پشت چراغ قرمز

موتور را روشن کردم و به سرعت از کوچه وارد خیابان اصلی شدم .
چند متری نرفته بودم که یک ماشین شاسی بلند باکلاس ، از جلویم رد شد و اگر دیر جنبیده بودم و ترمز نمی کردم ممکن بود که با آن سرعتی زیادی که داشت ، دستم را در دست عزرائیل بگذارد و چه بسا به سینه ی قبرستان بفرستد .
کمی که از من فاصله گرفت گاز موتور را گرفتم و به سرعت از میان ماشینها رد شدم و خودم را به نزدیکیش رساندم .
نزدیک نزدیک شدم و در حالی که از کاری که کرده بود ، به شدت عصبانی بودم چند تا فحش آبدار تقدیمش کردم و به سرعت فاصله گرفتم و رفتم .
چیزی دور نشده بودم که دوباره و با سرعت زیاد به من نزدیک شد و با عصبانیتی که در چهره اش معلوم بود ، نیشخندی زد و گفت :
جهنم میدونی کجاست یا یادت بدم؟
که دوباره چند تا فحش آبدار تقدیمش کردم و او هم که خیلی عصبانی شده بود اسلحه ای شبیه کلت کمری در آورد و گفت :
زود گم شو و گر نه ......
که اجازه ی حرف زدن به او ندادم و گفتم :
بچه من از این پلاستیکیها زیاد دیدم و حالا هم منتظر غلط زیادی تو هستم .
و اسلحه را که بنظرم پلاستیکی بود از پنجره ی ماشین در آورد و به سمت من گرفت .
خنده ای کردم و در حالی که نگاهش می کردم ، گفتم :
بچه جان منتظر شلیکتم.
که شلیک کرد و از ترس نزدیک بود زهره ترک شوم .
اصلا باورم نمی شد که اسلحه اش واقعی باشد .
به خودم آمدم و در حالی که بعد از شلیک کردن ، بلافاصله گاز ماشینش را گرفته بود به دنبالش راه افتادم و پشت ماشینش و با فاصله به تعقیبش ادامه دادم .
یکی دو خیابان که رد شدیم به یک چهار راه رسیدیم که چراغش تازه قرمز شده بود .
از موتور پیاده شدم و با سرعت در ماشین را باز کردم و در حالی که غافلگیرش کرده بودم به سر و صورتش زدم و اسلحه را از او گرفتم و او را از ماشین به بیرون پرت کردم که در همین حال پلیسی که سر چهارراه ایستاده بود به سمتمان آمد و در حالی که به آن مرد نگاه می کرد ، گفت :
آقای وزیر چه شده؟
و من با عجله از ماشین پیاده شدم و روی موتور پریدم و از آنجا فرار کردم .


پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز :18 فروردین 1397
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

صغرا آقایی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,مرتضی حاجی اقاجانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (22/1/1397),"صابرخوشبین صفت" (22/1/1397),فرزاد مرتضایی (22/1/1397),پروین بهادری (22/1/1397),صغرا آقایی (22/1/1397),همراز محمدی (23/1/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (24/1/1397),مجتبی صمدیار (25/1/1397),مرتضی حاجی اقاجانی (26/1/1397),حمید جعفری (مسافر شب) (31/1/1397),

نقطه نظرات

نام: فرزاد مرتضایی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 22 فروردين 1397 - 19:09

نمایش مشخصات فرزاد مرتضایی سلام
داستان خوبی بود.
خوب شروع شد، حاشیه نداشت، شاخ و برگ اضافی نداشتو در کل شسته و روفته بود. به خوبی اوج گرفت و صحنه پردازی ها خوب بودند، اما ای کاش این پایان آبکی آن هم جذابیت را حرام نمی کرد.
دوست عزیز، فکر می کنم باید یک دستی به انتهای داستان بکشی.


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 23 فروردين 1397 - 18:44

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
سپاس از حضور و سپاس از نظرتان
داستان را بخاطر پیامی که داشت(قدرت و زورگویی مقامات بالا و کوچک شمردن مردم) گذاشته ام .
پایان داستان کمی اکشن است و بزرگنمایی شده
سبز باشید .@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.