مغولها

به همراه دکتر "henkel" که تازه از آلمان آمده بود به هتل محل اقامتمان رفتیم .
بعد از چند ساعتی استراحت ، هتل را ترک کردیم و با اتومبیل به سمت شیراز حرکت کردیم .
نزدیکیهای غروب بود و به در خواست دکتر چند دقیقه ای در کنار جاده توقف کردیم و به کوه دماوند خیره شدیم .
با او و همراهان چند تا عکس یادگاری گرفتیم و به مسیرمان ادامه دادیم .
ساعت 10 شب به اصفهان رسیدیم و بعد از چند ساعتی گشت و گذر در اصفهان به هتلی در نزدیکی سی و سه پل رفتیم و شب را در آنجا استراحت کردیم .
چون شب تا دیرموقع بیدار بودیم تا نزدیک ظهر خوابیدیم .
بعد ناهار و چای خوردیم و به مسیرمان به سمت شیراز راه افتادیم .
دکتر خیلی دوست داشت جاهای دیدنی اصفهان را ببیند بنابراین چون باید طبق برنامه باید به شیراز می رفتیم به او قول دادم که در فرصتهای بعد او را به جاهای دیدنی و قدیمی اصفهان ببرم .
در طول مسیر دکتر از جاهای زیبا عکس می گرفت و چیزهایی هم در دفترش یادداشت می کرد .
ساعت حدود 5بعداز ظهر در کنار جاده ایستادیم و بعد از خوردن چای و کمی استراحت به راهمان ادامه دادیم .
هوا تاریک شده بود که به شیراز رسیدیم .
گشتی در شهر زدیم و بعد از خوردن شام در یکی از کافه های بزرگ شهر ، به هتل رفتیم و استراحت کردیم .
صبح زود از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه و چای به محل کنفرانس رفتیم و بعد از معرفی خود وارد سالن کنفرانس شدیم .
سالن پر شده بود و من و دکتر و همراهان به محل رزرو شده ی مان رفتیم و بر روی صندلی نشستیم .
چند دقیقه بعد کنفرانس شروع شد و مجری برنامه پشت میکروفن رفت و اسامی سخنرانان کنفرانس را اعلام کرد که من و دکتر جزء سخنرانان آخری بودیم .
یکی دو نفر صحبت کردند و نوبت به یکی از شخصیتهای ادبی مخالف رسید که بلافاصله شروع به صحبت کرد و با لحن تندی حرفهایش را ادامه داد .
چند لحظه بعد چند نفر از انتهای سالن شروع به شعار دادن کردند و سخنران بی اعتنا به شعار دهندگان به حرفهایش ادامه داد .
تعداد شعار دهندگان لحظه به لحظه ادامه داشت و بعد از آن تعدادی مامور لباس شخصی به سالن حمله کردند و چند نفر را دستگیر کردند .
بعد از آن تعداد زیادی مامور نظامی و لباس پلنگی حمله کردند و دسته دسته افراد را دستگیر می کردند و با خود می بردند .
جو سالن به هم ریخته بود و لحظه به لحظه به تعداد مامورها اضافه می شد که دکتر و همراهان مات و مبهوت به من نگاه می کردند .
دکتر henkel که به شدت عصبانی شده بود صدا زد انگار مغولها حمله کرده اند و بلافاصله ماموران به سمت او حمله کردند و من و او و چند نفر دیگر را هم دستگیر کردند و با خود بردند .
بیرون از سالن جو خیلی خرابتر بود و هزاران مامور دور و بر سالن و خیابانهای دور و بر را گرفته بودند و اجازه ی رفت و آمد و تجمع به افراد نمی دادند .
در حالی که ما را سوار ماشین می کردند چشمم به چند تا تانک و توپ و ماشین آب پاش افتاد .
معلوم نبود چه خبر شده و کسی به درستی چیزی نمی گفت و طبق حرفهای دکتر به این نتیجه رسیدم که انگار مغولها حمله کرده اند .
ماشین حرکت کرد و ما را بردند و ما در حالی که با تعجب به خیابانها و ماموران نگاه می کردیم از خود سوال می کردیم و جوابی هم برای حرفهای خود نداشتیم .
دکتر خنده ای کرد و با تعجب گفت با آنکه در کوچکی شاهد جنگ دوم جهانی بوده ام ولی در آن جنگ هم صحنه های اینچنینی را ندیده بودم و فکر کنم این حمله و یورش سربازان و ماموران شما مثل حمله ی مغولها باشد .
دکتر خیلی ناراحت بود .نگاهی به من کرد و گفت : با این صحنه هایی که امروز من در خیابان از ماموران و حمله ی آنها به مردم دیدم فکر نکنم ما را زنده بگذارند و باید فکری کرد .
بلافاصله خودش را به دیوانگی زد و در حالی که ماموران برای وضعیت حال او آمده بودند اسلحه ی یکی از آنها را گرفت و با خلع سلاح بقیه کمک کرد که همه ی ما فرار کنیم .

پایان
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

سعید بیک زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (6/4/1396),سعید بیک زاده (6/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (6/4/1396),م.ماندگار (7/4/1396),معصومه هوشمندیان (21/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (8/6/1396),

نقطه نظرات

نام: سعید بیک زاده کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 6 تير 1396 - 14:13

نمایش مشخصات سعید بیک زاده سلام دوست گرامی.داستان زیبا و روانی بود.البته اگر کمی بیشتر پرداخت می شد و هیجان بیشتری بهش می دمیدید جذاب تر هم می شد.به هر حال خواندنی بود.درود بر شما.


@سعید بیک زاده توسط صابرخوشبین صفت   ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 04:05

سلام سعید جان
درودها بر شما
ایده ی خوبی برای نوشتن این داستان داشتم ولی چیزی که می خواستم نشد .
سبز باشید .
@};- @};- @};- @};-


نام: نرجس علیرضایی سروستانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 تير 1396 - 12:10

نمایش مشخصات نرجس علیرضایی سروستانی خوشحالم که میبینم طبق یه نظریه ای هنوز بازداشتتون نکردن :D :D من کمپوت خریده بودم بیام ملاقات .. گفتن این دفعه رو زیر سیبیلی رد کردیم .. دفعه دیگه بخواین زیر آبی برین.. توی گونی پاره .. زیر آفتاب خرما پزون عابودان

سلام و عرض ادب فراوان
آقای خوش بین صفت ارجمند :)
کاش داستان رو یه کوچولو ویرایش میکردین .. بعضی از کلمه ها تکرار شد... به نظرم یه خورده هم عجله کردین توی روایت داستان .. به نظر میاد از گفتن خیلی جمله ها صرف نظر کردین .. یه جورایی خود سا.نسوری
اصلا روایت داریم چاره همه مشکلات سیاسی ، اجتماعی اقتصادی ..خوردن فلافل هست ولاغیر :D :D

داستان جالبی بود .. خدا کنه هیچ وقت مغولان حمله نکنن ..من تنها تصوری که از حمله مغولان دارم غارت و کشتار و ویرانی هست [-( صحنه اکشن آخرش هم خیلی خوب بود :)

دم قلمتون همیشه گرم @};- :)


@نرجس علیرضایی سروستانی توسط صابرخوشبین صفت   ارسال در پنجشنبه 8 تير 1396 - 04:11

سلام بانو
درودها بر شما
اعتقاد شخصی من برای نوشتن خیلی چیزها آزادی قلم است که با آزادی قلم و نوشتن دست نویسنده بازتر می شود و موضوعات بهتری را می تواند بنویسد .
درودها بر شما که نوشته های مرا می خوانید و پیگیری می کنید .
سبز و سرزنده باشید.
@};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: احمد دولت آبادی   ارسال در جمعه 9 تير 1396 - 11:16

جناب خوشبین صفت عزیز. آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگی


@احمد دولت آبادی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 9 تير 1396 - 16:15

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام احمد جان
درودها
زنده باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.