یک روز بارانی

زود برگرد
دلم خیلی شور می زنه ، کاش نمی رفتی .
در حالی که نگاهش می کرد ، لبخندی زد و گفت :
خودت که شرایط منو میدونی.چه کنم باید برم .مجبورم
و در را بست و سوار ماشین شد و رفت .
جاده خیلی شلوغ بود . پدال گاز را فشار داد و با سرعت زیاد شروع به رانندگی کرد .
وقت زیادی نداشت . فاصله 200 کیلومتری را باید در یک ساعت طی می کرد تا به جلسه ی وزارت کشور برسد .
ساعت حدود 9 صبح بود و با سرعت زیاد خود را به سالن کنفرانس رساند .
وقتی که رسید سریع ماشین را در پارکینگ گذاشت و بعد از برداشتن کیفش ، به سمت سالن کنفرانس حرکت کرد که جمعیت زیادی در آنجا جمع شده بود .
بعد از شروع و افتتاح مراسم ، یکی دو نفری صحبت کردند و بعد نوبت او شد .
به محل سخنرانی رفت و حدود 10 دقیقه ای موضوع سخنرانیش طول کشید و بعد از آن چند نفر دیگری هم صحبت کردند و کنفرانس تمام شد .
سوار ماشین شد و بلافاصله به سمت شهر خودش راه افتاد .
قرار بود نزدیک غروب با خانواده برای خرید لباس و تنقلات ، به بازار شهر برود .
هوا خیلی سرد شده بود و در حالی که در حال رانندگی در جاده ی اصلی بود ، باران گرفت و آنقدر شدید شد که مجبور شد کنار جاده توقف کند .
سیگاری روشن کرد و در حالی که پک سنگین می گرفت ، شیشه را کمی باز کرد و به بیرون نگاه کرد .
باران خیلی شدیدتر شده بود . شیشه ی ماشین را بست و در حالی که به صندلی تکیه داده بود به یاد برنامه ی خرید افتاد .
گوشی را از جیبش در آورد و با خانه تماس گرفت که انگار خطوط تلفن همراه قطع شده بود .
چند بار دیگر هم شماره گرفت ولی فایده نداشت .
خیلی گرسنه شده بود . در حالی که از شدت گرسنگی نمی دانست چکار کند ، به صندلی تکیه داد و در همان حال خوابش گرفت .
وقتی بیدار شد هوا تاریک شده بود و بارش باران کمی کمتر شده بود .
ماشین را روشن کرد و در حالی که خیلی گرسنه بود از مغازه های بین راهی مقداری مواد غذایی خرید و با خوردن آنها تا حدودی گرسنگیش برطرف شد .
نگاهی به ساعت ماشین انداخت که ساعت 8 شب را نشان می داد .
شماره خانه را گرفت و در حالی که دختر کوچکش گوشی را بلند کرده بود ، شروع به حرف زدن کرد و گفت که گوشی را به مادرت بده .
شروع به اعتراض کرد و گفت : مثل همیشه این بار هم بد قولی کردی و بچه ها خیلی منتظر بودند .
در حالی که باران بند آمده بود ، نگاهی به دور و بر کرد و گفت : به خاطر باران و شرایطی که برایم پیش آمده بود ، نتوانستم رانندگی کنم و مجبور شدم که کنار جاده توقف کنم .
بعد از پایان تماس ، گوشی را روی صندلی گذاشت و با سرعت به راهش ادامه داد .

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز : 18 اسفند 1398

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

8

مرتضی حبیب االهی یان ,ف. سکوت ,صغرا آقایی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,طراوت چراغی ,ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (21/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (21/12/1398),ف. سکوت (23/12/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (23/12/1398),بهروزعامری (25/12/1398),صغرا آقایی (26/12/1398),ابوالحسن اکبری (26/12/1398),هادی هادوی (29/12/1398),علیرضااشرفی مهابادی (7/1/1399),بهروز علی پور (23/1/1399),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1398 - 12:44

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود و ارادت
خدمت خوبان داستانک
این داستان کوتاه را به خاطر اینکه در جمع دوستان باشم ، گذاشته ام و داستانهای بعدی را به مراتب ، بهتر و با تم داستانی زیباتر می گذارم .
با تشکر
ص خ ص


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1398 - 19:26

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقتتون بخیر خیلی زیبا تحریر شده .


@طراوت چراغی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در پنجشنبه 22 اسفند 1398 - 18:36

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
ممنون از حضور گرم
و نگاه سبزتان
@};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 26 اسفند 1398 - 12:17

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب
موضوع روان و قابل فهمي بود كه در واقع در زندگي بسياري از ما آدم هاي به شدت گرفتار ديده مي شود. قلم شيوايي داريد منتها در بكارگيري از توصيفات داستاني خيلي وقت نگذاشته ايد...
استفاده كررديم
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 27 اسفند 1398 - 21:43

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت جناب ایمانی عزیز
بنده مدتی در جمع دوستان داستانک نبودم و برای اینکه یک بار دیگر در جمع دوستان داستانک باشم این داستان را به این بهانه که حضور داشته باشم نوشته ام .
داستان یک روز بارانی ریتم آرام دارد و خواننده را تا حدودی خسته می کند و در کل داستان یک موضوع تکراری و عامیانه است .
ممنون از شما بابت اظهار نظر زیبایتان
داستان بعدی ریتمی بهتر دارد و آن را در داستانک گذاشته ام که تا حدودی دوستان زیبااندیش را راضی می کند .
سبز و سرزنده باشید .@};- @};- @};- @};- @};-


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 29 اسفند 1398 - 21:42

نمایش مشخصات هادی هادوی @};- فقط برای اینکه گفتید صرف حضور بودن گذاشتید پس چیزی نمیگم
موفق باشید


@هادی هادوی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در شنبه 2 فروردين 1399 - 22:57

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
ممنون از لطف شما
@};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.