بهار و پرنده ها

با تقدیم و احترام :
به دوست عزیزم ،
جناب "همایون به آیین " عزیز



صدای پرنده ها ، دشت و صحرا را پر کرده بود . هوا کمی گرمتر شده بود و فصلها در کنار هم نشسته بودند و با همدیگر حرف می زدند .
زمستان شاد و خندان بود و با پاییز و تابستان سر به سر بهار می گذاشت .
بهار برای مرگ مادرش ناراحت بود و حواسش به حرفهای زمستان و فصلهای دیگر نبود.
از فصلها خداحافظی کرد و راه خانه اش را در پیش گرفت .
خیلی ناراحت بود .درد شدیدی سرتاسر وجودش را گرفته بود .
نمی دانست چه کار باید بکند .به یاد حرفهای مادرش افتاد که همیشه او را نصیحت می کرد و یکی دو روز مانده به مردنش هم بهارکوچولو را صدا زد و گفت :
پسرم من دارم می روم . چیزی به آخر زندگیم نمانده است و بعد از من ، هر وقت با مشکلی برخورد کردی به خانه ی دوستان پرنده ات برو و مشکل خودت را با آنها در میان بگذار .
از قدیم و از روزگار خیلی گذشته دوستی و رفاقت دیرینه ای بین ما و پرنده ها در جریان بوده است و هر وقت که به سختی و مشکلی برخورد می کردیم به سراغ آنها می رفتیم و با کمک و مشورت آنها مشکل خود را حل می کردیم .البته این دوستی دو طرفه بود و هر وقت هم پرنده ها ، کار و مشکلی برایشان پیش می آمد ، من و آبا و اجدادم تا جایی که امکان داشت به کارهای آنها رسیدگی می کردیم .
بهار ، از فکر و خیال بیرون آمد و در حالی که خیلی خسته و بیمار بود ، وارد خانه شد و با آنکه خیلی گرسنه بود اما خستگی امانش نداد و در اتاق خواب ، پاهایش به هم برخورد کردند و بر روی زمین افتاد .
چند ساعتی به خواب رفت و با آنکه خیلی خسته بود اما تا حدودی توانست بر خستگیش غلبه کند و روی پاهایش به ایستد .
مقداری آب و غدا و دارو خورد و به کنار پنجره رفت .
یکی دو تا پرنده در باغچه ی خانه بازی می کردند و با دیدن بهار ، به سمتش آمدند و بهار موضوع بیماری و حرفهای مادر مرحومش را با آنها در میان گذاشت .
کمی آن سوتر یکی از پسران زمستان ایستاده بود و با شنیدن حرفهایشان به طرف خانه ی پدرش راه افتاد و موضوع حرفهای بهار و پرنده ها را با او در میان گذاشت .
زمستان خیلی سریع از خانه بیرون زد و هوا را که چند روزی گرمتر شده بود به شدت سرد کرد و بعد از آن به ابرها دستور داد که خیلی زود بیایند و با باد و باران و رعد و برق ، بهار و پرنده ها را از تصمیمشان منصرف کند .
هوا خیلی سرد شده بود و باد و باران اجازه ی بیرون رفتن به کسی را نمی داد .
یکی از پرنده ها به بهار گفت :
حالا که نمی توانی با این وضعیت بیرون بروی چرا به پدر و پدر بزرگم تلفن نمی کنی .
و بهار خیلی سریع گوشی همراهش را درآورد و به بزرگ پرندگان تماس گرفت و مشکلش را به او گفت .
بعد ، پرنده ی بزرگ به او گفت که گوشی را به یکی از بچه هایش که در کنار بهار ایستاده بود بدهد و به او گفت که چند تا از سبزیهای تازه ی باغ را در کتری آبی بگذارد و بعد از پخته شدن به بهار بدهد .
پرنده دستور را اجرا کرد و بعد از اینکه سبزیها خوب پخته شدند آنها را در بشقابی ریخت وبه بهار داد که بخورد .
بهار سبزیها را خورد و حالش کمی بهتر شد .
باران بند آمده بود و زمستان از پنجره ی اتاق بهار خواست که وارد شود اما هر کاری که کرد نتوانست و با ناراحتی و عصبانیت راهش را گرفت و رفت .
بهار به همراه پرنده ها از خانه بیرون زد تا بار دیگر به دشت و صحرا و کوه و دریا سلام کند .

پایان

صابرخوشبین صفت
اهواز : جمعه 13 اردیبهشت 1397
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

6

"صابرخوشبین صفت" ,عاطفه حجابی دخت ایمن ,همایون به آیین ,نرجس علیرضایی سروستانی ,مانی ,صغرا آقایی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (15/2/1397),صغرا آقایی (15/2/1397),مانی (15/2/1397),همایون به آیین (17/2/1397),همایون به آیین (17/2/1397),همایون به آیین (17/2/1397),مریم مقدسی (17/2/1397),عاطفه حجابی دخت ایمن (18/2/1397),اسیه خلیلی2 (19/2/1397),نرجس علیرضایی سروستانی (21/2/1397),فاطمه غفاری (24/2/1397),مزان ب (8/4/1397),

نقطه نظرات

نام: صغرا آقایی کاربر عضو  ارسال در شنبه 15 ارديبهشت 1397 - 20:20

نمایش مشخصات صغرا آقایی @};-


@صغرا آقایی توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 22:22

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درود بر شما@};-


نام: همایون به آیین کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 ارديبهشت 1397 - 08:28

درود فراوان به شما،صابر عزیز!
سپاسگزارم از لطف تان! و همینطور داستان زیبای شما!
«با آمدنت بهارمان رنگ گرفت
دنیا همه اش به یادت آهنگ گرفت
وقتی که نگاه زندگی می خندد
بین من و غصه عاقبت جنگ گرفت»
شعر از:صابر خوشبین صفت
این شعر زیبا از خودت، توسط من تقدیم به خودت@};-


@همایون به آیین توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 08:57

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت دوست عزیزم
جناب استاد به آیین عزیز
ممنون که می آیید و نوشته های مرا می خوانید .
امیدوارم با حضور شما استاد عزیز بتوانم به داستان هم مانند شعر ، دلگرم باشم .
ممنون از تقدیمی تان
سبز باشید .@};-


نام: محمد نصرتی راد کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 17 ارديبهشت 1397 - 16:41

نمایش مشخصات محمد نصرتی راد @};- @};- @};-
بسیار زیبا
احسنت


@محمد نصرتی راد توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 08:53

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
خدمت استاد نصرتی راد
ممنون از حضورتان@};-


نام: alizadeh   ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 07:36

زیبا بود .درود بر شما


@alizadeh توسط "صابرخوشبین صفت" Members  ارسال در جمعه 21 ارديبهشت 1397 - 08:51

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" سلام و درودها
بر شما
یک دنیا سپاس@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.