برگی از تاریخ

آخرین شب شیفت کاریمان بود .
برداشت نیشکر به روزهای آخرش رسیده بود و چند روز بعد همه ی ما روزکار می شدیم و هر کداممان به قسمت دیگری منتقل می شدیم .
در حالی که داشتم شام شبم را گرم می کردم ، دوستم"علی" گفت که غذای او را هم گرم کنم .
به سمت کیفش رفتم و آن را باز کردم .
غذایش را در آوردم و خواستم کیف را ببندم که چشمم افتاد به کیک و کلوچه های تر و تازه اش .
به یاد روزهای گذشته افتادم . چیزی حدود 9 سال قبل .
من بخاطر یک مناسبت چند بسته کیک و کلوچه گرفته بودم و بین بچه های گروه برداشت نیشکر تقسیم کردم .
چون "علی"آدم شکمویی بود و زیاد می خورد بیشتر کیک و کلوچه ها را به او دادم که با بقیه ی خوراکی ها کاری نداشته باشد اما امان از روز بعد ....
علی به همه ی ما شبیخون زد و تمام خوراکیهایمان را خورد و همه تا صبح با شکم گرسنه خوابیدیم .
البته این دستبرد زدنهای علی ، عادی بود و از سالها قبل شروع شده بود و تا سالهای بعد هم ادامه داشت .
اما یکی از این خاطره انگیز ترین دستبردها مربوط به دوستمان "فرهادی"بود که از موقعی که ازدواج کرده بود تا شش ماه بعد و هر روز زنش برای او میوه می گذاشت و علی آنها را می خورد و فرهادی هم بی خبر از همه چیز .....
تا یک روز که زن فرهادی برای شوهرش میوه می گذارد در بین آنها چند میوه ی نارس هم بود و بعد از برگشتن فرهادی به خانه در مورد میوه ها می پرسد و او هم بی خبر از همه جا به زنش می گوید :میوه چی؟ تو کی برای من میوه گذاشته ای؟
و فرهادی بعد از کلی توضیح و حرف زدنهای زنش ، تازه متوجه شد که از زمان ازدواجش تا آن روز که شش ماه می گذشت تمام آن میوه ها را علی می خورده و او هم بی خبر بوده .
.............
دوباره کیف علی را باز کردم و کیک و کلوچه ها در مقابل چشمانم خودنمایی می کردند .
آنها را در آوردم و در جای مطمئنی پنهان کردم .
خواستم کیف را ببندم که چشمم افتاد به چند تا پرتقال آبدار. آنها را هم در آوردم و پنهان کردم و دوباره سراغ کیف آمدم .
آخرین نگاهم را به درونش انداختم که چشمم به جعبه ی توت خشک افتاد که به خاطر اینکه با چای از قند و شکر استفاده نمی کرد از توت خشگ استفاده می کرد .
جعبه را باز کردم و تمام توتها را خوردم .
چون من همیشه شیفت اول ، نوبت کارم بود و علی و دوست دیگرمان می خوابیدند ، سراغ کیک و کلوچه و پرتقالها رفتم و آنها را نوش جان کردم .
بعد هم برای هضم بهتر آنها چند نخ سیگار کشیدم و نگاهی به ساعت کردم که ساعت 3 شب را نشان می داد .
به سراغ علی رفتم و در حالی که می خندیدم ،صدایش کردم و گفتم :"برگی از تاریخ"
و او در حالی که بیدار می شد بهت زده به سراغ کیفش رفت و در حالی که مات و مبهوت نگاهم می کرد ، چیزی نگفت و من دوباره خنده ای کردم و گفتم :"برگی از تاریخ"

پایان

صابر خوشبین صفت
اهواز:30بهمن1396
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,صغرا آقایی ,رضا فرازمند ,مانی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (2/12/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (3/12/1396),رضا فرازمند (7/12/1396),نگین امینی (20/12/1396),حمید جعفری (مسافر شب) (21/12/1396),محدثه یعقوبی (19/1/1397),

نقطه نظرات

نام: رضا   ارسال در دوشنبه 7 اسفند 1396 - 18:13

سلام
زیبا وادیبانه
احسنت@};- @};-


@رضا توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 8 اسفند 1396 - 18:32

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به استاد و شاعر دلها
جناب دکتر فرازمند عزیز
زنده باشید .@};-


نام: محدثه یعقوبی کاربر عضو  ارسال در شنبه 18 فروردين 1397 - 01:56

نمایش مشخصات محدثه یعقوبی سلا
خیلی زیبا و جالب @};-


@محدثه یعقوبی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 11 ارديبهشت 1397 - 23:48

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها بر شما
@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.