کی دوست داره بمیره؟

آفتاب وسط آسمون بود و گرمایش رو مثل نیزه های داغ بر تنش فرود می آورد ! عرق روی شقیقه اش رو پاک کرد و نگاهی به آسمون کرد !
خدایا ، خودت می دونی چقدر برای خانواده ام جنگیدم و کم نیاوردم ، من بلد نیستم خوب حرف بزنم و درخواستم رو بصورت دعا بگم ! نیازی هم نیست ، چون خودت از دلم خوب خبر داری ! قبل از ازینکه حرف بزنم زبان دلم رو خوب می فهمی !
راستش دیگه نمی تونم ، زنم ، بچه ام ، خانواده ام ، همه رو دوست دارم ! ولی چون همه رو دوست دارم میخوام بمیرم! از بس بخاطر بی پولی ، بیکاری و ... از خانواده ام خجالت کشیدم و عرق شرم ریختم دیگه عرقی برام نمونده که حتی گرمای خورشیدت دربیاره !
نسیم ملایمی وزید و در لبه پل تکانی خورد ! شاید وقتش بود که خودشو بندازه پایین ! صدای گریه پسر از راه دور رو شنید نگاهی انداخت در حالی که پسرش هر چند قدمی به زمین میخورد ولی باز بلند میشد و بطرف پدر می دوید با گریه میگفت باباجون نکن اینکار رو ! من دوستت دارم ! هیچی نمیخوام ! هیچی نمیخورم ولی پیشم باش ! اشکها صورتش رو نوازش می داد وگفت : نیا پسرم ! نیا !! سپس به پایین پل پرید ......
سرش از روی فرمان ماشین افتاد و از خواب بیدار شد ! چند وقتی بود که تو ترافیک پشت فرمان خوابش می برد و از این دست خواب ها می دید ! لبخندی زد و گفت خدایا شکرت ! بازم نوکرتم ! ترافیک روان شده بود و حرکت کرد ....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

بهمن نوروززاده ,سبحان بامداد ,محمدرضا زیرک ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رضانیا (26/3/1398),محمدرضا زیرک (26/3/1398),سبحان بامداد (5/4/1398),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.