آهنگ زندگی ........ قسمت 2

چند دقیقه ای آنجا ایستاد و مشغول نگاه کردن به ساحل و رهگذرانی که در آن اطراف بودند ، شد .
بعد بلند شد و دوباره به بیمارستان رفت .
در راهرو بیمارستان دکتر معالج مادرش را دید ، به سمتش رفت و جویای حال مادرش شد .
دکتر نگاهی به او کرد و گفت :
سری به مادرت بزن و بعد به اتاقم بیا تا در مورد موضوعی با هم حرف بزنیم .
خداحافظی کرد و به سمت اتاق مادرش رفت .
از پشت پنجره نگاهی به داخل اتاق انداخت که مادرش را دید که نشسته و به در چشم دوخته است .
برگشت و از گل فروشی جلوی بیمارستان یک شاخه گل رز خرید و دوباره به سمت اتاق مادرش راه افتاد .
به آرامی وارد اتاق شد و در حالی که گل رز را به سمت مادرش می گرفت ، گفت :
تقدیم به بهترین مادر جهان و خودش را در آغوش مادر رها کرد و چند لحظه ای با هم خوش و بش کردند .
تا شب بیمارستان بود و آنقدر مشغول حرف زدن شده بود که یادش رفت به نزد دکتر برود .
موقع خداحافظی ، مادرش چیزی به او گفت که انتظارش را نداشت .
آرش راستی در مورد آن دختره ......اسمش چه بود؟ آها فرشته ......دیگه حرفی نمی زنی .
آرش که انتظار چنین سوالی را نداشت ، و انگار حرفهای زیادی برای گفتن داشت ، به روی خودش نیاورد و رو کرد به مادر و گفت : اگه میشه در این مورد بعدا حرف بزنیم .
و خداحافظی کرد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد و خیلی حرف برای گفتن داشت در را بست و به سمت خانه راه افتاد .
دوست داشت مسیر بیمارستان تا خانه را پیاده روی کند تا حرفهای زیادی که در دلش بود و مثل بغضی گلوی او را فشار می داد ، از فکر و خیالش بیرون روند و روحیه ی خسته اش را کمتر آزار دهند .
به خانه که رسید آنقدر خسته بود که حوصله ی در آوردن لباسهایش را هم نداشت و بر روی تخت افتاد و از شدت خستگی به خواب رفت .
صبح با صدای زنگ تلفن خانه از خواب بیدار شد و به سمت تلفن رفت و جواب داد :
بله بفرمایید . و هیچ صدایی نیامد
چند بار دیگر هم حرف زد و چیزهایی گفت ولی هیچ صدایی نیامد .
در حالی که اعصابش به هم ریخته بود ، داد زد و گفت :
فرشته ...... چی از جونم میخوای ؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟ همه چی بین ما تموم شده ..........



ادامه دارد .......
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,محمد علی ناصرالملکی ,مانی ,زهرابادره (آنا) ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (26/5/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (26/5/1396),محمد علی ناصرالملکی (26/5/1396),مانی (28/5/1396),زهرابادره (آنا) (1/6/1396),کوثر علیزاده (1/6/1396),ابوالحسن اکبری (3/6/1396),

نقطه نظرات

نام: کوثر علیزاده کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 1 شهريور 1396 - 15:42

نمایش مشخصات کوثر علیزاده سلام جناب خوشبین صفت عزیز و گرامی.داستانتون دلنشین بود .منتظر ادامه داستان هستم.موفق باشید و شاداب.@};@};-


@کوثر علیزاده توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در چهار شنبه 1 شهريور 1396 - 19:34

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام
درودها بر شما
سپاس از حضورتان@};- @};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط کوثر علیزاده Members  ارسال در پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 13:09

نمایش مشخصات کوثر علیزاده متشکرم.موفق و سربلند باشید@};-


نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 17:27

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درود بر شما
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در جمعه 3 شهريور 1396 - 12:05

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام ودرود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.