شوخی شوخی

این داستان یک نمایشنامه ی چند پرده ای است .

نمایش : "شوخی شوخی"


(محوطه ی زندان .....موقع هواخوری زندانیان)
جوان لاغر اندامی که همیشه موقع هوا خوری برای دوستان زندانیش شیطنت و مسخره بازی می کرد ، ناگهان در هنگام نزدیک شدن به دو نفر از دوستان هم بندش با کمر بر روی زمین افتاد و دوستانش و زندانیان دیگر که با این سبک بازی کردن و فیلم در آوردن او عادت کرده بودند ، به سمتش رفتند و یکی از آنها که جلوتر از بقیه بود دستی به سر و رویش کشید و خنده کنان گفت :
بلند شو آرش ، این فیلمها دیگر خیلی قدیمی شده اند .
نفر دوم هم به سمتش رفت و در حالی که رو به دیگر زندانیان می کرد ، گفت :
تو اگر بمیری ما به که بخندیم .
بلند شو که بی تو بودن برای ما خیلی سخت می گذرد .
و دستی به موها و صورتش کشید و بریده بریده در حالی که به سمت عقب بر می گشت ، گفت :
ن ....ن ...نفس نمی کشد .
و همه به زیر خنده زدند و گفتند :
تو یکی دیگه فیلم در نیار که ما به این فیلمها عادت کرده ایم .
و از آن جمع ، مرد نسبتا مسنی به سمت آرش رفت و برای اینکه مطمئن شود دستش را بر روی سینه و قلب آرش گذاشت و در حالی که بلند می شد ، رو به جمعیت کرد و گفت :
دوستان ....
این بار دیگه شوخی نیست و واقعا این جوان نفس نمی کشد .
و با عجله و فریاد کنان به کمک چند نفر دیگر ، آرش را بلند کردند و به سمت درمانگاه زندان بردند .

(درمانگاه زندان ..... پزشک زندان در اتاقش نشسته است )
.......
آن چند نفر در حالی که آرش را روی دوش خود گرفته اند وارد اتاق پزشک می شوند و او را بر روی تخت می گذارند .
پزشک خیلی سریع وسایل کارش را می آورد و در حالی که آرش را معاینه می کند ، رو به آن چند نفر می کند و می گوید :
وضعیتش خیلی بد است و باید سریع او را به بیمارستان اعزام کنیم .

......
(محوطه ی زندان ..... جمعیت زیادی جمع شده اند )
......
آرش را داخل آمبولانس می گذارند و آمبولانس آژیر کشان از بین جمعیت عبور می کند و بعد از خارج شدن از زندان به سمت نزدیکترین بیمارستان راه می افتد .
محوطه ی زندان هنوز هم شلوغ است و همه همدیگر را نگاه می کنند و هر کس چیزی می پرسد و همه به دنبال جواب هستند .

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز : 24 اسفند 1396
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

"صابرخوشبین صفت" ,همایون به آیین ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مانی ,صغرا آقایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

همایون به آیین (30/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (31/1/1397),صغرا آقایی (31/1/1397),مجتبی صمدیار (31/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (31/1/1397),بهروزعامری (1/2/1397),بهروزعامری (2/2/1397),زینب گندمی ثانی (4/2/1397),

نقطه نظرات

نام: مانی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 4 ارديبهشت 1397 - 04:05

@};-


@مانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 7 ارديبهشت 1397 - 11:30

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درود بر شما
@};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.