یک روز گرم ... (قسمت اول )

ساعت 2:00 ظهر یک روز داغ تابستان سر ایستگاه اتوبوس روی نیمکت نشسته بودم تو این ساعت از روز تقریبا هیچ جنبده ای در خیابان دیده نمی شد و هر از چندگاهی ماشینی رد میشد !! نمیدونم من اینجا چه جوری منتظر اتوبوس بودم به هر حال احساس کردم که باید این باقیمانده راه تا خانه را باید پیاده طی کنم و به راه افتادم به اولین کوچه که رسیدم.پیرزنی رو دیدم که از شدت خستگی روی زمین نشسته بود و ساک خریدش کنارش بود !! حدسش را می زدم که از من کمک بخواد و همینطور هم شد .. آقا .... آقا یه کمک بهم میکنی ؟ در حالی که سعی می کرد بلند شود !! گفت این ساک خرید رو تا خونه م بیار !! مرسی !! بعدش راه افتاد جلو !!! کاری نمی شد کرد و منم ساک خریدش رو برداشتم و به راه افتادم دو سه تا کوچه رو رد کردیم تا به خونه ش رسیدیم .بنده خدا حق داشت کسی بهش کمک کنه من یکی داشتم از حال میرفتم.از لای جورابش کلید رو درآورد و در خونه رو باز کرد
و گفت بیار بالا!! راستش رو بخواید یه کم بهم بر خورد !! گفتم نه مادر من باید برم عجله دارم !! گفت :بیار بالا !!! چاره ای نبود !! ساک خرید رو از پله ها بردم بالا و گفتم کجا بذارم !! گفت : بذارش آشپزخونه و رو مبل بگیر بشین برات شربت بیارم !! گفتم نه حاج خانم زحمت نکش گفتم که باید برم عجله دارم! گفت : یه شربت زیاد طول نمیکشه ! الان برات میارم !! نمی خواستم دلش رو بشکنم روی مبل نشستم و به در ودیوار نگاه میکردم !! نگاهی به ساعتم انداختم !! وای 2:56 دقیقه باید زودتر میر فتم بلند شدم که برم یه دفعه احساس کردم سرم خورد به سقف و افتادم زمین ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

الف.اندیشه ,زهرابادره (آنا) ,رضا فرازمند ,ابوالحسن اکبری ,مریم مقدسی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

الف.اندیشه (19/3/1395),سحر ذاکری (19/3/1395),زهرابادره (آنا) (19/3/1395),رضا فرازمند (19/3/1395),ابوالحسن اکبری (19/3/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (20/3/1395),مریم مقدسی (20/3/1395),سید رسول مصطفوی (20/3/1395), ناصرباران دوست (21/3/1395),نیما موذن (21/3/1395),فاطمه رنجبر (23/3/1395),ناریا جاوید هودانلو (31/3/1395),بهمن نوروززاده (29/9/1395),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 12:47

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) سلام آقاي نوروز زاده عزيز
داستان تعليق دار ي است . به نظر پليسي ميايد و يا شايد حدس من اشتباه باشد منتظر ادامه خواهم بود
قسمت اول عالي بود
برايتان موفقيت آرزومندم @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 15:49

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

دوست عزیز

احسنت

زیبا بود

@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 19 خرداد 1395 - 23:20

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 20 خرداد 1395 - 09:23

نمایش مشخصات مریم مقدسی سلام
سرش خورد به سقف ?!
ادامه اشو زودتر بگذارید ببینم چرا سرش خورد به سقف
اسم داستان " یک روز گرم " اسم خوبی نیست. یک اسم با مسما تر انتخاب کنید.
خوب بود
موفق باشید. @};- @};-


نام: فاطمه رنجبر کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 23 خرداد 1395 - 16:33

نمایش مشخصات فاطمه رنجبر سلام
من عاشق خوندن داستانهای دنباله دار هستم این داستانم فوق العاده بود بی صبرانه منتظر ادامه اش هستم
موفق باشید


نام: محمد   ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 14:10

اقا میخواست ماشینتو کف بره


نام: محمد   ارسال در سه شنبه 9 آذر 1395 - 14:10

اقا میخواست ماشینتو کف بره



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.