم... هر روز در پیچ و خم بی انتهای سرنوشت به دنبال روزنه امید می گشتم و هر روز ناامیدتر ...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مریم مقدسی ,سمانه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (11/4/1392),علی نجفی (11/4/1392),مریم مقدسی (11/4/1392),سمانه (19/4/1392),م.ماندگار (23/3/1394),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 11 تير 1392 - 11:09

@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.