لالایی گندمزار

از ماشین پیاده شدم و بعد از درآوردن وسایل ، به برادرم گفتم که برو .می خواهم چند روزی دور از آدمها و همهمه ی زندگی ، با خودم خلوت کنم و در تنهایی و خلوت خودم بمانم و فکر و خیالم را از زندگی و آدمها دور کنم و چند روزی راحت و آسوده باشم .
برادرم رفت و من در حالی که وسایلم را به دست گرفته بودم به سمت مزارع گندم رفتم و چند دقیقه ای ایستادم و خوب به دور و بر نگاه کردم .
بعد ، راهم را گرفتم و به اتاقک بالای تپه که مشرف به مزارع بود رفتم و بعد از گذاشتن وسایل ، آبی به دست و صورتم زدم و از پنجره ی اتاقک بیرون را نگاه کردم .
چند دقیقه ای که به بیرون نگاه کردم ، خسته شدم .
به بیرون اتاقک رفتم و آتش روشن کردم .بعد کتری را روی آتش گذاشتم و غذایی را که به همراهم آورده بودم را روی آتش گذاشتم و بعد از گرم شدن ، آن را در آوردم و مشغول خوردن شدم .
بعد از غذا ، چای هم خوردم و چند دقیقه بعد در حالی که احساس آرامش و راحتی می کردم ، تفنگ شکاریم را روی دوش انداختم و از اتاقک بیرون زدم .
هوا داشت تاریک می شد و من در حالی که از اتاقک دور شده بودم خودم را به مزارع سرسبز گندم رساندم و با آرامش خاصی در میان آنها شروع به قدم زدن کردم .
باد به گندمها می خورد و با برخورد به مزارع ، انگار لالایی خاصی رابه گندمزار داده بود که من با دیدن این صحنه و در حالی که باد به سر و صورتم می خورد تا نیمه های شب در میان مزارع سرسبز ماندم و با لالایی و آواز گندمزار خودم را تا حدود زیادی از دنیای فکر و خیال در آوردم و آرامش خاصی در آن سکوت و تنهایی به خودم دادم و خودم را در آن خلوت نیمه شب از دنیای شلوغ و همهمه ی آدمها در آوردم و با آرامش و خیال در میان گندمزار قدم می زدم و در دنیای خودم خوش بودم .


پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز : 3 اردیبهشت 1397
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

7

پیام رنجبران(اکنون) ,همایون به آیین ,صغرا آقایی ,مانی ,"صابرخوشبین صفت" ,نرجس علیرضایی سروستانی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (8/2/1397),مانی (8/2/1397),همایون به آیین (9/2/1397),همایون به آیین (9/2/1397),زینب گندمی ثانی (9/2/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (11/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (14/2/1397),داوود فرخ زاديان (15/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1397),پیام رنجبران(اکنون) (22/2/1397),ماریا-لشکری (18/4/1397),

نقطه نظرات

نام: صغرا آقایی کاربر عضو  ارسال در شنبه 8 ارديبهشت 1397 - 23:01

نمایش مشخصات صغرا آقایی @};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 9 ارديبهشت 1397 - 14:46

درود بر آقا صابر عزیز
داستان آنگونه که آغاز شد خواننده انتظار داشت که در این خلوت گزینی که شخصیت داستان اختیار کرده بود یک اتفاقی،چالشی،دگرگونی و ... روی دهد ولی خیلی راحت تمام شد! شما شاعر هستید و این نوشته شما هم در واقع ترجمه ی یک شعر بود و اگر کلمه (پایان) در انتهای داستان نبود من فکر می کردم چند قسمت دیگر هم دارد! روح لطیف شما باعث می شود که در نوشته هایتان بیشتر به زیبایی و آرامش بها بدهید تا کنش و درگیری! من نیز با خواندنش آرام شدم !


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 10 ارديبهشت 1397 - 00:33

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت جناب به آیین عزیز
و ممنون از اینکه وقت گذاشتید و خواندید .
اصول داستان و داستان نویسی شرایط و قالب و فرم خاص خودش را دارد و در داستان کوتاه ، این فرم و قالب خیلی به نسبت داستان بلند و رمان ، خیلی سخت تر و دشوارتر است .
یکی بخاطر کوتاهی فرم داستان که زمان و شخصیت و متن و گزارش داستان در یک فرم محدود قرار می گیرد و اجازه ی خیلی چیزها را از نویسنده می گیرد .
البته در داستانهای این سایت ، من خودم خیلی کم و به ندرت داستانهای اصلی خودم را می گذارم و معمولا از داستانهای سطحی و همزمان و مستقیم استفاده می کنم(سوژه را همزمان با حضورم و مستقیم تایپ می کنم)
دلیل دیگر اینکه نویسندگان سایت بجز داستانهای خودشان به داستانهای دیگر بها نمیدهند و کم به بقیه سر میزنند .
در مورد شعر و شاعری زیاد با این حرف شما موافق نیستم .
چون من خودم را یک نویسنده می دانم و به شعر برع***************** نویسی کمتر اهمیت می دهم .
اما اینکه شعرهای من به نسبت موفقتر از داستانهایم هستند به نظر خودم به عملکرد منتقدان شعرم برمی گردد که مرا با نقدهای تند و سازنده ی خود ساخته اند .
در داستان نویسی و مخصوصا این سایت بجز جنابعالی خیلی کم کسی را دیده ام که داستان و نویسنده را نقد کند و به چالش بکشد .
سرزنده و شاد باشید .
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.