آمپول

- آخ...آخ
- چی شد؟
- دردم اومد.
- ولی من که هنوز نزدم
- چیو؟
- چیو؟خودمو...خب آمپولو
- ولی من دردشو حس کردم.
- آقای عزیز گفتم که من هنوز آمپولو نزدم.
- دکتر میشه اول یه بی حسی بزنین؟
- عزیز من بی حسی لازم نیس.
- آقای دکتر...
- ببین دوست عزیز یه بار دیگه چیزی بگی،ردت میکنم بریا.نگاش کن.رنگش عین گچ دیوار شده.
یکی از پرستارها افتاد به خنده.دکتر چشم غره ای بهش رفت و او ساکت شد.
دکتر در حالی که داشت سرنگ را پر میکرد گفت:ببین،سرنگ هنوز دست منه.
سرم را بالا کردم.راست میگفت.سرم را برگرداندم و پیشانی ام را روی ملافه ی سفید گذاشتم.نفس عمیقی کشیدم.بالاخره آمپول را زد.نمیتوانم بگویم چقدر دردم گرفت.لبهایم را گاز گرفتم.اگر خجالت نمی کشیدم حتما جیغ میکشیدم.
- خب تموم شد.بلند شو.
- تموم شد؟
- آره.بلند شو.مردم منتظرن.
- دست شما درد نکنه.
وقتی روی موتور نشستم تازه دردش شروع شد.تاخانه خیلی نمانده بود.سرم را از درد اینطرف آنطرف می بردم.با انگشتانم دسته ی موتور را تقریبا چنگ زده بودم.وقتی رسیدم در خانه باز بود.مثل همیشه.بچه های زینب خانم داشتند توی حیاط بازی میکردند.اما حواسشان بود که توی حوض کاشیکاری دایره ای نیفتند.فکر کنم دفعه آخر زینب خانم حسابی از خجالتشان درآمده بود. ژاله توی ایوان خانه نشسته بود.یاشار توی بغلش بود.داشت شیر میخورد.ژاله هم تکانش میداد.لنگان لنگان طرفش رفتم.به زحمت جلو خنده اش را گرفته بود.من که لجم گرفته بود گفتم:آره بخند.تو که آمپول نزدی من زدم
- حالا انگار زخم شمشیر خوردی.پس قدیما رو چی میگی.با اون آمپول گاویا.
- خیلی ممنون از دلداریت.برو یه لیوان آب قند بیار.فکر کنم قندم افتاده.ژاله در حالی که میخندید،یاشار را توی بغل من گذاشت و ازارسی داخل رفت.می توانستم صدای خنده اش را بشنوم.موهای کم پشت یاشار را نوازش کردم.یاشار دستانش را به طرف بچه ها که حالا داشتند دور درخت صنوبر پیر بازی میکردند دراز کرد بود و صداهای نامفهومی از خودش درمی آورد.ژاله با یک لیوان آب قند برگشت.بچه را گرفت.
- احمد،هنوز پولتو نگرفتی؟
- همین امروز فردا میگیرم
- سقف آشپزخونه چکه میکنه.
- نگران نباش.تا هفته دیگه یه جای دیگه پیدا میکنم.
- فقط خواهشا بهتر از این خراب شده باشه.
- ایشالا...ایشالا
فردای آن روز یاشار تب کرد.بردیمش پیش دکتر.آمپول بهش داد.به جای یاشار من میترسیدم.ولی یاشار مثل یک مرررد آمپولشو زد.وقتی داشتیم از بیمارستان بیرون می آمدیم،ژاله درحالی که یاشار را نوازش میکرد،گفت:از بچه یاد بگیر
- چیو؟
- عین یه اقا رفت آمپولشو زد و اومد.مثل تو نکرد.
- مگه من چی کار کردم؟
- اون پرستاره که توی اتاق بود،گفت دیروز یه دکتر چیا گفتی
- من...من...اصلا غلط کرده گفته.
- خیله خب حالا.شنیدم خیلی ننه من غریبم دراوردی
- کی من؟لابد اشتباه گرفته
- آره.لابد ونگاهی به من انداخت.
ژاله و یاشار را با تاکسی فرستادم خانه.خودمم ترک موتور نشستم تا به رنگرزی برم.توی راه همش به یک چیز فکر میکردم.شاید یاشار بیشتر ازمن مررررد بود.
ادامه دادن

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.1 از 5 (مجموع 25 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

مریم مقدسی ,فاطمه زهرا نصراله زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

کیمیا مرادی (28/5/1392),مهدی قاسمی (28/5/1392),مریم مقدسی (28/5/1392),آرش شهنواز (28/5/1392),مسعود رضایی (28/5/1392),سارا سلطانیان (29/5/1392),مسلم نوری (29/5/1392),الهام توکل (29/5/1392),بهناز کشاورز (29/5/1392),زهرا فودازی (29/5/1392),علی مبینی (29/5/1392),مرتضی عسکری دستجردی (30/5/1392),مرضیه دستگرد (30/5/1392),سهیلا مظفری (31/5/1392), ناصرباران دوست (2/6/1392),امید علی نوری (2/6/1392),آرتا سین (5/11/1392),پرویزطبسی (12/11/1392),فاطمه زهرا نصراله زاده (2/5/1393),حسین خسروجردی خسرو (14/7/1393),حسین خسروجردی خسرو (5/8/1393),

نقطه نظرات

نام: مریم مقدسی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 18:14

آمپول*******ی قدیم =)) =))

خیلی بامزه بود خسته نباشید :D @};- @};-


@مریم مقدسی توسط آرتا سین Members  ارسال در دوشنبه 28 مرداد 1392 - 19:53

نمایش مشخصات آرتا سین سلام
ممنون از نظرتون


نام: زهرا فودازي   ارسال در سه شنبه 29 مرداد 1392 - 19:42

سلام. موضوع و اسم داستانت زيبا دوست عزيز.
ولي خيليا از آمپول مي ترسن دليل نمي شه هركي نمي ترسه مرد تر از اون يكي باشه. اونم يه بچه ي فسقلي.
ولي بي صبرانه منتظر ادامه ي داستان هستم.@};-


@زهرا فودازي توسط آرتا سین Members  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 16:09

نمایش مشخصات آرتا سین سلام
با تشکر


نام: مرتضی عسکری دستجردی   ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 11:56

سلام .احسن


@مرتضی عسکری دستجردی توسط آرتا سین Members  ارسال در چهار شنبه 30 مرداد 1392 - 16:11

نمایش مشخصات آرتا سین سلام
با تشکر


نام: فرزان سلطانیان   ارسال در جمعه 17 آبان 1392 - 12:45

خجالت بکش بزدل


نام: پرویزطبسی کاربر عضو  ارسال در شنبه 12 بهمن 1392 - 16:17

نمایش مشخصات پرویزطبسی موفق باشی زیبا بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.