آن سوی رود ........قسمت1

با پدر سوار قایق شدیم و از رودخانه عبور کردیم و به آن سوی رود رسیدیم .جایی پشت یک تپه که بجز سنگ چیزی دیده نمی شد .

هوا داشت تاریک می شد و من که خیلی ترسیده بودم به پدرم نگاهی کردم و از ترس به خودم می پیچیدم .

پدر مرتب به این سمت و آن سمت می رفت و مرتب سیگار می کشید .

چند دقیقه بعد صدایی به گوش رسید و پدر از من خواست که پشت سنگها پنهان شوم و از جایم تکان نخورم .

به پشت چند سنگ بزرگ رفتم و خیلی زود پنهان شدم .

در تاریکی دیدم که یک مرد که سر و صورت خود را پوشیده بود به سمت پدرم می آید .

پدرم به او گفت که نقشه را آوردی یا نه ؟

او هم جواب داد : اول پول بعد هم طبق قولی که دادی باید نصف سهم مرا بدهی .

هر دو حرفهای همدیگر را تایید کردند و چیزهایی بین شان رد و بدل شد .

بعد حرکت کردند و تپه را دور زدند و به جایی که یک دهانه ی تنگ و باریک در دل تپه بود رفتند .

به محض داخل شدن با هم درگیر شدند و با صدای شلیک تیر ، سر و صدا را تمام کردند .

خیلی می ترسیدم .جرات هم نداشتم از پشت سنگها تکان بخورم .

فقط به دهانه ی تپه چشم دوخته بودم که ببینم چه شده است .

چند لحظه بعد پدرم از دهانه ی تپه بیرون آمد و مرا صدا کرد .

سریع به سمتش رفتم و خودم را به چند قدمیش رساندم .

چیزی شبیه یک نقشه از جیبش در آورد و به من داد و از من قول گرفت که درباره ی آن چیزی به کسی نگویم و آن را در جای امنی پنهان کنم .

بعد به سمت قایق رفتیم و از رودخانه گذشتیم و راه خانه را در پیش گرفتیم .
در طول مسیر ، پدرم خیلی در مورد اتفاقهایی که افتاده بود با من حرف زد و از من خواست که در مورد آنها چیزی به کسی نگویم .

به خانه که رسیدیم  من چون که خیلی خسته بودم به اتاقم رفتم و خوابیدم .

صبح با صدای مادرم که بالای سرم آمده بود ، بیدار شدم .

نگاهم کرد و گفت :

چیزی شده ؟ 

گفتم : نه . چطور ؟ مگر چیزی شده 

آره ..... نیمه شب چند تا مامور امنیتی به در خانه آمدند و سراغ پدرت را گرفتند و او از در پشتی فرار کرد و رفت .

نگاهش کردم و گفتم : 

مگر چیزی شده ؟ 

حرفی نزد و رفت .

از رختخواب بلند شدم و نقشه را در بین کتابهایم پنهان کردم .

آبی به دست و صورتم زدم و برای خوردن صبحانه و چای  بر سر سفره نشستم .

مادرم که به من شک کرده بود مرتب و زیر چشمی نگاهم می کرد ولی من به روی خودم نمی آوردم و انگار که از چیزی خبر ندارم .

وقتی که از خانه بیرون زدم ، سری به رودخانه زدم و به سمت جایی که قایق در آن جا بود ، رفتم ولی قایق سر جایش بود .

گشتی در آن اطراف زدم و نزدیکیهای ظهر در حالی که خیلی خسته شده بودم به خانه رفتم .

مادر تا مرا دید سراغ پدر را گرفت و من که از او خبری نداشتم ، در جوابش گفتم :

بی خبر هستم .

صدایش را بلند کرد و در حالی که با عصبانیت حرف می زد گفت :

وای به حالت اگر خبر داشته باشی و چیزی نگویی .

پدرت معلوم نیست چکار کرده که مرتب مامورها سراغش را می گیرند .

چیزی نگفتم و وارد خانه شدم .

تا نزدیکیهای عصر خودم را با کتابهایم مشغول کردم و بعد از خوردن چای از خانه بیرون زدم .

گشتی در روستا زدم و با تاریک شدن هوا به خانه رفتم که چند تا مامور جلویم را گرفتند و سراغ پدرم را ازمن گرفتند که در جواب گفتم :

خبر ندارم .

ولی آنها باور نکردند و مرا با خود به پاسگاه بردند .

در آنجا مرتب سراغش را از من می گرفتند و من که واقعا خبر نداشتم ، اظهار بی اطلاعی کردم و چیزی برای گفتن به آنها نگفتم .

بعد از یکی دو ساعت ، وقتی که به نتیجه ای نرسیدند به من اجازه دادند که به خانه بروم .

موقعی که به خانه رسیدم ، مادرم  جلوی خانه ایستاده بود و محض اینکه مرا دید به سمتم دوید و گفت :

تا الآن کجا بودی ؟ خیلی برایت نگران بودم .

در مورد رفتنم به پاسگاه و سوالهای ماموران ، چیزهایی به او گفتم و هر دو به خانه رفتیم و من بعد از شام به اتاقم رفتم و خودم را مشغول خواندن کتاب کردم .

همینطور که مشغول خواندن بودم خوابم گرفت و با صدایی که به پنجره ی اتاقم می زد از خواب بیدار شدم .

به سمت پنجره رفتم و از پشت شیشه پدرم را دیدم .

آرام و بی سر و صدا پنجره را برایش باز کردم و او وارد اتاق شد .

بدون اینکه کسی بفهمد برایش غذا و آب آوردم و او خورد و در مورد موضوع آن شب با هم حرف زدیم و او بار دیگر یادآوری کرد که کسی از جریان چیزی نفهمد .

موقع رفتن از من خواست که اسلحه اش را برایش ببرم و من در حالی که همه خواب بودند از صندوق داخل انبار اسلحه را درآوردم و به او دادم و او از پنجره به داخل کوچه پرید و رفت .

بعد از رفتنش خودم را روی تخت انداختم و خوابیدم .


ادامه دارد ........
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

5

ابوالحسن اکبری ,"صابرخوشبین صفت" ,مانی ,نرجس علیرضایی سروستانی ,کوثر علیزاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (3/6/1396),ابوالحسن اکبری (3/6/1396),مانی (3/6/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (5/6/1396),کوثر علیزاده (6/6/1396),مهشید سلیمی نبی (18/6/1396),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 12:05

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 22:55

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به استاد اکبری عزیز
که به حق یکی از بهترین کوتاه نویسهای حال حاضر ایران است و اشعار شان هم از لطافت خاصی برخوردار است .
درودها@};- @};-


نام: مانی   ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 23:08

@};- @};- @};- @};- @};- @};-


@مانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 6 شهريور 1396 - 10:57

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها به شما
@};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 5 شهريور 1396 - 18:07

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی سلام
هزاران درود و عرض ارادت
آقای خوش بین صفت بزرگ :)

وسط های داستان داشتم به خودم میگفتن چه بچه ی دهن لقی :D :D اینقدر که باباش گفت چیزی نگو ... اونم هیچی نگفتم ..فقط تبدیلش کرد به یه داستان گذاشتش توی سایت :D :D :D
لحظه هایی از داستان یاد فیلم رئیس علی دلواری افتادم .. برای رئیس علی دلواری و همه اونهایی که با جان و دل مبارزه میکردن خیلی ارزش و احترام قائلم :)
ولی بعد که این قسمت داستان تموم شد به خودم گفتم اصلا از کجا معلومه که شخصیت پدر داستان میخواد مبارزه کنه ؟ :-s :D مثل اینکه باید منتظربمونم تا قسمت بعدی

شروع داستان که خیلی خوب بود .. نوع روایت هم که طبق معمول مختص قلم خودتون هست و به سبک خاص خودتون ... این شروع های داستان تون رو خیلی دوست دارم .. یهو و غافلگیر کننده و بدون هیچ حرف و مقدمه ی اضافی .. خواننده رو هل مید وسط داستان :)
و دیگه اینکه
برقرار باشید و بمانید ..منتظر خوندن ادامه داستان می مونم
دم قلمتون همچنان گرم @};- @};- @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در دوشنبه 6 شهريور 1396 - 10:56

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
به آبجی مهربان و دوست داشتنی خودوم
بانو سروستانی
که به حق شایسته و لایق بهترین هاست .
همیشه و در همه حال آرزومند بهترینها برای شما هستم .

.......
و اما داستان .....
احتمالا آن را بصورت یک نوول در می آورم و قسمت به قسمت حال و هوا و فضای داستان را بهتر و بازتر می کنم .
مدتهاست که سوژه های خوبی برای نوشتن دارم اما کمبود وقت و مشکلات این اجازه را به من نمی دهد .

......
با آرزوی بهترینها برای آبجی خودوم .

شاد و سرسبز و سرزنده و بهاری باشید .

@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 6 شهريور 1396 - 13:31

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب خوشبین صفت.زیبا و دلنشین بود .داستان رو طوری نوشته بودید که خواننده هر لحظه منتظر اتفاقات جالب در داستان بود و از این بابت بهتون تبریک میگم .درود بر شما و قلمتان.منتظر ادامه ی داستان زیبایتان هستم.موفق و شاداب باشید.@};-


@کوثر علیزاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در سه شنبه 7 شهريور 1396 - 16:01

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها که آمدید .خواندید و پسندیدید .
سپاس از شما@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.