سرزمین افسانه ای




روز اول مدرسه بود .
خانم معلم که خیلی دلش خوش بود و معلوم بود که از جایی سود زیادی نصیبش می شود ، گفت :
ما مردمی هستیم که به خونگرمی معروف هستیم و در دنیا خیلیها آرزو دارند که در کشور ما زندگی کنند .
امیدوارترین مردم در دنیاییم و مردم به خوبی و خوشی ......
که اجازه ی حرف زدن را به او ندادم و با ناراحتی و عصبانیت گفتم :
خانم معلم درست است که ما بچه هستیم و نمی فهمیم ولی زندگی مردم را در شهر و روستا و کوچه و خیابان را می بینیم و با درد و بدبختی مردم آشنا هستیم .
حالا تو به ما بگو این سرزمین افسانه ای که از آن حرف می زنی در کجای دنیاست و اسمش چیست؟
نگاهم کرد و گفت :
خیلی گنده تر از دهانت حرف می زنی ؟
حالا هم از کلاس اخراجی و خواهش می کنم به دفتر مدرسه برو تا تکلیف تو را روشن کنم .
کیفم را به دست گرفتم و از کلاس بیرون زدم .
پشت سرم همه ی بچه ها از کلاس بیرون زدند و کلاس ماند و خانم معلمی که حرفهایش شبیه افسانه ها بود .

صابر خوشبین صفت
اهواز :9تیر1396
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

سعید بیک زاده ,نرجس علیرضایی سروستانی ,"صابرخوشبین صفت" ,معصومه هوشمندیان ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید بیک زاده (11/4/1396),نرجس علیرضایی سروستانی (11/4/1396),"صابرخوشبین صفت" (12/4/1396),معصومه هوشمندیان (19/4/1396),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.