تنها...

امروز سومین روزی است که قطعه ای از خاک مقدس اینجا پذیرایی بدن من است کم کم تنم را میزبان موجودات ریز این خاک می کنم.... یادش بخیر وقتی که هنوز حواس پنجگانه ام را داشتم الان می گفتم که آه خدای من چقدر هوا گرم است و قدری آب به صورتم می زدم تا خنک شوم. اما حال دیگر نه هیچ حسی به گرما و سرما و ... ندارم دلم برای بدنم میسوزد هیچ کس نگاهش نمی کند..... چه می شه کرد آرزوی بود که خودم خواستم ...خود کرده را تدبیر نیست...
امروز دقیقاْ نمی دانم چند سال و چند روز از میهمانی در این خاک به سر می برم حالا دیگر نه روز را میبینم و نه شب.دیروز که سرزده به یکی از همایش ها و یا به نوعی یادواره های شهدا رفته بودم بازم اسمی از امثال در حد یک جمله برده شد.همیشه آرزو داشتم نه عکسی نه یادبودی و نه هیچ مجلس دیگری از من برگزار نشود و می چقدر خوشحالم که اینطور شد.

.... صبر کن ببینم انگار یه صداهایی داره میاد.......... اه مثل اینکه پیدام کردن
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

میثم زارع (20/3/1392),بهمن نوروززاده (20/3/1392),حسین ابراهیمی (22/3/1392),مریم مقدسی (25/3/1392),بهمن نوروززاده (20/5/1393),بهمن نوروززاده (9/11/1394),

نقطه نظرات

نام: میثم زارع کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 خرداد 1392 - 11:02

نمایش مشخصات میثم زارع دوست گرامی درود خوب بود ولی می شد جای اینکه پیدام کردن فوری بروید سر اصل مطلب بگید صدای تیشه رو دارم بالی سرم حس می کنم یه همچین چیزی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.