صبح یک روز زمستانی سرد

پول غذا را روی میز گذاشتم و با عجله از کافه بیرون زدم .
خودم را برای یک نبرد نابرابر آماده کرده بودم ، برای همین در انتهای کوچه ایستادم و منتظر شدم .
چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشی همراهم زنگ خورد و بلافاصه جواب دادم .
سعید در حالی که به شدت عصبانی بود ، گفت :
سریع خودت را به کافه برسان و منتظر باش تا بیایم .چیز دیگری نگفت و زود قطع کرد .
نگاهی به ساعت انداختم و در عرض چند دقیقه خودم را به کافه رساندم .
نزدیک کافه که رسیدم سعید هم با یک موتور خودش را به آنجا رساند و به محض دیدن من گفت : وضعیت خیلی خراب شده ، زود سوار شو که باید از اینجا برویم .
پلیس رد ما را گرفته و در تعقیب ماست .
بلافاصله سوار شدم و سعید خیلی زود از آنجا رفت و به سمت جاده ی خروجی شهر راه افتاد .
یکی دو کیلومتری از شهر خارج شدیم که ماشین پلیسی که صدای آژیر آن می آمد به دنبال ما راه افتاد و سعید بلافاصله وارد اولین فرعی جاده شد و با سرعت به مسیرش ادامه داد .
ماشین پلیس به چند قدمی ما رسید و در حالی که دستور توقف می داد چند تیر هوایی شلیک کرد و ما که خیلی ترسیده بودیم از جاده ی خاکی وارد جنگل کنار جاده شدیم و با پیاده شدن از موتور ، شروع به دویدن کردیم و در پشت درختها خود را مخفی کردیم .
صدای آژیر ماشین قطع شد و سعید در حالی که به سمت موتور می رفت از من هم خواست که خیلی زود از آنجا برویم .
در حالی که به سمت سعید می رفتم در یک لحظه صدای شلیک تیر و افتادن سعید مرا متوجه کرد که بلافاصله فرار کردم و در پشت درختها خودم را مخفی کردم .
صدای سعید نمی آمد و معلوم بود که به ضرب گلوله کشته شده است .
سعید را داخل ماشین گذاشتند و در حالی که می خندیدند یکی از آنها به بقیه گفت :
باید دنبال نفر اصلی بگردیم و احتمال دارد که بار دیگر هم بخواهند که وزیر کشور را ترور کنند و باید این نفر اصلی را هم بگیریم و خیالمان را راحت کنیم .
در حالی که آنها مشغول حرف زدن بودند آرام آرام از پشت درختها حرکت کردم و در حالی که فاصله ام را از آنها بیشتر کرده بودم از جنگل خارج شدم و از سمت رودخانه اقدام به فرار کردم و از آنجا دور شدم .
چند روزی در خانه ی یکی از دوستان روزنامه نویس مخفی شدم و وقتی که همه چیز تمام شد با یک اسم مستعار در روزنامه ای دیگر شروع به فعالیت کردم .
اما روزنامه ی خودمان و دوستان روزنامه نویس .....
بعد از رسوایی و دست داشتن وزیر کشور در قاچاق مواد مخد که روزنامه ی ما با ارائه ی سند اقدام به این رسوایی کرد هیچکس پیگیر کار وزیر نشد و او در حالی که کسی پیگیر کارش نیست اقدام به بستن روزنامه و بازداشت روزنامه نویسان گرفت که من و سعید بر این شدیم تا با ترور وزیر کشور او را از صفحه ی روزگار حذف کنیم که برنامه ی مان عملی نشد و او جان سالم به در برد .
روزها گذشت و گذشت تا صبح یک روز زمستانی سرد که روزنامه ها و اخبار ترور و کشته شدن وزیر کشور را اعلام کردند .

پایان
صابرخوشبین صفت
اهواز :15تیر1396
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

سعید بیک زاده ,"صابرخوشبین صفت" ,محمد علی ناصرالملکی ,ابوالحسن اکبری ,نرجس علیرضایی سروستانی ,بهروزعامری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (16/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (16/4/1396),رضا فرازمند (16/4/1396),معصومه هوشمندیان (17/4/1396),ابوالحسن اکبری (17/4/1396),روح انگیز ثبوتی (19/4/1396),مسعود برزام (20/4/1396),ابوالحسن اکبری (25/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (27/4/1396),داود عزیزی (31/4/1396),بهروزعامری (22/5/1396),"صابرخوشبین صفت" (22/5/1396),

نقطه نظرات

نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 11:34

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی ام.جناب خوشبین صفت.درود بر شما.داستانک اکشن و زیبایی بود.موجز و صریح و بدون هیچ توضیح زائدی.قلمتان مانا.با آرزوی بهترین ها برایتان.


@سعید بیک زاده توسط صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 12:17

سلام و درودها
سپاس از شما و سپاس از نظر لطفتان
البته در کنار این داستانک ، داستانک رئیس جمهور بود که امکان چاپ پیدا نکرد .
سبز باشید .
@};- @};- @};- @};- @};-


نام: رضا فرازمند   ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 23:05

سلام
دوست ادیب
زیبا بود
درود@};-


@رضا فرازمند توسط صابرخوشبین صفت   ارسال در جمعه 16 تير 1396 - 01:34

سلام و درودها
به دکتر فرازمند عزیز
سپاس از حضور سبزتان
@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 12:06

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود برجناب استاد خوشبین صفت.خیلی عالی بود.موفق و سربلند باشید.@};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط صابرخوشبین صفت   ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 14:28

سلام و درودها
به نویسنده و هنرمند بزرگ
جناب استاد اکبری عزیز
@};- @};- @};-


نام: سعیده پهلوان کندر شریفی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 17:24

نمایش مشخصات سعیده پهلوان کندر شریفی سلام زیبا و یک دست و روان نوشتید از خواندن داستان شما لذت بردم. موفق باشید


@سعیده پهلوان کندر شریفی توسط صابرخوشبین صفت   ارسال در شنبه 17 تير 1396 - 20:05

سلام و درودها
به شما سرکار خانم پهلوان
سپاس از شما
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 16:06

نمایش مشخصات بهروزعامری سلام و ردودها

@};- @};- @};-


@بهروزعامری توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در یکشنبه 22 مرداد 1396 - 18:02

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام استاد
درودها بر شما و ممنون از حضور سبزتان
@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.