شیشه صبر_قسمت دوم

بارها تصمیم گرفته بود دفترهای خاطرات و عکس‌هاش رو با یکم نفت، درست وسط حیاط، بفرسته به جایی که بهش تعلق داشت، پیش آدم و آدم‌هایی که دیگه وجود خارجی نداشتن اما نمی‌توونست، اگر‌چه نگاه به عکس‌های پدر نمی‌کرد همین‌که آلبوم و نوشته-ها در اتاقش حضور داشت احساس می‌کرد همراه و حامیش هست. در راه خونه، کمی هم خرید کرد، حقوق عقب افتاده که پرداختش رو به امروز و فردا موکول می کردن عجیب مستاصلش کرده بود. دلش می خواست ماشین بخره، خرید لوازم مورد نیاز خونه از میوه گرفته تا موارد دیگه، به جسم خودش و مادرش فشار زیادی وارد کرده بود و گاهی درد دست و شانه کلافه اش می کرد و تماشای مادرش که با خرید برمیگشت آزارش می داد. زیر لب کارهای غقب افتاده اش رو مرور می کرد، برای آروم گرفتن با خودش حرف می زد که نگاه با تعجب عابری که در پیاده رو جلوتر حرکت می کرد، باعث شد به خودش بیاد و کمی خجالت بکشه، کاش می توونست این بلند بلند فکر کردن رو یکم بهتر کنترل کنه! از فکر اینکه برسه خونه و آسانسور خراب باشه گریه اش می گرفت، وقتی چراغ آسانسور رو خاموش دید، بی اختیار روی پله اول نشست یکم مچ پاهاش رو ماساز داد، دلش می خواست از عصبانیت جیغ بزنه، اما صدای باز شدن درب واحدشون با روشن شدن چراغ های راه پله، حکایت از انتظار مادرش داشت، پلاستیک های میوه رو محکم تر گرفت و شروع به بالا رفتن از پله ها کرد، می دونست از خریدش مادرش ناراحت میشه ولی خودش جوون تر بود و مادرش نیاز به مراقب بیشتری داشت. بر خلاف انتظارش مادرش از خرید میوه خوشحال شد، پلاستیک ها رو از دستش گرفت و گفت: یه آبی به سر و صورتت بزن مهمون داریم تا برات شربت بیارم. نگاهی به مبل ها انداخت و از دیدن شقایق یک دفعه یکه خورد. نیم ساعتی از احوال پرسی های معمول گذشته بود که شقایق گفت: مهتاب خانم ممکن هست با شما تنها صحبت کنم؟ مهتاب کمی معذب پاسخ داد: البته، بفرمایید و بلند شد و شقایق رو راهنمایی کرد، به اتاق که رسید نفسی از سر آسودگی کشید و از ته دل سعید رو دعا کرد که اومدنش باعث شده بود دوباره نسبت به مرتب بودن اتاقش و خونه حساس باشه. شقایق اجازه گرفت و گوشه ی تختش نشست، مهتاب یکم بین آوردن صندلی میز تحریرش یا نشستن روی تخت مردد بود که شقایق کمی جابه جا شد و مهتاب کنارش نشست. صورت شقایق یکم سرخ شده بود، نگاهش رو به دست هاش دوخت و گفت: به مادرتون هم گفتم، کسی از اومدنم به اینجا خبر نداره، راستش آدرستون رو آدرسی که خاله اتون پشت تلفن به تعمیرکار آسانسور می داد یاد گرفتم. - به هر حال خوش آمدید. - لطف دارین، راستش چون بحث یه زندگی هست و تشکیل یه خانواده به خودم این اجازه رو دادم که اول با شما صحبت کنم. - با من؟! - بله، راستش، نمی دونم چقدر مطلع هستین، من و سعید در شرف نامزدی هستیم. مهتاب که خسته و بی رمقم بود و اگر به خودش بود الان روی تختش دراز کشیده بود و خواب هفت پادشاه رو می دید از شنیدن نام سعید خبر نامزدی کمی احساس کرختی و سوزن سوزن شدن کرد، امیدوار بود فقط تغییری در چهره اش پدیدار نشده باشه، هر چه که قرار بود اتفاق بیفته، چند سال بود با خودش مرور می کرد، پس غیرمنتظره نبود اما فکر نمی کرد شنیدنش تا این حد براش سخت باشه
ادامه دارد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

رها تمیمی (20/6/1396),

نقطه نظرات

نام: رها تمیمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 20 شهريور 1396 - 10:14

نمایش مشخصات رها تمیمی عاالیه لذت بردم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.