جشن یک نفره

ماهها بود در به در به دنبال کار می گشت ! تو این مدت بیکاری هم بصورت روزمزد پیش بناهای زیادی خودش رو مشغول می کرد موقع رفتن به خونه هم دستاش رو با انواع و اقسام کرم و شوینده و صابون نرم می کرد تا زنش نفهمه میره سر کار بنایی ! از نظر خودش بد نبود ولی خانمش نمی تونست تحمل کنه ! نه اینکه سرکوفت بزنه و بگه چرا میری عمله گری ! ترسش از این بود که همه جا پر کنه بگه شوهرم بیکاره و اون از اینکه جمله بیزار بود ! بارها به زنش گفته بود که بیکار بودنش رو به این و اون نگه ولی فایده ای نداشت و مجبور بود پنهان کنه !! همیشه مرهم دردها و غصه هاش خودش بود و خودش ! گلایه و دلخوریهاش رو با خودش می گفت و خالی میشد
.....
پروژه ساختمانی مراحل آخر رو می گذراند و استرس و اضطراب ناشی از بیکار شدن دوباره تمام وجودش رو در بر گرفته بود ! تا اینکه روز آخر فرا رسید و موقع تسویه حساب شد ! دل تو دلش نبود! فردا باید به چه بهانه ای از خانه بیرون میزد؟ قسط سر ماه خونه رو چکار کنم؟ وای 3 تا قسط معوقه بانک میشه 4 تا ، اون رو چکار کنم ! دستی رو شانه اش رو حس کرد برگشت دید مهندس ساختمان هست!!
+ آقا رضا دست شما درد نکنه بابت این مدت ، میگم کسی میشانسی که آشنا به کامپیوتر و لپ تاپ باشه؟ یه نفر میخوام تو این دفتر دائم باشه و البته آدم مطمئنی باشه!
- خواهش می کنم آقا مهندس! اگه اجازه بدید بنده هستم در خدمتتون
+ مگه تو از کامپیوتر چیزی می دونی
-یه چیزایی در مورد آفیس و ICDL و سخت افزار می دونم
+ جدی میگی ؟ واقعا؟ حاضری تست بدی؟
- چرا که نه ! هر وقت دستور بدید در خدمتم
.... بسیار خوب تست هم دادی و اوکی بودی!! یه سئوال مهم و البته سرزنش گونه ! چرا وقتی که این همه کار بلدی اومدی عمله گری؟ حیف نیست از استعداد استفاده نمی کنی ؟
- والا مهندس چی بگم؟ متاسفانه الان همه جا پارتی میخوان که من نداشتم
تو این مملکت هر چی بدونی و بلد باشی بیشتر سرت کلاه میره اگه آشنا نداشته باشی.
مهندس باهاش قرارداد یکساله بست البته باید سفته هم تهیه می کرد ! یکسال خیالش راحت شد ! شاید پس از یکسال دست دیگری از خدا شانه اش را نوازش می کرد و بیشتر خیالش را راحت می کرد! موقع برگشت به خانه از شیشه اتوبوس ابرها را نگاه میکرد که چقدر شادمانه جشن یکنفره ای که در دلش بود را تبریک می گفتن !
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نیما فریبرزی ,ابوالفضل مولوی ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

زهرابادره (آنا) (28/5/1397),زهرا میرزایی (28/5/1397),مجتبی صمدیار (28/5/1397),زهرا میرزایی (29/5/1397),مینا رسولی (31/5/1397),نگین پارسا (4/6/1397),ابوالفضل مولوی (19/6/1397),نیما فریبرزی (21/6/1397),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 28 مرداد 1397 - 15:54

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها آقای نورزاده
داستان زیبایی را آفریدید ،
صداقت در داستان شما علی رغم اینکه شخصیت با همسرش رودرواسی داشت ،حرف اول می زنه و این پیام داستان تان خیلی عالی بود .
ضمن آرزوی موفقیت منتظر کارهای دیگرتان هستم


@زهرابادره (آنا) توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در دوشنبه 29 مرداد 1397 - 10:31

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سلام بانو !
ممنون از حسن دقتتون به پیام داستان همواره موفق وپیروز باشید


نام: مینا رسولی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 30 مرداد 1397 - 02:20

نمایش مشخصات مینا رسولی شاید پس از یکسال دست دیگری از خدا شانه اش را نوازش میکرد و این خیالش را راحت میکرد .

سلام
داستان زیبا و چند بعدی خواندم از شما
1:همسری که بخاطر نگرانی از بیکار بودن همسر خود متهم به "همه جا پر میکنه"میشود واز طرف همسر خود کنار گذاشته می شود .
2:تلاش تلاش تلاش
3:توکل بخدا
4:کسب درامد از راه درست و حلال چه بسا که ان درامد از راه عملگی باشد .
موفق باشید


@مینا رسولی توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در شنبه 3 شهريور 1397 - 10:20

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده از وقت و دقتی که برای خواندن داستان گذاشتید ممنونم!


نام: مبینا   ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 13:42

با سلام داستان خوب و زیبایی بود
صداقت متن باعث تصویر سازی زیبایی شده بود
امیدوارم همیشه دلتان مانند قلمتان زیبا و صاف و ساده باشد
بهترین ها تقدیم شما


نام: negin_p00   ارسال در یکشنبه 4 شهريور 1397 - 17:58

چقدخوب ب تصویرکشیدید بعضی کارهای اشتباه رو...واما راز موفقیت تلاش و توکل


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 19 شهريور 1397 - 17:18

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی عالی

فقط داستان نیاز به کمی کش دادن و توصیف واین داستان پتانسیل چند قسمت شدن رو دارا هست
مثلا فضاسازی عشق زن و شوهری
نگرانی زن رو فضا سازی کنیم که هی مرد رو سئوال پیچ میکنه که کجا کار میکنی - درد دل با همکار که پروژه تموم میشه



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.