سکانس پنجم !!

سکانس 1 : پیرزن یه نگاه معنی داری به خودش در آینه انداخت و صورت چاق و گردش را برانداز کرد و گفت : خانم خانما !! عجب بزک دوزکی کردی خودتو برای حاج عزت ... ای شیطون...
صدای زنگ خانه او را به خودش آورد سلانه سلانه خودش رو جلوی در رسوند و در رو باز کرد ... یه لحظه قلبش در حال ایستادن بود ... مرد غزیبه نوک چاقو را زیر چانه پیرزن گذاشت و آروم آروم وارد حیاط شد انگشتش را روی بینی اش گذاشت به نشانه اینکه صدای پیرزن درنیاد!! پیرزن هاج و واج مانده بود و وارد شدن مرد غریبه که حالا دیگر دزد بود نظاره گر بود.
...
..
...
..
سکانس 2 : مرد دزد دستهای پیرزن را از پشت بسته بود و همچنان لبه تیز چاقو رو زیر چانه اش حس می کرد و اشکهایش
دزد : خوب حاج خانم من عادت ندارم زیاد حرف بزنم دلم می خواد زود جای طلا و پولها رو بگی و خودتو خلاص کنی ...
پیرزن همچنان سکوت کرده بود چیزی نمی گفت ، در دلش آرزو می کرد که حاج عزت زودتر بیاد و فرشته نجاتش بشه ..
صدای زنگ خانه دوباره امید پیرزن رو تو دلش زنده کرد !!
..
..
...
سکانس3 : دزد پشت در حیاط پنهان شده بود به آرامی در را باز کرد ..
حاج عزت : سلام حاج خانم برای جشن امشب خرید کردم بیا کمک ..
دزد در یک حرکت سریع دست حاج عزت را از پشت گرفت و لبه چاقو را زیر چانه حاج عزت گذاشت. . .
.
...
...
..
..
سکانس 4 : حالا حاج عزت و پیرزن پشت بهم با طناب بسته شده بودن و به قول دزد شکار شده بودن..
تلاش دزد برای بدست نشانی آوردن پولها و طلا بی ثمر مانده بود پیرزن و حاج عزت مقاومت می کردن و چیزی نمی گفتن ..
...
..
..
..
سکانس 5 : اتاق بهم ریخته بود سکوت سنگینی حکمفرما بود ... رد خونی که از زیر در بیرون آمده بود به سمت راهرو در حرکت بود ...
یکی از نیروهای پلیس با حالت تهوع از اتاق بیرون آمد ... مامور پلیس آگاهی سرهای بریده پیرزن و حاج عزت را دید که به دیوار کوبیده شده بود و به روبرو خیره شده بودند!!!
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

شهره کبودوندپور ,زهرابادره ,الف.اندیشه ,م.ماندگار ,


این داستان را خواندند (اعضا)

فرزانه رازي (1/4/1394),الف.اندیشه (1/4/1394),شهره کبودوندپور (1/4/1394),سارینا معالی (1/4/1394),م.ماندگار (1/4/1394),آرش پرتو (2/4/1394),اذرمهرصداقت (2/4/1394),زهرابادره (2/4/1394),الهه سلیمی (2/4/1394),آرش پرتو (2/4/1394),شهره کبودوندپور (2/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (2/4/1394),ب-اسدی (2/4/1394),منصور دیبا (2/4/1394),سید علی الحسینی (2/4/1394),رضا فرازمند (2/4/1394),بهمن نوروززاده (2/4/1394),احمد دولت آبادی (2/4/1394),شهره کبودوندپور (3/4/1394),حسین کاظمی فر (3/4/1394),منصور دیبا (3/4/1394),پریناز.ک (3/4/1394),محمود لچی نانی (4/4/1394),علی غفاری دوست (مارتین) (4/4/1394),امید محترم (5/4/1394),اذرمهرصداقت (5/4/1394),زهرابادره (6/4/1394),بهمن نوروززاده (5/3/1395),ح شریفی (9/3/1395),

نقطه نظرات

نام: الف.اندیشه کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 17:05

نمایش مشخصات الف.اندیشه سلام

آخرش خیلی بد جوری بود.

خسته نباشید@};-


@الف.اندیشه توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 23:15

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده احساس می کنم آخر داستان غافلگیر شدید !! فکر کنم موفق شدم که غافلگیرتون کنم!!


نام: م.ماندگار کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 17:39

نمایش مشخصات م.ماندگار سلام جناب نوروز زاده
لحن داستانتون هی محاوره میشد
که من واقعآ نفهمیدم قصد داشتید محاوره بنویسید یا ادبی !!!
جمله ی اول ترکیب درستی نداره!
یه نگاه معنی داری زیاد جالب نیست!
یه اضافه نیست؟!:-/
و اینکه آخر داستان چرا انقد خشن تموم شد؟!
سر بریده؟ خون؟
خسته نباشید @};- @};- @};-


@م.ماندگار توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 23:14

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده خوبه که همیشه کلیشه ای فکر نکنیم متاسفانه از این دست
دزدها تو کشورمون زیاده !!


نام: شهره کبودوندپور کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 17:58

نمایش مشخصات شهره کبودوندپور سلام بر شما آقای نوروز زاده
سکانس پنجم چرا اینجوری بود این دزد بود یا عضو داعش !!!؟
سکانس 5 از یه منظر دیگه :
دزد موقع خداحافظی از حاج عزت دستاش رو دراز کرد و با اون دست داد و گفت : یه دنیا ممنونم حاجی....اگه مشکلم به کمک شما حل شه تا آخر عمرم نه دزدی می کنم و نه دست به چاقو می زنم
قلمتان رقصان @};-


@شهره کبودوندپور توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 23:12

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سعی کردم که شخصیت دزد رو خیلی خشن و روانی ترسیم کنم !! نمی دونم چقدر موفق شدم !!! از این دست دزدهای داعشی زیاد وجود داره فراموش نکنید!!


نام: سارینا معالی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 تير 1394 - 19:51

نمایش مشخصات سارینا معالی سلام بر شما

لحن داستانتون یک دست نبود و اگه ایرادی نداره بگم دوخط اخر سکانس اول جمله بندی جالبی نداشت.

درکل بد نبود.اما خب زحمتی که این جور داستانها دارن خیلی کمتره.
این اخریه نقد نبود نظر بود;)
خوش باشید


نام: زهرابادره کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:05

نمایش مشخصات زهرابادره سلام آقای نوروز زاده
خوب بود ولی زیاده از حد خشن بود
یا شاید هم به قول شهره جان داعشی بودند؟
برایتان موفقیت آرزو مندم @};- @};- @};-


نام: الهه سلیمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 10:17

نمایش مشخصات الهه سلیمی آخرش خیلی خوب بود برعکس به نظرم جال بود که اونجوری تموم شد درسته جنبه روانی داشت ولی درکل عالی بود


@الهه سلیمی توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 23:10

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده این خیلی خوبه که متفاوت فکر می کنید از این افکار خوشم میاد!!


نام: فرزانه رازي کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 15:20

نمایش مشخصات فرزانه رازي دزد هر چقد هم دزد باشه یه کوچولو شرافت داره!
دزد داستان شما دزد نبود،روانی بود...روانی!
البته روانی داریم تا روانی!!!
سلام.خوبین؟
تکلیفتونو با داستان روشن کنین!اینکه میخواین محاوره بنویسین یا نه،معیار!این خیلی مهمه هاااا...اجازه ندین فضای کارتون از لحاظ لحن،یه بوم دو هوا باشه...
دستتونم درد نکنه.
اختلاطاتتون بی اختلالات
دلتون به نشاط
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@فرزانه رازي توسط بهمن نوروززاده Members  ارسال در سه شنبه 2 تير 1394 - 23:09

نمایش مشخصات بهمن نوروززاده سلام خانم رازی !! حرفتون متین !! شاید به این فکر کنم که ادامه اش بدم تحت عنوان سکانس پنجم 2 !!! نظرتون چیه؟


نام: امید محترم کاربر عضو  ارسال در جمعه 5 تير 1394 - 04:33

نمایش مشخصات امید محترم جالب و روان با خلق ایده های نو .... درود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.