مادر...

سرش رو گذاشته بود روی بالش و صورتش رو به دیوار خیره شده بود ...انگار یک شوک بزرگی به او وارد شده بود و شبیه کسی که سکته مغزی کرده بود ...
امروز تو محل کارش در مورد اینکه مادرش مدتهاست نمی خواد اونو ببینه با همکاراش صحبت می کرد .. اینکه با یه دختری که مادرش نمی پسندیده ازدواج کرده و حتی بعد از بچه دار شدنش بازم مادر نمی خواد نوه اش رو ببینه حسابی قلبش رو به درد آورده بود کم کم داشت حرفهایی که در مورد مهر و محبت مادر نسبت به فرزند رو شنیده بود غیر قابل باور می دونست !!! دست خودش نبود سرزنشهای همسرش در مورد اینکه مادرت تو رو دوست نداره اون وقت توقع داری من بیشتر از مادرت بهت محبت کنم و این قبیل زخم و زبانها مدام روح و روانش رو آزار می داد ...
کم کم اشک از چشمانش جاری شد ... چرا آخه مادر ... چرا حالا که مثل بچگی هام زمین می خوردم و دستمو می گرفتی بلندم می کردی حالا تنهام گذاشتی ... حالا هم زمین خوردم بیا دستتو دراز کن من خودم دستتو میگیرم ...مادر بخدا خیلی تنهام ... نذار غم و غصه های این سالهای دور از تو بیشتر از این زجرم بده ... مادر مادر مادر ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

زهرابادره ,رضا فرازمند ,نرجس علیرضایی سروستانی , ناصرباران دوست ,ابوالحسن اکبری ,الف.اندیشه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ناصرباران دوست (9/3/1395),الف.اندیشه (9/3/1395),سحر ذاکری (9/3/1395),شهره کبودوندپور (9/3/1395),سحر ذاکری (9/3/1395),سعیده پهلوان کندر شریفی (9/3/1395),زهرابادره (9/3/1395), ناصرباران دوست (9/3/1395),رضا فرازمند (10/3/1395),ابوالحسن اکبری (14/3/1395),سارینا معالی (18/3/1395),داوود فرخ زاديان (25/3/1395),بهمن نوروززاده (29/9/1395),نرجس علیرضایی سروستانی (30/9/1395),

نقطه نظرات

نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 خرداد 1395 - 12:09

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی ســــلام
و عرض ادب خدمت آقای نوروز زاده
چقدر زود دیر میشه
داستان کوتاه و روانی بود و در عین حال تفکر برانگیز ... بعضی وقت ها این داستان ها رو ک میخونم ..اینقدر واقعی هستن ... وحس میکنم یه نفر داره یه زندگی واقعی تعریف میکنم باید کاری بکنم ... بعدش میگم کاش میشد قبل از اینکه دیر بشه یه فکری به حالش میکردم ... خدا کنه این ها فقط داستان بمونه ..اگرچه ک آرزوی محالیه
پاراگراف آخر .. یه ذره زمان داستان به هم خورده ...به خاطر اتصال جمله ها به هم ..شاید خوندنش سخت شده ..مثلا (چرا حالا ... میخوردم ) یادته بچه بودم؟ زمین میخوردم دستم رو میگرفتی بلندم میکردی ..چرا حالا تنهام گذاشتی؟..یا مثلا بچه ک بودم زمین میخوردم دستم رو میگرفتی بلندم میکردی ...الان هم تنهام نذار ...
البته قصد جسارت نداشتم ..فقط نظر شخصیم رو نوشتم
مادر سه تا نقطه ... مادر ها همیشه ادامه دارن ..گرچه ک توی این دنیا نباشن
لذت بردم از خوندن داستان ..محتوای خیلی خوبی داشت ..باشد ک پند گیریم
دم قلمتون گرم


نام: رضا فرازمند کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 10 خرداد 1395 - 18:33

نمایش مشخصات رضا فرازمند سلام

زیبا بود

مادر دیگر پسرش را دوست ندارد چون پسر با دختر ازدواج کرده که مادر آن دختر را دوست ندارد

البته پدر ومادر راهنمای فرزند خود هستند نه قیم مادام العمر-انتخاب نهایی با خود دختر وپسراست ازدواج یا عدم ازدواج - یا با چه کسی ؟؟؟؟/

خیلی وقتها که خانواده ای دراین مورد واین اختلافات بامن بعنوان یک پزشک مشاوره می کنند-

جداگانه با دختر - پسر - پدر و مادرها ودر نهایت بطور گروهی مجددا" مشاوره می کنم ولی در آخر می گویم

انتخاب نهایی واصلح با پسر ودختر است - نه پدر ومادر دختر وپسر

والبته بسته به توان فکری پدر ومادر از آنها هم کمک می گیرم

ولی هیچ پدر ومادری نباید این حق طبیعی را از فرزند ان خود بگیرند

داستان زیبایی بود@};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 14 خرداد 1395 - 11:28

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود .خیلی خوب بود.

مگذار زبان نفرینش بازشود
مادر !
اراده کند
جهانی را می سوزاند.@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.