فرمانده2

بلند شدم و سری به انبار زدم ولی خبری از آن مرد نبود .
تمام انبار را گشتم ولی باز هم خبری نشد .
سری به انتهای انبار زدم و در خروج اضطراری را نگاه کردم .قفل آن شکسته بود و معلوم بود که از آنجا فرار کرده است .
خیلی زود به اتاقم آمدم و اسلحه برداشتم و با موتور به سمت انتهای تونلی که به پشت تپه می رسید ، رفتم .
در خروجی هنوز باز نشده بود و معلوم بود که هنوز نرسیده است .
همان جا کمین کردم و منتظر ایستادم تا بیاید .
هوا خیلی گرم شده بود . کمی احساس گرسنگی می کردم .
از جیبم سیگاری در آوردم و روشن کردم .
نگاهی به دور و بر کردم که همه جا سوت و کور بود .
سیگارم داشت به انتها می رسید که صدای باز شدن در را شنیدم .
اسلحه را به سمتش گرفتم و برای اینکه او را بترسانم چند تا تیر هوایی شلیک کردم .
خیلی ترسیده بود و با دیدن من جا خورده بود .
برای اینکه او را بیشتر بترسانم چند تا تیر به نزدیکیش شلیک کردم . دستهایش را بالا برد و گفت :
من که کاری نکرده ام چرا شلیک می کنی؟
خنده ای کردم و گفتم :
کاری نکرده ای ؟ تو فرار کرده ای ؟ و جرم این کار خیلی سنگین است . حتی ممکن است تو را بکشم .
به دست و پایم افتاد و گفت : شلیک نکن . راستش .......
که با اسلحه به سرش زدم و گفتم : راستش چی؟ بگو ببینم چه می خواهی بگویی .
با ترس و لرز نگاهی به من کرد و گفت :
راستش من فرمانده ی لشکرم و قرار است که امشب به سمت دشمن حمله کنیم .
با گفتن این حرف ، با صدای بلند خندیدم و گفتم :
فرمانده ......
آره راست می گویی تو فرمانده ای . فرمانده ی لشکر هم هستی .
پس اگر راست می گویی چرا اسم خودت را نمی گویی جناب فرمانده .
با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : از دیروز ظهر که همدیگر را دیده ایم تو اصلا اجازه ی حرف زدن نداده ای .
اسلحه را پایین آوردم و خوب نگاهش کردم .
به قیافه اش نمی آمد که فرمانده باشد .
دوباره خنده ای کردم و گفتم :
خب .....بگو منتظرم جناب فرمانده .
گفت : راستش نقشه ی انبار و ساختمانهای کناری و تونل مخفی را من کشیده ام .
برای همین هم موقعی که مرا در انبار گذاشتی خیالم راحت بود که از راه مخفی فرار کنم .
در حالی که تا حدودی حرفهایش را باور کرده بودم ، گفتم :
عجب . پس همه ی اینها نقشه ی جناب فرمانده بوده .
گفت : آره . همه ی این نقشه ها کار من بوده و نقشه ی اصلی هنوز مانده
البته اگر حرفهایم را باور کنی بگویم و گر نه گفتن بی فایده است .
در حالی که خسته بودم نشستم و دقیق تر نگاهش کردم .
مکثی کردم و در حالی که هوا بیشتر گرم شده بود ، نگاهش کردم و گفتم :
بگو . باور می کنم .
و او هم از شدت خستگی بر روی زمین و روبرویم نشست و گفت :
می دانم به خاطر آن روز از من دلخور و ناراحت هستی ولی راستش آن روز من در جلسه ی ستاد مشترک جنگ بودم که تلفن کردند و گفتند : دشمن حمله کرده و در حال پیشروی است .
من هم با عجله با هلیکوپتر به پشت جبهه آمدم و در حالی که با ماشین به سمت نیروهای خودی حرکت می کردم ، ماشین خراب شد و مجبور شدم که با موتور بیایم و در راه هم تو را دیدم و چون عجله داشتم نتوانستم تو را ببرم .
بلند شدم و در حالی که دیگر باور شده بود که او فرمانده است ، دستش را گرفتم و گفتم : بلند شو فرمانده که خیلی کار داریم .
و سوار موتور شدیم و به سمت انبار حرکت کردیم .
وقتی رسیدیم برایش آب آوردم و بعد با هم غذا و چای خوردیم .
حدود نیم ساعت بعد همان ماشین دیروزی آمد و سراغش را گرفت و من در حالی که چند نفرشان را نگاه می کردم ، گفتم :جناب فرمانده را الآن می گویم که بیاید و قبل از اینکه من به اتاق بروم و به او بگویم او خودش آمد و بعد از خداحافظی سوار شد و رفت .
بعد از رفتن آنها به اتاق برگشتم و در حالی که خیلی خسته بودم دراز شدم که بخوابم که چشمم به یک کارت افتاد که خوب که نگاه کردم معلوم بود کارت شناسایی فرمانده است .
مشخصات کارت را چند بار خواندم :
سردار سرلشکر : سعید شادمان
فرمانده جنوب .
و با آرامش خاصی دراز شدم و خوابیدم .

پایان

صابرخوشبین صفت
اهواز :29 اردیبهشت 1397
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

پیام رنجبران(اکنون) ,فاطمه گودرزی ,صغرا آقایی ,مانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (30/2/1397),"صابرخوشبین صفت" (30/2/1397),ابوالحسن اکبری (30/2/1397),مختار محمدیان (30/2/1397),مانی (30/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (31/2/1397),همایون به آیین (31/2/1397),فاطمه گودرزی (31/2/1397),سروش جنتی (1/3/1397),صغرا آقایی (5/3/1397),مجتبی صمدیار (5/3/1397),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 19:52

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود جناب استاد خوشبین صفت .یاد همه ی رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی گرامی باد.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 22:16

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد اکبری عزیز
ممنون از لطف و حضورتان
یاد و نام مردان جنگ همیشه ماندنی است .
سپاس از شما@};-


نام: مختار محمدیان کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 30 ارديبهشت 1397 - 22:54

نمایش مشخصات مختار محمدیان سلام و درود

عالی بود، روایت قسمت 2 از قبلی خیلی بهتر بود.
لذت بردم

موفق باشی هنرمند عزیز


@مختار محمدیان توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 11:57

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود
بر شما
و سپاس از اینکه آمدید و خواندید
درودها بر نگاه شما
سرزنده باشید .@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 14:17

درود بر آقا صابر عزیز
«...سیگارم داشت به انتها می رسید که ...» عباراتی از این دست که اشاره ای غیرمستقیم و البته زیبا دارد به گذشت زمان، خیلی به جذابیت و تاثیر گذاری داستان کمک می کند! داستان از طرح خوبی برخوردار بود ولی بنظرم در اینگونه داستان ها، ماجراها و کنش ها و واکنش هایی که بصورت خطی هم بیان می شود بایستی خیلی قوی تر و منطقی تر باشه! بعنوان مثال وقتی قهرمان داستان فرمانده لشکر را با اون وضع دستگیر می کنه، با اسلحه می زنه تو سرش و فرمانده لشکر! با ترس و لرز پاسخشو میده، یه مقدار در شخصیت پردازی دچار ضعف میشه! ولی همانطور که گفتم داستان طرح خوبی داشت و آخرش هم خوب بود.
شاد باشی!


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 08:23

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودهای بی کران
خدمت دوست ارجمندم
جناب استاد به آیین عزیز
ممنون از لطف شما
در این داستان گافهایی وجود دارد که البته قبول دارم تا حدودی بلوف شده است .
مثل فیلمهای هندی که سلمان خان ، اکشی کومار ، سانجی دات ، عامرخان ، شاهرخ خان ، آمیتاب باچان و ......یک محله یا یک شهر را کتک می زنند و ......
یا مثل فیلمهای جنگی خودمان و جومونگ و افسانه سه برادر یا فیلمهای راکی و رمبوی سیلوستر استالونه و فرانکی فزی و جکی چان .....
سبز باشید .@};-


نام: فاطمه گودرزی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 15:19

نمایش مشخصات فاطمه گودرزی درودبسیار عالی موفق باشی



@فاطمه گودرزی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 08:11

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درود و سپاس
خدمت بانو گودرزی
ممنون از حضورتان@};-


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 31 ارديبهشت 1397 - 01:14

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)











جالب بود صابر عزیز، به زبان خودمانی‌تر خیلی باحال بود:)

داستانی روشن و دوست‌داشتنی

برقرار و پاینده باشید.‌


@پیام رنجبران(اکنون) توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 1 خرداد 1397 - 08:14

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت دوست گرانقدرم
جناب رنجبران عزیز
ممنون از لطف شما
سپاس که می آیید و می خوانید و .....
سبز باشید .@};-


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 11:34

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد عالی بود


@محمد نصرتی راد توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 2 خرداد 1397 - 16:19

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها
بر استاد نصرتی عزیز
سبز باشید .@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.