مثلث

خوابش نمی برد...
در حالیکه زمان اصلا"نمی گذرد، وجودش را تمنای داشتن او فرا گرفته است.
خدا کند قلب محمد تا فردا دوام بیاورد!دست و پایش را گم کرده ، ای کاش هر چه زودتر پیدا شود این آفتاب لعنتی!
شبانه حرف های رفیقش طاها را مرور می کند...
طاها می گفت شک نکن که خانم نصیری هم به تو علاقه دارد که اگر نداشت این همه نخ نمی داد پسر...
اما محمد با این حرف ها فقط سر کلافش را گم می کند وتنها چیزی که می داند اینکه باید صبح شود و ساعت هشت!
خانم نصیری روز قبل روی پله های دانشکده از او خواسته بودفردا ساعت هشت به کافی شاپ جلوی دانشگاه بروند تا در مورد موضوعی با او صحبت کند، بنده ی خدا زبانش بند آمده بود و سریع فقط با یک، فردا منتظرتان هستم، دور شده بود...
محمد روبروی آینه ی قدی مرتب حرف های دلش را می زند اما از آینه که صدایی در نمی آید!
طاها که محمد و خانم نصیری را از دور دیده بود و حالا از ماجرای قرار ملاقات آگاه بودو از علاقه محمد هم اطلاع داشت ، می گوید شک نکن ایشونم بلهههههه... می گوید؛ آخه توی این چند وقت هر گاه با ما روبرو میشد، هول می کرد و کم مانده بود با سر بخورد توی دیوار، نگو خانم عاشقت بوده
آقا محمد...
اصلاً کاش امشب طاها بود، خیلی خوش بین است، می گوید لب تر کنی بله را گفته... اصلاً اگر مایل نبود چرا خواسته فردا ساعت هشت همدیگر رو ببینید؟!!!

شب به هر مکافاتی هست تشریفش را می برد ولی او هنوز هم نمی داند چگونه باید با خانم نصیری روبرو شود و پرده از عشقش نسبت به او بردارد!

فقط امیدوار است حرف های طاها درست باشد و او خیلی زود تر حرف بزند، جور بکشد و تمام حرف های دل عاشق پیشه اش را نگفته بخواند.
صبح که شد خیلی زود از خانه بیرون زد، کمی زودتر از ساعت هشت به کافی شاپ می رود، استرس شدیدی دارد.
کمی بعد با صدای سلام او به خودش می آید، از پشت میز بلند می شود و به هر زحمتی هست جواب سلامش را می دهد. چند دقیقه ای می شود که ساکت روبروی هم نشسته اند، در دلش می گوید طاها پس چرا چیزی نمی گوید؟!!!
و در همین لحظه خانم نصیری با من من کردن فراوان بلاخره شروع به حرف زدن کرد.از اینکه احتیاج به کمک دارد گفت و از خجالتی که می کشد... از عشق گفت و از طاها!!!
می گوید برادری کن و به طاها بگو...
سقف کافی شاپ آواری شده بر سر و رویش، طاها درست حدس زده بود دخترک هم عاشق است... ولی عاشق خود طاها و نه هیچ کس دیگر!!!
وای چقدر هوا سنگین است، کاش هیچ وقت صبح نمی شد، لعنت به تمام ساعت های هشت و تمام کافی شاپ هایی که این موقع صبح باز هستند!
فقط گوش می دهد و چاره ای هم ندارد، سریع خدا حافظی می کند و می رود دنبال بد بختی اش.
از آن روز دیگر هیچ کس او را ندیده و نمی داند کجاست.
آنقدر دقیق گم و گور شده که ته هیچ بازی قایم باشکی توی دنیاپیدا نمی شود. از وقتی که رفت تمام کافی شاپ ها بوی خون گرفت، بوی ریختن احساسی بی خبر در پای آینه ای قدی که هیچ صدایی از آن در نمی آید!
بوی اشتباهی عاشق شدن روی پله ها و تعفن شکستن غرور مردی پیش تنها رفیقش طاها.


علیرضا اشرفی مهابادی، تیر95، (تقدیم به همه عشق های مثلثی)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

مینا رسولی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

علیرضااشرفی مهابادی (25/7/1397),مینا رسولی (25/7/1397),ابوالفضل مولوی (28/7/1397),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.