زندگی جدید

قوری چای را از روی آتش در آورد و بعد از خوردن یکی دو استوان چای داغ ، از جایش بلند شد و به سمت مزارع گندم رفت .
در حالی که در بین مزارع گندم می چرخید به یاد اتفاقهای چند ماه قبل افتاد .
روزی که شرکت اسم او را در لیست مازاد گذاشته بود .
چند بار به دفتر مدیر شرکت رفت و با او و مشاورانش حرف زد ولی حرف آنها تکرار حرفهای قبل بود .
اعصابش به هم ریخته بود . از شرکت بیرون زد و راه خانه را در پیش گرفت .
نزدیک خانه که رسید ، پاکت سیگارش را از جیب در آورد و سیگاری روشن کرد .
چند دقیقه ای خود را با قدم زدن در جلوی خانه مشغول کرد و وقتی که خسته شد
در را باز کرد و وارد خانه شد .
همسرش و دو تا پسرش به استقبالش آمدند و او در حالی که حال و حوصله ی درست و حسابی نداشت ، روی مبل نشست .
همسرش در حالی که دو استکان چای در سینی گذاشته بود به سمتش رفت و گفت :
سعید امروز سر حال نیستی؟ چیزی شده
سعید در حالی که پسر کوچکش را بغل کرده بود ، نگاهی به همسرش کرد و گفت :
فریبا همانطور که چند روز قبل هم گفتم ، شرکت داره ورشکست میشه برا همین تعدادی از پرسنل را در لیست مازاد گذاشتن و من هم در بین این افرادم
فریبا در حالی که استکان چای را به سعید می داد ، گفت : یعنی هیچ راهی نداره ؟
و سعید در حالی که استکان چای را می گرفت ، گفت : نه . هیچ راهی نداره و باید به فکر کار جدیدی باشم .که با با این سن وسال فکر نکنم جایی برای کار کردن پیدا کنم و خودم فکر می کنم بهترین راه حل این باشه که به روستا برگردم و بر روی زمینهای آبا و اجدادیم کار کنم .
فریبا که با گفتن این حرفها خیلی ناراحت شده بود ، نگاهی به سعید کرد و با عصبانیت گفت :لابد هم انتظار داری من و بچه ها هم جمع کنیم و باهات .....
که سعید اجازه نداد حرفش را تمام کند و با عصبانیت و در حالی که صدایش را بالا می برد ، گفت : نه توقع ندارم که تو هم باهام بیای . همین جا بمون کنار مادرت و زندگی و آینده ی خودت و بچه ها رو خراب کن .
بگو مگوی آنها بالا گرفت و چیزی نمانده بود که با هم جنگ و دعوا کنند .
سعید دیگر چیزی نگفت و به اتاقش رفت تا استراحت کند .
صبح روز بعد سعید ماشین را روشن کرد و در حالی که به شدت ناراحت بود ، گفت :
خیلی زود آماده بشید که به روستا بریم البته هر کی هم دوست داره می تونه بمونه و نیاد .
فریبا نگاه تندی به او کرد و گفت : من همین جا میمونم و با تو جایی نمیام .
سعید که به شدت عصبانی شده بود ، در حیات را محکم بست و سوار ماشین شد و راه روستا را در پیش گرفت .
از فکر و خیال بیرون آمد که هوا خیلی تاریک شده بود .
راه خانه را در پیش گرفت و به سمت روستا راه افتاد .
در حالی که خسته به نظر می رسید به نزدیکی خانه رسید .
سیگاری روشن کرد و در حالی که به آن پک میزد وارد خانه شد .
وارد خانه که شد از تعجب خشکش زد .ایستاد و نگاهی به دور و بر کرد .
اصلا باورش نمی شد .از داخل خانه بوی غذا می آمد .باورش نمی شد .
بوی قورمه سبزی فضای خانه را پر کرده بود .
در اتاق را باز کرد و وارد شد که صدای بچه ها و همسرش ، خستگی را از بدنش بیرون کرد .
سلام و احوالپرسی کرد و در حالی که خیلی خوشحال بود ، دست و صورتش را شست و مشغول غذا خوردن شد .

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز : 23 آبان 1397
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

مانی ,"صابرخوشبین صفت" ,صغرا آقایی ,سعید فلاحی ,لیلا ,متین یحیی زاده ,مرتضی حاجی اقاجانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (24/8/1397),سعیده پهلوان کندر شریفی (24/8/1397),ابوالفضل مولوی (24/8/1397),صغرا آقایی (26/8/1397),زهرا میرزایی (29/8/1397), یوسف جمالی(م.اسفند) (30/8/1397),سعید فلاحی (5/9/1397),

نقطه نظرات

نام: متین یحیی زاده کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 آبان 1397 - 00:01




سلام و عرض ادب!
آقای خوشبین صفت عزیز حالتان چطور است؟ حال شعر هایتان ؟ شاعر عزیز و با احساس.
داستانتان را عصر خواندم. ادغام دو حال و هوا. روستا و شهر که مشهود است در داستان می خواستید این دو احوال را باهم ادغام کنید. شما شاعرید. خوراکتان تصویرسازی های شاعرانه است.
اما چرا در این داستان در توصیف روستا از این قوتتان استفاده نکرده اید؟ احساس بلاتکلیفی در داستانتان مشهود است. بلاتکلیفی در اینکه قد و قواره داستان چقدر باشد!
احساس می کنم از عمد داستانتان را کوتاه نوشته اید. اما من جای خالی توصیف روستا را در داستانتان می بینم.
و یک نکته ای را باید خدمتان عرض کنم. چرا انقدر زود شخصیت داستان به فکر چند ماه قبل افتاد؟ چه توتمی بین این یاد آوری قرار داده اید؟ من جواب این سوال را میدهم. هیچ!
هیچ وسیله ای، منظره ای، صدایی، حسی در داستان قرار نداده اید تا شخصیت با تکیه بر آن یاد چند ماه قبل بیافتد.
می دانید این ریزه کاری ها است که باعث ماندگاری داستان می شود.
وقتی ساختار فدای موضوع شود باعثش همین عجله در به اتمام رساندن داستان است. ببنید وقتی از فلاش بک در داستانتان استفاده می کنید. باید اول مخاطب را برای رفتن به گذشته آماده کنید. مشتاقش کنید. باعجله نمی شود آقای خوشبین صفت عزیز. در فلاش بک نیاز نیست انقدر با جزئیات تصویر سازی کنید. مثلا آن سیگاری را که شخصیت در فلاش بک آتش زد می توانست اصلا نباشد. نیازی نبود.
راوی داستان می توانست خود شخص باشد. اتفاقا اگر داستان را اول شخص می نوشتید بهتر هم بود و دستتان برای نوشتن بازتر بود. کاش داستان را هیجانی تر می نوشتید.
به هرحال از اینکه دوباره از شما کار خواندم خوشحالم.
برایتان آرزوی موفقیت میکنم و شاد باشید.



@متین یحیی زاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 25 آبان 1397 - 13:45

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت"

سلام و درودها
خدمت بانو یحیی زاده
خیلی خوشحالم که بعد از مدتها شما را می بینم .
ممنون از اینکه وقت گذاشته اید و داستان را به چالش کشیده اید .
راستش ابتدا قرار بود داستان "مسیر مخفی"را بگذارم ولی به ناچار این داستان را گذاشتم .
این داستان را فقط نوشته ام و ویرایش و اصلاح هم نشده است .
در هر صورت کم و کاستیهای آن را به بزرگی خود ببخشید .
شاد باشید .
@};- @};- @};- @};- @};- @};-







نام: مانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 29 آبان 1397 - 04:08

@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.