انتظار شیرین (4)

ساعت 6 بود رفتم سر قرار جالب بود که وسط زمستون یه بارون خیلی ناز البته گاهی هم شدید می شد می بارید فقط الهه رو کم داشتم تا باهم قدم بزنیم که یهو دیدم ... یه نفر با موتور دوستش باهم اومدنو دوستش یکم اونور تر وایساد اوناهم مثل من شده بودن موش آب کشیده طرف هیکلش درشت بود ولی تا دیدمش امیدوار شدم که حداقل من از پسره سرترم ... گفت شما بودی که عشق منو اذیت کردی اومدم حرف بزنم زبونم گرفته بود به زور گفتم ب...ل...ه اذیت نه من خیلی میخوامش حاضرم همه زندگیمو به پاش بدم هرکاریم که دوست داری بکن همینه که ه..س که یهود بدنم سرد شد احساس کردم پاهام شل شد تازه فهمیدم که یه چاقو رفته توو شکمم کشید بیرون یه بار دیگه زد که افتادم رو سنگ فرش پارک ولی یه چیزیشو دوست داشتم که حداقل بعد مدت ها حال خیلی خوبی داشتم همه چی دست به دست هم داده بود تا یه مرگ عالیو مزه مزه کنم از اون بارون گرفته تا اینکه دارم به خاطر عشقم میمیرمو یه لبخندی رو لبام بود ... که یارو پرید رو موتور دوستشو باهم رفتن ... منم کشون کشون خودمو رسوندم به یه نیمکت که همونجا پای نیمکت نشستم انگار قحطی آدم بود کسی نبود کمکم کنه دیدم یه اس ام اس واسم اومد نفس کشیدن برام هی سخت میشد ولو شدم رو نیمکت که دیدم پنج تا اس ام اس دارم باز کردم اولیش بود سلام ... دومی اسم من الهه ست من همونیم که بهش شماره دادی من تورو میشناسمت همونی که اون روز خوردی زمین ...

ادامه دارد ...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,مهساعبدلی ,نیلوفر روشن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مریم مقدسی (18/3/1392),مهساعبدلی (18/3/1392),نسترن الف (18/3/1392),ابوالحسن اکبری (18/3/1392),غزاله احمدی (18/3/1392),مهساعبدلی (18/3/1392),نیلوفر روشن (18/3/1392),مهساعبدلی (18/3/1392),مریم مقدسی (18/3/1392),طنین آزادی (19/3/1392),مهساعبدلی (21/3/1392),سمانه (22/3/1392),مهساعبدلی (25/3/1392),مهساعبدلی (26/3/1392),مهشید سلیمی نبی (7/7/1393),شاهین سالاری (9/7/1393),مهشید سلیمی نبی (15/7/1393),شیدا محجوب (19/7/1393),فهیمه زندیه (20/7/1393),جعفر حسین زاده (21/7/1393),افسانه پورکریم (11/8/1393),عاطفه حجابی دخت ایمن (21/8/1393),علیرضا تقی پور (7/9/1393),سعيده اسماعيل زاده (9/9/1393),یوسف رحیمی (13/9/1393),عباس پیرمرادی (18/9/1393),ویداحنفی (21/9/1393),یوسف رحیمی (11/10/1393),اذرمهرصداقت (6/11/1393),آزاده اسلامی (16/11/1393),سعید مختاری (22/11/1393),امیرمحمداسماعیلی (13/12/1393),محمد قادرپور (3/1/1394),شهرزاد مهرآبادی (10/1/1394),محسن عظیمی (1/2/1394),عطیه امیری (15/3/1394),زهرا توکلی (21/3/1394),حسین روحانی (17/4/1394),ریحانه صادق زاده (24/8/1394),رعنا زارعی (14/9/1394),آسیه خلیلی (26/9/1394),سالار منوری خیاوی (27/9/1394),پری نگاران (27/9/1394),علی جوریان.دلداده.نویسنده11جلدکتاب (19/10/1394),زهرا محمدی (29/5/1395),داريوش فتاحي (31/6/1395),کوثر علیزاده (24/4/1396),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 10:54

کلا شما پسرا زود قضاوت می کنید
قراری که رفته بود یه قرار اشتباهی بود نه که این آقا پسر قصه شیطون بود به بیشتر دخترا شماره داده بود اینم باعث این اشتباه شده بود کاش اس هارو می خوند من که بودم طاقت نمی آورد عجب صبری جای تحسین داره

داستان جالبیه منتظر ادامشم خسته نباشید @};- @};-


نام: نسترن الف کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 13:07

نمایش مشخصات نسترن الف یه کم توصیفاتت کمه و فضاسازی نکردید ولی در کل خوب بود.
منتظر بخش های بعدی هستم.


@نسترن الف توسط افشین اشتیاق Members  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 16:36

نمایش مشخصات افشین اشتیاق ممنون از انتقادتون باعث پیشرفت من میشه این اولین داستانی هست که من نوشتم من ترانه سرا هستم تازه روی آوردم به داستان نویسی ... داستان هام رو اینجا به اشتراک میذارم چون هم نظر شمارو می شنوم هم این سایت پتانسیل داستان نویس کردن کسیو داره ...


نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 15:12

سلام .@};- =))


نام: غزاله احمدی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 17:58

نمایش مشخصات غزاله احمدی عالی بود امیدوارم موفق بشی.


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 19:30

نمایش مشخصات نیلوفر روشن نه حرفی نه بحثی !....به همین راحتی ؟؟؟
یعنی کسی که دو بار چاقو خورده میره اس ام میخونه ؟:-s
امیدوارم تو قسمت بعد متوجه بشم که من اشتباه کردم....


@نیلوفر روشن توسط افشین اشتیاق Members  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 23:09

نمایش مشخصات افشین اشتیاق اگه چاقو خورده باشی میفهمی که حالا حالاها کسی رو نمیکشه تا اینکه خون بدنت کمالا خارج بشع اگه جلوشو بگیری میتونی باهاش کنار بیای ....


نام: یک نفر   ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 22:52

بس کنید این داستانهای دختر پسری مزخرف رو
شما در اون حالت الهه رو کم نداشتید، یه کم ذوق نیاز داشتید تا داستان بهتری نبویسید


@یک نفر توسط افشین اشتیاق Members  ارسال در شنبه 18 خرداد 1392 - 23:13

نمایش مشخصات افشین اشتیاق ممنون باعث نظرتون این اولین داستانیه که من نوشتم و قول میدم بهتر بشه من بیشتر کار ترانه سرایی میکنم و دارم الان روی داستان نویس کار میکنم ...



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.