زندگی ، به من بگو چرا؟2

ساعت موبایلم 16:38 رو نشون می داد مدام این ور و اون ور پارک رو نگاه می کردم که نکنه سمیه اومده و منتظر منه... اما نه مثل اینکه می خواد سر وقت و یا شایدم دیرتر بیاد و یه جورایی می خواد سنگین بازی دربیاره ... منم که تا حالا از نزدیک ندیده بودمش و فقط یکی دوبار عکسش رو دیده بودم. یهو گوشیم زنگ خورد و دیدم خودشه .الو سمیه خانم کجایی؟ ... من جلوی در پارکم پیش مجسمه .... باشه همون جا بمون اومدم .... نمی دونم چطوری خودمو درب پارک رسوندم (درکش بمونه با شما) تا منو دید شناخت و احوالپرسی کرد ولی یه خانمی هم باهاش بود .سمیه رو کرد به خانم همراش گفت: مریم جون پس ما میریم اونور حرفامون رو می زنیم شما اینجا منتظر بمون.اونم گفت باشه و من با سمیه راه افتادیم یه جای به اصطلاح دنج.... چهره اش با آرایش ملایمی که کرده جذابیت خاصی کرده بود تپش قلبم بیشتر شده بود ... .
... خوب ، بگو می شنوم ، حالا راستی راستی قصد ازدواج با منو داری؟
درحالی که داشتم یه قلپ از آب معدنی ام رو می خوردم گفتم : والا نمی دونم چی بگم ، فقط می تونم بگم انگیزه ام از قبل بیتشر شده! بعد ادامه دادم راستی اون خانمی که باهات اومده بود کی بود؟ گفت : مریم جونو می گی ، اون دخترعموی بابامه ، تهران زندگی می کنن ، بابابش هم تو تهران کارخانه موادغذایی داره.بنده خدا از شوهرش جدا شده و از همه بدتر بچه هم دارند...
مثل همیشه وقتی اینجور سرنوشتها رو می شنیدم یه جورایی عجیب ناراحت می شدم و تمرکزم بهم می ریخت..اینبار هم از این امر مستثنی نبود.بعد سمیه ادامه داد :حالا این حرفا رو ول کن . با خانواده ات صحبت کردی ؟ گفتم آره ، اما همچنان می گن راه دور و همون حرفهای تکراری ... ولی سمیه بهت قول می دم راضی شون می کنم.بعدش از همه چی و همه جا صحبت کردیم و
کم کم داشت غروب می شد و باید با سمیه خداحافظی می کردم و زودتر باید بر می گشت خونه عموش.تا دم در پارک با هم رفیتم .قبل از خداحافظی ازش پرسیدم سمیه خانم نوز بهم نگفتی که نظرت با دیدن من و رو در رو صحبت کردن چیه؟کمی خندید و گفت : تازه به اشتباهم پی بردم که .... بعد بلندتر خندید و گفت : نه بابا منم مثل تو انگیزه ام از قبل بیشتر شده.
تو مسیر راه که داشتم برمی گشتم خونه ذهنم از سوالهای گوناگون پر بود. مدام رویاهایی با خودم می ساختم و خراب می کردم با همین افکار به خونه رسیدم.شب بعد از شام سمیه بهم اس ام اس داد :امروز بهترین روز زندگی ام بود بگذار تا ابد در قلبم جاودانه بماند.منظورش رو فهمیدم . یعنی اینکه با پدر و مادرت صحبت کن و باقی ماجرا.اما زندگی سرنوشت دیگری را برایم رقم زده بود.چند شب بعد پدر و مادرم آب پاکی را روی دستم ریختند و گفتند وصلت با سمیه هرگز امکان پذیر نیست دلیلش هم همان بهانه های قبلی بود البته با چاشنی نداری پدر و اینجور چیزها.من وارد برزخ جدیدی از زندگی شده بودم و باید راه حلی برای این مشکل پیدا می کردم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

مریم مقدسی ,سمانه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد اكبري (10/4/1392),سنامحمودی (10/4/1392),احسان رضايي (10/4/1392),سمانه (10/4/1392),محمد اكبري (11/4/1392),سمانه (19/4/1392),آزاده اسلامی (16/3/1394),م.ماندگار (23/3/1394),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 تير 1392 - 08:48

خیلی از داستانت خوشم اومد منتظر ادامشم چرا اینقدر قسمتهاشو کم می زاری فصل بعد لطفا یه خورده بلندتر بزار مرسی
خشته نباشید@};- @};-


@مریم مقدسی توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در یکشنبه 9 تير 1392 - 11:50

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده ممنون مریم خانم اینطوری جذابیتش بیشتر میشه!!!


نام: محمد اکبری   ارسال در یکشنبه 9 تير 1392 - 03:15

آقا گفتم ها
منن یکی هی نمیام ببینم چی شد ها دوروس درمون بزار داداش نه اینکه خیلی وقت هست مثه سریالای ۴ دقیقه ای شده
حالا از ما گفتن بوود
اصلا به من چه:D



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.