پیانو

با ناراحتی وارد زیرزمین شد .
نگاهی سرد به پیانو کرد و از ناراحتی ، پایش را بلند کرد که به پیانو لگد بزند که صدای مادرش را شنید که در پشت سرش بود .
پسرم برایت چای و کلوچه آورده ام .
نگاهی به مادر و سینی چای کرد و خواست آنها را بگیرد ولی یادش آمد که دستهایش تا بازو در گچ هستند .
مادر که متوجه موضوع شد ، رو به او کرد و گفت : سینی را روی میز می گذارم .
و کنار میز ایستاد تا "بهزاد" به نزدش برود و مادر کلوچه و چای به او بدهد .
تمام که شد مادر بلند شد و رفت و بهزاد ماند و غمی که سرتا پا وجودش را آزار می داد .
پشت پیانو نشست و خاطره هایش را زیر و رو کرد .
به همراه " سعید" پسر خاله اش با ماشین به سمت روستا و خانه ی پدر بزرگ می رفتند که ناگهان ماشینشان پنچر شد و آنها از جاده خارج شدند و ماشین بعد از چند تا معلق ، از حرکت ایستاد .
بهزاد با هر زحمتی که بود از ماشین که زیر و رو شده بود خودش را بیرون آورد .
درد شدیدی در دو دستش احساس می شد . به سمت ماشین رفت و سعید را صدا زد ولی انگار که سعید نمی شنوید .
مردم روستا و فامیل مادری ، بعد از شنیدن این اتفاق به کمک آنها آمدند و آنها را به بیمارستان بردند ولی افسوس سعید رفته بود و بهزاد پسر خاله اش را که وابستگی شدیدی به او داشت از دست داد .
یک سال از این ماجرا گذشت و بهزاد چند بار دستهایش را عمل کرده بود و هر بار مشکلی پیش می آمد و دکتر متخصص گفته بود که این عمل آخرین عمل بهزاد است و بعد از این ، شانسی برای خوب شدن نباشد .
بهزاد که یکی از بهترین پیانیستهای شهر بود نمی خواست تسلیم سرنوشت شود و به خودش قول داده بود که بعد از باز کردن گچ دستها ، با فیزیوتراپی و ورزشهای نرم ، بتواند مانند روزهای گذشته زندگیش را بسازد و سایه ی ناامیدی را از خودش دور کند .
از فکر و خیال بیرون آمد که صدای مادرش را شنید که داشت او را صدا می زد .
در این مدت خیلی خودش را موسیقی و تلویزیون مشغول کرده بود .
روز بعد به همراه پدرش پیش دکتر رفتند و گچ دستهایش را باز کرد .
دکتر سفارش کرده بود که فعلا ورزشهای سخت انجام ندهد و فقط برنامه اش را با فیزیوتراپی ادامه دهد .
از مطب دکتر که بیرون آمدند چند تا از دوستان خواننده و آهنگساز به دیدنش آمدند و با هم به خانه رفتند .
دوستانش یکی دو ساعت ماندند و بعد از ناهار رفتند .
بعد از رفتن آنها به زیر زمین رفت و نگاهش را به پیانو انداخت و گفت :
همه ی دلخوشی من تویی و اگر به خاطر تو نباشه خوب شدنم معنی نداره .
از فردای روز بعد فیزیوتراپی را در دو نوبت صبح و عصر ادامه داد .
یک ماه گذشت و آثاری از بهبودی در دستانش دیده نمی شد و تا حدود زیادی دل سرد شده بود ولی این دل سردی نمی توانست جلوی او را بگیرد .
استخر و آب گرم و پیاده روی را هم شروع کرد و در کنار همه ی اینها و با وجودی که پیشرفتی در کارش نبود ولی دست از حرکت و امیدواری بر نمی داشت و روزها را پشت سر هم سپری می کرد .
سه ماه دیگر هم گذشت ولی هیچ گونه بهبودی مشاهده نشد .
در کنار همه ی پشتکار و تلاش کمی هم دل سرد بود و این می توانست جلوی پیشرفت و بهبودیش را بگیرد .
شب وقتی به خانه آمد شام نخورد و یکراست به زیر زمین رفت و پشت پیانو نشست .
خیلی خسته بود . دستهایش را بلند کرد ولی به زور بالا می رفتند .
ناراحت دستهایش را روی پیانو گذاشت و سرش را روی دستها گذاشت و خوابید .
نیمه های شب از خواب بلند شد و خیلی گرسنه بود .
مادرش روی میز برایش همه چیز گذاشته بود .
فلاکس چای ، میوه و سبزی و سیب زمینی پخته و مقداری نان و کلوچه و تخمه .
نگاهی به آنها انداخت و نمی دانست از کجا شروع کند .
فلاکس را برداشت و یک فنجان چای ریخت و خورد .
بعد سیب زمینی را برداشت و نمک زد و خالی خالی خورد .
بعد هم مقداری سبزی خورد و بعد تخمه .
پشت پیانو نشست و انگشتانش را بر روی دکمه های پیانو پایین آورد .
و شروع به نواختن کرد و تند و تند می زد .
انگار سالها بود که پیانو نزده بود و با علاقه انگشتانش را بر روی پیانو فرود می آورد .
پدر و مادر و اهل خانه که با صدای پیانو از خواب بلند شده بودند ، خودشان را به زیر زمین رساندند و به بهزاد نگاه می کردند .
مادر به سمتش رفت و خواست چیزی بگوید که پدر اجازه نداد و گفت که بگذارید در حس و حال خودش باشد .
بعد نگاهی به میز و خوراکی های روی آن انداختند .
بهزاد که تازه متوجه اهل خانه شده بود ، نگاهی به آنها کرد و ضمن نواختن ، شروع به خواندن هم کرد :

یه شب منو صدا بزن صدا بزن صدا بزن
منو ببر تو با خودت سری به قصه ها بزن


پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز :31 اردیبهشت 1397
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

ابوالحسن اکبری ,مختار محمدیان ,"صابرخوشبین صفت" ,بهروزعامری ,پیام رنجبران(اکنون) ,نرجس علیرضایی سروستانی ,صغرا آقایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

پیام رنجبران(اکنون) (1/3/1397),"صابرخوشبین صفت" (1/3/1397),صغرا آقایی (1/3/1397),مختار محمدیان (1/3/1397),بهروزعامری (2/3/1397),همایون به آیین (2/3/1397),فاطمه سادات حيدري (2/3/1397),محمد نصرتی راد (2/3/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (3/3/1397),مختار محمدیان (3/3/1397),ابوالفضل مولوی (4/3/1397),صغرا آقایی (5/3/1397),مجتبی صمدیار (5/3/1397),ابوالحسن اکبری (5/3/1397),م.ماندگار (5/3/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (12/3/1397),

نقطه نظرات

نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 18:32

نمایش مشخصات مختار محمدیان این داستان حس خیلی خوبی داشت، قسمت آخرش که با ترانه بهزاد تموم میشه فوق العاده بود.


@};- @};- @};- @};-


@مختار محمدیان توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 19:49

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت شما
جناب محمدیان عزیز
ممنون از شما
بعضی از داستانهایم را با عشق و علاقه می نویسم و این داستان از این نمونه است . البته این داستان می توانست طولانی باشد و بهتر در بیاید و از میانه تا انتها کمی زمان را به جلو برده ام و این کار به کیفیت داستان آسیب می رساند .
سبز باشید .@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 11:30

درود بر آقا صابر، دوست عزیز!
با خواندن داستانت حس خوبی بمن دست داد! فقط با پایانش که قهرمان داستان یهویی حالش خوب شد نتونستم ارتباط برقرار کنم. خوابید و وقتی بیدار شد همه چی روبراه شد! اینگونه سروسامان دادن به ماجرا بنظر من، خواننده را خوشنود نمی کنه!
@};-


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 16:10

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود و سپاس
خدمت دوست گرانقدرم
جناب استاد به آیین عزیز
زمان داستان از میانه تا انتها کمی با سرعت و شتاب پیش می رود که اگر می خواستم این زمان را طولانی تر کنم به متن داستان افزوده می شد و البته می توانست پایانش با یک ناامیدی دلسرده کننده و بعد فقط اندازه ای انگیزه برای حرکت رو به جلو باشد .
سپاس @};-


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 11:33

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد @};- عالی


@محمد نصرتی راد توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 16:04

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما استاد گرانقدر
@};- @};- @};-


نام: ابوالفضل مولوی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 3 خرداد 1397 - 02:22

نمایش مشخصات ابوالفضل مولوی سلام بهزاد جون

موضوع بی نظیره ..
چنتا چیز به ذهنم رسید تا اگه خواستی چاپش کنی اینا رو مد نظر قرار بده ...

بهزاد وقتی سوار ماشین میشه انگار سوار رختخوابش مبشه
بدجور میخوابه من نمیدونم چطور تو این طبیعت بکر و آب و هوا توپ میتونه میخوابه ...

منم حوصلم سر رفت یه ذره تخمه شکستم تا جاده کوتاه بشه ...

خواستم به مامان زنگ بزنم تا سکوت ماشین رو بشکنم
کوشی رو از جلو فرمان برداشتم ولی یهو از دستم افتاد
لعنتی چطور رفت زیر صندلی ...
یه نگاه به جلو کردم یه لودر از روبرو داشت میمومد...
گوشی رو برداشتم همین که سرم رو بلند کردم دیدم لودر میخواد به سمت راست بپیچه ...بغلم یه ماشین داشت سبقت میگرفت همه چیز در چند ثانیه داشت اتفاق میوفتاد گوشی تو دستم گره خورده بود و مشتش کرده بودم و با اون یکی دستم در حالی که تمام فرمان رو خواستم بگیرم سمت خاکی
ارتفاع مابین خاکی و جاده ماشین رو چپ کرد
با صدای محلیا و روستایا از جا پ******** ماشین به پهلو افتاده بود ...قفسه سینم به خاطر ضربه به فرمان ترک برداشته بود همین جور داشتم خون بالا میاوردم ...
بهزا بهزاد .. وای بهزاد چرا کمربندت رو نبستی ...
بهزاد با صدایی خسته میگه داداش من فقط لبام رو حس میکنم چرا اینطوری شدم بدجور خوابم میاد ...

... سری به موهاش میکشم و میگم : نه عزیز دلم همه اینجان نگاه الان میارنت بیرون ...

بزار داستانت بلند بشه عزیزم
وقتی موضوع پتانسیل جذب خواننده رو داره
چرا که نه ؟؟؟!!!
:x :x @};- @};-


@ابوالفضل مولوی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 4 خرداد 1397 - 09:20

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما جناب مولوی عزیز
سپاس از اینکه داستان را خواندید و نکته هایی را یادآوری کرده اید .
در نوشتن شعر و داستان باید از توضیحات اضافی اجتناب کرد و خیلی از چیزها را به خود خواننده سپرد که کنجکاوی کند و در پی آنها باشد .
در یک داستان کوتاه ما با اندک وقتی که داریم سه زمان گذشته و حال و آینده ی مان خیلی محدود هستند و اگر بخواهیم در مورد این سه زمان حرف بزنیم و توضیح دهیم به بیراهه رفته ایم و باید یا یک زمان را و یا اگر سه زمان را می خواهیم به چالش بکشیم باید خیلی محدود در مورد آنها بگوییم .
خیلی خوشحال شدم که به داستانم سر زدی و آن را نقد کردی .
در داستانهای بعدی هم منتظر نگاه تیز بین شما خواهم بود .
سبز باشید . @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 5 خرداد 1397 - 22:11

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود جناب استاد خوشبین صفت . خیلی عالی بود .@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در یکشنبه 6 خرداد 1397 - 11:32

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام استاد
درودها بر شما
و نگاه زیبایتان
سرزنده باشید .@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.