"مسیر مخفی"

"با صدای زنگ ساعت که ساعت 3 نیمه شب را نشان می داد ، از جا برخواست و بعد از پوشیدن لباسها ، آبی به سر و صورتش زد و به حیات رفت .
موتورسیکلت را روشن کرد و در حالی که پاکت سیگارش را درمی آورد با گوشی همراه شماره ی "سعید" را گرفت و مشغول حرف زدن شد :
- چی شد سعید ؟ میای یا بیام دنبالت
نه ، این نزدیکی نیای .اوضاع خیلی خرابه . از همه طرف کوچه و خیابان کنترل میشه .
یه وقت به سرت نزده بیای دنبالم .خودم هر طوری شده میام سمتت .
گوشی را قطع کرد و همان جا در حیات نشست و سیگارش را روشن کرد .
نگاهی به ساعت کرد و در حالی که خیلی سردش شده بود ، به آرامی در را باز کرد و وارد خانه شد .
بر روی تخت دراز کشید و منتظر تماس سعید شد .
در حال فکرکردن ، چشمهایش را روی هم گذاشت و خوابش گرفت .
سعید چند بار تماس گرفت و "آرش"که غرق خواب شده بود صدای گوشی همراهش را نشنید .
سعید وقتی که آرش جوابش را نداد هزار و یک فکر به سراغش آمد .
پلیس خانه را زیر نظر داشت و او نمی توانست از خانه بیرون برود .
گوشی همراهش را در آورد و شماره ی سعید را گرفت و اینبار سعید متوجه زنگ گوشی شد و با صدای گرفته و خواب آلود ، پاسخ داد :
بله بگو به گوشم .
چی بگم سعید ؟ کجا رفتی؟ فعلا من نمیتونم بیام و تو هم تو خونه بمون و سمت من نیا تا خبرت کنم .
سعید گرفت و خوابید و آرش در حالی که سردر گم شده بود مثل دیوانه ها در خانه قدم میزد .
پلیس کوچه را از دو طرف زیر نظر داشت و کوچه های دورو بر و خیابان اصلی را هم تا حدودی کنترل می کرد .
سعید خیلی خسته شده بود و می خواست به خوابد ولی می ترسید پلیس وارد خانه شود و او را دستگیر کند .
چراغهای خانه همه خاموش بود و سعید در حالی که در تاریکی خانه قدم می زد از داخل حیات خلوت خودش را به پشت بام رساند و نگاهی به دو سمت کوچه و خیابان کرد که پلیسها پیاده و با موتور در حال گشت زنی و کنترل محل و خانه بودند .
خوب به دور و بر نگاه کرد و از پشت بام پایین آمد و وارد خانه شد که صدای زنگ گوشی همراهش را شنید :
- سعید یه چیزی بگم؟
بگو؟
-سند خانه را نگاهی کردم و متوجه چیزی شدم . خانه یه زیر زمین داره که در ورودی اون داخل ساختمانه و فک کنم پشت کمد دیواری یکی از اتاق خوابها باشه .
خب که چی ؟ حالا هم بریم تو زیر زمین ، چی گیرمون میاد
- الاغ نکته همین جاست . یه اسراری توی زیرزمین هست
سعید به فکر رفت .
به اتاق خوابها سری زد و کمد دیواری هر دو اتاق را چک کرد ولی خبری از در ورودی زیر زمین نبود .
آرش داشت به دقت سند خانه را نگاه می کرد که کاغذی که لای جلد سند بود به زمین افتاد . کاغذ را باز کرد و خوب نگاهش کرد .نقشه ی زیر زمین بود و در آن نوشته بود که پشت در زیرزمین نقشه ی اصلی قرار دارد .
سیگاری روشن کرد و در حالی که پک میزد به دقت نقشه ی خانه و زیر زمین را نگاه می کرد .
شماره ی سعید را گرفت و شروع به حرف زدن کرد :
-سعید امشب سعی می کنم یه طوری خودم رو بهت برسونم
نه دیوونه این کارو نکنی .مشکوک میشن و میریزن تو خونه و میگیرنمون
- نه تو فک نباش . فکر همه جاشو کردم .شب ساعت 10 پشت در باش . با ماشین زباله ی شهرداری خودمو میرسونم بهت
بلند شد و شروع به قدم زدن کرد .
نگاهی به ساعت دیواری خانه کرد که ساعت 3 بعدازظهر را نشان می داد .


ادامه دارد .......

صابر خوشبین صفت
اهواز : آبان97
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.6 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" ,سبحان بامداد ,مانی ,ابوالفضل مولوی ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (1/9/1397),ابوالفضل مولوی (2/9/1397),مهشید سلیمی نبی (2/9/1397),حسن ایمانی (2/9/1397),مجتبی صمدیار (2/9/1397),سبحان بامداد (2/9/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (3/9/1397),مانی (3/9/1397),رضا فرازمند (15/9/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.