رویای خیس

صدای سگها ، خوابش را به هم زده بود . پالتوی سیاه رنگ رفته اش را روی دوش انداخت و به سمت اصطبل اسبها رفت و نگاهی به داخل آن انداخت و در حالی که خیلی خسته بود به سمت گله ی گاو ها رفت و سری هم به آنجا زد .
بعد راهش را گرفت و به سمت اتاقک راه افتاد .
در حالی که می خواست وارد اتاقک شود ، صدایی او را متوجه خود کرد .
ایستاد و نگاهی به پشت سر کرد .
خوب که نگاه کرد ، قربان پسر کد خدا را دید .
نگاهش کرد و گفت : قربان جان چه شده پسرم .
قربان که خیلی سردش شده بود ، گفت : مش رحمان اگه اجازه بدی بیام تو اتاقک و .....
که مش رحمان تعارفش کرد و او هم بلافاصله وارد شد .
بعد در حالی که دستهایش را با آتش منقل گرم می کرد ، نگاهی به مش رحمان انداخت و گفت : پدرم سلام رساند و گفت به مش رحمان بگو که راهزن ها چند روزی است که نزدیک آبادی ما چادر زده اند .خیلی حواست را بده تا از فردا شب یک گروه برای نگهبانی تشکیل می دهیم . فعلا امشب خوب مراقب باش .
مش رحمان در حالی که داشت به حرفهایش گوش می داد ، قوری چای را برداشت که برایش چای بریزد که قربان از خستگی زیاد همان جا در کنار منقل دراز شد و خوابش گرفت .
یک استکان چای برای خودش ریخت و در حالی که داشت چای می خورد به سمت صندوقچه رفت و اسلحه ی قدیمی اش را از داخل صندوقچه در آورد .
اسلحه را که دید ، گریه اش گرفت و با صدای بلند شروع به گریه کرد .
قربان که با صدای گریه ی مش رحمان از خواب بلند شده بود ، به سمتش رفت و دستش را گرفت و گفت : چه شده ؟ چرا یهویی اینطور شدی؟
مش رحمان در حالی که با دستمال ، اشکهایش را خشک می کرد ، گفت :
راستش با دیدن اسلحه یاد " حمید " پسرم افتادم .
قربان هم که مثل او گریه اش گرفته بود ، گفت : می دانم . ولی چه باید کرد .
اتفاقی است که افتاده و کاری هم نمی شود کرد .
و با هم گریه ی شان گرفت .
یکی برای پسر بزرگش که هزار تا آرزو برایش داشت و یکی هم برای دوست صمیمی اش .
بعد از چند دقیقه ای که گریه کردند ، قربان از مش رحمان خواست که یک بار دیگر اتفاق آن شب را برایش تعریف کند .
و دو تا چای ریخت و جلو مش رحمان گذاشت .
مش رحمان در حالی که بیش از حد ناراحت بود ، استکان چایش را خورد و شروع به گفتن ماجرای آن شب کرد :
"نیمه های شب بود و در حالی که هوا به شدت سرد شده بود ، در آبادی خیلی سر و صدا شده بود و از همه طرف صدا می آمد که عده ای راهزن وارد آبادی شده .
من هم آن شب در حالی که خیلی خسته بودم ، اسلحه را به دست گرفتم و خودم را در اصطبل اسبها پنهان کردم که در همین موقع دو تا از آن راهزنها وارد اصطبل شد و من هم معطل نکردم و با دو تیر آنها را به جهنم فرستادم .
به سمتشان رفتم و در حالی که اسلحه هایشان را بر می داشتم ، عینکم افتاد و شیشه ی آن ترک برداشت .
به درستی جایی را نمی دیدم که در همین موقع از طرف اتاقک صدایی آمد .
خیلی سریع خودم را به اتاقک رساندم و در حالی که به درستی نمی دیدم ، در پشت در کمین کردم و در حالی که داشت بیرون می آمد ، اسلحه را به سمتش گرفتم و در حالی که در تاریکی به درستی نمی دیدم ، ماشه را کشیدم و شلیک کردم که صدای حمید را شنیدم که می گفت : بابا بابا
و دیگر خیلی دیر شده بود ."
و هر دو باز هم به زیر گریه زدند و با صدای بلند گریه کردند .


پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز : 26 اسفند 1398
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.2 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

بهروزعامری ,مرتضی حبیب االهی یان ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

مرتضی حبیب االهی یان (2/1/1399),پیام رنجبران(اکنون) (2/1/1399),طراوت چراغی (2/1/1399),"صابرخوشبین صفت" (2/1/1399),بهروزعامری (3/1/1399),ابوالحسن اکبری (5/1/1399),هادی هادوی (5/1/1399),حسن ایمانی (6/1/1399),نرجس علیرضایی سروستانی (7/1/1399),هادی هادوی (7/1/1399),هادی هادوی (12/1/1399), ک جعفری (24/1/1399),

نقطه نظرات

نام: مرتضی حبیب االهی یان کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 12:07

نمایش مشخصات مرتضی حبیب االهی یان سلام جناب آقای خوشبین صفت
سال نو مبارک ????????????
داستان زیبایی بود.


@مرتضی حبیب االهی یان توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 19:38

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت جناب حبیب الهی یان عزیز
سال نو شما هم مبارک
و ممنون از حضور گرمتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 19:28

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقتتون بخیر ، داستانک زیبایی بود.


@طراوت چراغی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 19:39

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود
خدمت بانو چراغی گرانقدر
و ممنون از اظهار لطفشان
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 01:06

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و درود
سال نوتون مبارک
@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 4 فروردين 1399 - 07:47

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود و ارادت
خدمت استاد عامری عزیز
سال نو شما هم مبارک و بخیر و خوشی
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 5 فروردين 1399 - 18:20

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود خدمت استاد خوشبین صفت . خیلی خوب بود. سال نو مبارک باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 6 فروردين 1399 - 13:14

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
خدمت استاد اکبری عزیز
ممنون از لطف شما
سال نو شما هم مبارک باد
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 7 فروردين 1399 - 22:22

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام آقا صابر عزیز خوبید؟
امیدوارم سالی پر از عشق و حالای خوب در پیش داشته باشید
راجع به داستان باید بگم که اولا موضوعش بسیار کلیشه ای بود و چنین موضوعاتی لازم است در مورد روایت آن، پردازش زیادی بشه که برای مخاطب کلیشه بودن موضوع ذوق زده اش نکند.
دوما از وسط داستان به بعد انگار یه جوری دلتون میخواست سریع تمومش کنید و انگار چند پاراگرافش حذف شده یعنی مطلب جوری نگاشته شده که چنین تصوری به ذهن میخورد.
سوم اینکه کل داستان حشو و توضیحات اضافی زیاد داشت جوری که حس میکردم دارم یه کتاب کودک با کلی عکسهای بزرگ و رنگی میخونم و ...
چند نکته دیگه هم هست که لازم نمیبینم اینجا بگم
اگه لحن صحبتم تنده از صمیمی قلب عذرخواهی میکنم قصد بی احترامی یا اسائه ادب نداشتم
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در پنجشنبه 21 فروردين 1399 - 05:09

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما و نقد زیبای تان
راستش من با نقدهای تند و سازنده موافقم و نقد شما را به حساب اندیشه ی زیبایتان می گذارم .
داستان کم و کاستیهایی دارد و ریتم و حرکت داستان در بعضی جاها تند و بعضی جاها آرام است و این به خاطر سبک داستان است که داستانی رئالیسم است ولی تا حدودی هم فکر میکنم شما نقاط قوت داستان را نادیده گرفته اید .داستان کلیشه ای است و قبول دارم ولی داستان در نوع خود حرفهایی هم دارد .
با تشکر و سپاس



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.