هزار تومن

این جاده ، این بیابان ، خط فاصله ی من و خانه ی پدری ام است . یک خط فاصله ی کشیده.
مثل همیشه از اینجا که می گذریم ، در سکوت و صدای هوهوی باد حل می شوم .
آرش مشغول حرف زدن با تلفن است . یک لحظه ماشین را کنار می زند. کیف پولش را روی فرمان نزدیک پنجره می گذارد.یک دستی زیرورو اش می کند . همین که می خواهم کیف را بگیرم تا کمک اش کنم ، باد یک هزارتومنی را می قاپد و فرار می کند .
تا بگویم : « ولش کن » ، پیاده می شود و دنبالش می دود .چند دقیقه طول می کشد تا برگردد.وقتی می آید به جای هزار تومنی ، چیزی در دست هایش می لولد . خودم را جمع می کنم و به در ماشین می چسبانم .
- این چیه دیگه ؟
آرش روی سرش دست می کشد و پرهایش را باز و بسته می کند ، می گوید :
« این یه کبوتر کوچولوِ که یکی پراشو چیده . کنار یه تخته سنگ پیداش کردم . نمی تونه پرواز کنه .»
بدش نمی آید کمی سر به سرم بگذارد ؛ با شیطنت می خندد و نوک کبوتر را نزدیک صورتم می کند . بی اختیار چشم هایم را می بندم و جیغ می کشم . برای اینکه نقطه ضعف دستش نداده باشم ، کبوتر را می گیرم . همین که دستم زیر شکم نرمش می نشیند ، چیزی درون شکمم سَر می خورد. چند بار می خواهم بی اختیار رهایش کنم ولی این تخس شدن ادواری نمی گذارد.
آرش پیروزمندانه فرمان را می چرخاند و همین طور که جلویش را نگاه می کند می گوید :« ببین ! پول حلال هیچ وقت گم نمیشه »
و من فقط به چشم های کبوتر نگاه می کنم . . .
خانه ی پدری ام یک حیاط بزرگ دارد . از وقتی یادم می آید این لانه ی مرغ و خروس هم ته حیاط بود . دست هایم عرق می کند . پرهای کبوتر خیس می شود . توی حیاط رهایش می کنم تا کمی با مرغ و خروس ها عیاق شود .
وقتی می روم داخل ، آرش نشسته است و با ریموت تلویزیون کلنجار می رود . مادرم با همان لبخند همیشگی اش ، با یک سینی چای می آید . می پرسد : « اینو دیگه از کجا آوردین ؟ »
آرش با خنده می گوید : « از تو بیابون ، خریدیم هزار تومن » و به من خیره می شود .
مادر منظور آرش را نمی فهمد و با تعجب می گوید : « فقط هزار تومن ! »
یک دفعه صدای مرغ و خروس ها بلند می شود . سریع می روم سمت حیاط . گربه ی سیاه از توی لانه می پرد روی پشت بام و ناپدید می شود.
به آرش و مادر که پشت سرم آمده اند می گویم : « این گربه ی سیاه لعنتی ، اونموقع ها هم کابوس منو جوجه هام بود . الان که زورش به این مرغ و خروسا نمی رسه ، بوی کبوتر شنیده»
کبوتری در کار نیست . سمت لانه می روم . شاید از ترس درون آن پنهان شده باشد . هر چه نگاه می کنم درون لانه تاریک است و چیزی نمی بینم . آرش به کمکم می آید . او یک طرف سقف را می گیرد و من هم طرف دیگر را و بلندش می کنیم . فقط چند تا پرِ کبوتر !
آرش ذوق زده می گوید : « الـــــــــــــهه ! اینا رو ببین . . . »
من که هنوز چشم های کبوتر جلوی چشمم هست ، سرم را بر می گردانم و گوشه ی لانه ، چشمم به رنگ آجری هفده ، هجده تخم مرغ گیر می کند .
به مادر می گویم : « مامان ! حتما تا حالا اینا رو ندیدی ؟ »
با هم به آشپزخانه می بریمشان . معلوم نیست مال کِی هستند . می گویم : « چقدر سبک هستن حتما خراب شدن . . .»
نمی گذارم مادر با آب تست شان کند . یک ظرف بزرگ می آورم و دانه دانه می شکنم .
همه خراب هستند غیر از دو تا .
به دو تا زرده تخم مرغ در ظرف نگاه می کنم .یاد دو تا چشم های کبوتر توی ماشین می افتم.
از آرش می پرسم :
« تخم مرغ الان دونه ای چنده ؟ »
- کیلویی چهار هزاروخورده ، دونه ای حدودا پونصد ت . . .
حرفش را می خورد و به تخم مرغ ها خیره می شود . به گمانم به همانی فکر می کند که من فکر می کنم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 26 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0

الهام توکل ,موژان تقوی ,کیمیا مرادی ,احسان کاظمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (7/8/1392),کیمیا مرادی (7/8/1392),موژان تقوی (7/8/1392),مارینا عزتی امینی (8/8/1392),زهرا (8/8/1392),علیرضا جداخانی (10/8/1392),احسان کاظمی (10/8/1392),کیمیا مرادی (11/8/1392),علیرضا جداخانی (12/8/1392),سحر ؟!؟ (13/8/1392),حمیدرضا محدثی (3/3/1393),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری   ارسال در سه شنبه 7 آبان 1392 - 07:20

سلام .@};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط ناهید خلیلیان Members  ارسال در سه شنبه 7 آبان 1392 - 10:37

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان سلام جناب اکبری.


نام: الهام توکل کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 7 آبان 1392 - 08:51

سلام
متن یکدست و ماجرای روانی داشت
من سادگی و زیرکی توامان روایت و نویسنده را بسیار پسندیدم
موفق باشید


@الهام توکل توسط ناهید خلیلیان Members  ارسال در سه شنبه 7 آبان 1392 - 10:43

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان سلام خانم الهام عزیز
سپاسگزارم که خواندید
و
خوشحالم که پسندیدید
متشکرم.


نام: مارینا عزتی امینی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 8 آبان 1392 - 12:04

جالب بود..بسیار عالی


@مارینا عزتی امینی توسط ناهید خلیلیان Members  ارسال در چهار شنبه 8 آبان 1392 - 21:16

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان سپاسگزارم مارینای عزیز


نام: احسان کاظمی کاربر عضو  ارسال در جمعه 10 آبان 1392 - 21:42

نمایش مشخصات احسان کاظمی من هم واقعا دوست داشتم یه همچین کبوتری داشتم..و واقعا داستانتون زیبا بود آفرین به روانی لحن و یکدستی متن و انتخاب یه موضوع ساده ولی نو وزیبا بدون تعیین تکلیف کردن به مخاطب


@احسان کاظمی توسط ناهید خلیلیان Members  ارسال در یکشنبه 12 آبان 1392 - 20:58

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان زیبا نگاه کردید جناب کاظمی
از حضور دلگرم کننده تان سپاسگزارم هر چند انتظار نقد داشتم


نام: کیمیا مرادی کاربر عضو  ارسال در شنبه 11 آبان 1392 - 13:33

داستان روان و زیبایی بود دوست عزیز
موفق باشید@};-


@کیمیا مرادی توسط ناهید خلیلیان Members  ارسال در یکشنبه 12 آبان 1392 - 21:00

نمایش مشخصات ناهید خلیلیان سپاسگزارم کیمیای عزیز



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.