بستنی یخی

نسیم خنکی موهای فرفری اش را تکان می داد.چند ساعتی بود که تو بالکن نشسته بود تا ببینه کی انتظارش به سر میاد.آخه مامانش گفته بود اگه خورشید بره خونه شون و غروب بشه با هم میریم بیرون!
... عروسک قشنگم اینقدر گریه نکن دیگه یه ذره دیگه بخوابی خورشید خانم میره خونه شون ! الان مامان خورشید خانم داره صداش می کنه که زودتر بره خونه شون
+ دخترم ، سارا کجایی ؟
- مامانی من اینجام تو بالکن دارم با عروسکم بازی می کنم
...
دیدی عروسکم بالاخره غروب شد و خورشید خانم رفت خونه !! تو هم دختر خوبی باش و برو تو تختت من با مامانی ام برم بیرون زود بر می گردم!!
- مامانی پاشو خورشید خانم رفت خونه شون !! غروب شده
+ هووومممممممم..... سارا من خستم ! می خوام بخوابم برو تو یخچال بستنی یخی خریدم بخور....
..... بغض گلوی دخترک رو گرفته بود! .. پس برای چی این همه انتظار کشیدم باهات برم بیرون !! اشکهاش جاری شد ! با عصبانیت سر عروسکش داد زد و گفت مگه نگفتم بتمرگ ! بخواب دیگه
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس علیرضایی سروستانی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نرجس علیرضایی سروستانی (24/3/1396),سعید بیک زاده (25/3/1396),م.ماندگار (26/3/1396),بهمن نوروززاده (21/6/1396),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 خرداد 1396 - 13:21

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی این داستان از یه مبحث بزرگ روان شناسی حرف میزنه :)

سلام و عرض ادب و ارادت
آقای نوروز زاده بزرگوار :)

داستان با همه ی کوتاهی اش پند نامه هست برای منی که خواننده ام و شاید زمان های بچه گی بار ها اینو تجربه کردم و الان فراموشم شده .. تا حدودی مطمئنم مامان سارا ی داستان هم توی کودکیش همین رفتار ها باهاش شده و فراموش کرده .. یا شاید سارا هم یه مدت دیگه فراموش کنه .. فوق فوقش یه مدت از غروب خورشید بدش میاد و بعدش بزرگ که شد توی ناخواد آگاهش یه روز به بچه اش میگه الان حوصله ندارم بریم پارک و زیر قولش میزنه.. بچه اش هم تبلتش رو پرت میکنه توی حیاط
من ادم جدی نوشتن نیستم .. بذارین یه چیز دیگه بگم :D
چرا همه فکر میکنن با خوردن بستنی همه چیز حل میشه ؟ البته من فکر میکنه با خوردن شکلات همه چیز ها حل میشه :D :D
یه چیزی هم هستا .. ما بچه بودیم از مامان و بابا که کتک میخوردیم هیچی از زن همسایه که کتک میخوردیم به جای خود ..بعدش هم از معلم و ناظم و همکلاسی..... هیچ اتفاقی برامون نیفتاد.. فقط الان که بزرگ شدیم به مرحله ای رسیدیم که همسر گرامی یکی زد دوتا میزنیم بهش .. به همین راحتی :D :D :D
خارج از شوخی و بحث محتوایی
به نظرم قراردان یه مفهوم و یه دغدغه بزرگ اجتماعی توی یه داستانک با استفاد از دیالوگ های کوتاه و تاثیر گذار هنر نویسنده هست . و این عالی بود
شروع داستان رو خیلی دوست داشتم :) :)
اسم داستان هم جالب بود
و دیگه اینکه

دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در پنجشنبه 25 خرداد 1396 - 08:59

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده خانم سروستانی عزیز دم شما هم گرم که وقت گذاشتید و داستانک بنده را مطالعه کردید و غبطه میخورم از نگاه تیزبینانه شما که اینقدر با دقت به محتوی داستان فکر می کنید .ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.