سورپرایز....

چند دقیقه ای بود که از آرایشگاه اومده بود و داشت تو آینه خودش رو نگاه می کرد با خودش می گفت : هی جوونی یادته هیچ وقت نتونستی سالار خان رو غافلگیر کنی؟یادته که هر وقت می اومدی سالگرد ازدواج را براش متفاوت نشون بدی ؟اما نه ... هرگز نتونستی .. همیشه سالار خان پیش دستی می کرد و ...چی بگم یه بار نشد واسه دل منم که شده به روش نیاره و بذاره من به اصطلاح امروزی ها سورپرایزش کنم... اما این دفعه دیگه نوبت منه این دفعه دیگه نمی ذارم اون پیش دستی کنه ..... خوب سر و وضعم که مرتبه ... بهتره بم سر کوچه کیک رو بگیرم و بیارم الان که سر و کله سالار خان پیدا بشه......
....خوب می گفتی سالار خان ... کار و کاسبی چطور؟ البته برای شما که خوبه روزی دو سه تا خونه معامله کنین به اندازه 6 ماه ماها درمیارن .....سالاخان درحالی که تو آینه دور و بر موهاش رو نگاه میکرد گفت : اوستا تو هم دلت خوشه ها !! دو سه تا خونه کجا بود!!! اونم تو این دوره زمونه ... بهتره بجای این حرفها موهامو درس بزنی این ورش با اون ورش اندازه نیست...
آرایشگر گفت : نه سالار خان دیگه باید بزنی گاراژ مثل اینکه پیری زود اومده سراغت .... لاکردار از چشمات هم شروع کرده..... بعد ادامه داد صورتت رو هم اصلاح کنم.سالارخان درحالی که اخم کرده بود گفت 3 تیغه اش کن .... اوستا گفت : چند تیغه ؟3 تیغه ؟به سلامتی عروسی می خوای بری یا ناقلا ................. سالارخان رو کرد به اوستا گفت:کارت رو کن ...چقدر حرف می زنی .....
.... خوب اینم از شیرینی و کیک همه چی که آماده هست .....آهان فقط می مونه کادو .... چقدر خوب بشه که بذاره این دفعه رو من غافلگیرش کنم و بعد در حالی که بطرف حیاط می رفت نگاهی به میز چیده شده انداخت و با لبخند از اتاق خارج شد.
..... آقا ابراهیم 2 کیلو هم برام موز بکش؟آقا ابراهیم در حالی که پلاستیک بر می داشت برای موز یه نگاهی به سالرخان انداخت و گفت آقا سالر خبریه؟سالارخان با نگاهی با وقار گفت : بچه تو به این کارا کار نداشته باش...
زنگ در به صدا درآمد و تپش تند قلب پیرزن شروع شد.... وای اومد ....
کیه ؟ اومدم ... در رو که باز کرد و سر و وضع سالارخان رو دید ... ضربان قلبش بیشتر شد ... سلام. سلام خانم خوبی؟چرا رنگ پریده؟مگه جن دیدی؟... نه خوش اومدی ؟ به به خانم خانم ها چه بزک دوزکی کردی؟به سلامتی عروسی می خوای بری؟
حالا دیگه وقتش بود باید سالگرد ازدواج رو سریع تبریک می گفت وگرنه .............. راستی خانم : سالگرد ازدواجمون مبارک ممنون که این همه سال رو به پای من پیر کردی ....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

سمانه ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سمانه (1/4/1392),ساجده حیدری (1/4/1392),مریم مقدسی (1/4/1392),سمانه (2/4/1392),سمانه (19/4/1392),بهمن نوروززاده (25/3/1393),بهمن نوروززاده (13/6/1393),بهمن نوروززاده (24/3/1394),

نقطه نظرات

نام: سمانه   ارسال در شنبه 1 تير 1392 - 13:17

خیلی قشتگ بود
ممنون میشم اگه به داستان من هم نظر بدید ، من تازه شروع به نوشتن کردم می خواهم بدونم ایرادات کارم کجاست ؟


@سمانه توسط بهمن   ارسال در یکشنبه 2 تير 1392 - 16:53

سمانه خانم من داستانتون رو خوندم سعی کنید کشش داستان رو کمتر کنید و بیشتر خواننده را به فکر وا دارید اینجوری خواننده هم احساس رضایت می کنه... ادامه بدید و بیشتر به پیرامونتون نگاه کنید حتما سوژه های ناب تری پیدا می کنید


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 1 تير 1392 - 20:46

@};- @};-


نام: سمانه   ارسال در یکشنبه 2 تير 1392 - 19:24

ممنون آقای نوروز زاده که وقت گذاشتید و داستانمو رو خونید و ممنون از راهنمایتون حتما در داستان های بعدی این نکته رو رعایت می کنم امیدوارم شما هم موفق باشید :)



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.